به وبلاگ محمد رضا جاویدی خوش آمدید

این وبلاگ در خصوص ارائه اطلاعات علمی -فرهنگی و آموزشی در زمینه مدیریت اعم از بازار یابی بازرگانی کیفیت و....ارائه خدمات مینماید.

وقتی که روش‌های سنجش عملکرد به خطا می‌روند
ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: منابع انسانی ،ارزیابی عملکرد ،عمومی ،مدیریت

وقتی که روش‌های سنجش عملکرد به خطا می‌روند
هفت گناه نابخشودنی در ارزیابی

نویسندگان: مایکل همر و لیزا هرشمن
مترجم محمود بیگلری
مایکل همر نویسنده کتاب فهرست امور و یکی از نویسندگان کتاب بازسازی شرکت‌های سهامی‌است. لیزا هرشمن مدیر ارشد اجرایی شرکت همر‌اند کو، فعال در حوزه مشاوره کسب‌و‌کار است.



تمام برنامه‌های اصلاحی «کمک به خویشتن» (self-help program) و «دوازده قدم» (twelve-step program) – برنامه‌های اصلاحی که با همیاری افراد دارای مشکل مشترک انجام می‌گیرند و در آنها از اصول دوازده‌گانه‌ای برای شناخت و اصلاح مشکل مورد نظر استفاده می‌شود – دارای این اصل مقدماتی مشترک هستند: شما باید بپذیرید که درگیر یک مشکل هستید قبل از آنکه بتوانید به حل آن بپردازید. بنابراین، یک نفس عمیق بکشید و اقرار کنید: «سیستم ارزیابی عملکرد سازمان من خوب کار نمی‌کند.»
آیا اکنون احساس بهتری ندارید؟
در حقیقت شما به یکی از رازهای مهم کسب‌و‌کارهای امروزی اعتراف کردید: ابزارها و روش‌هایی که بیشتر شرکت‌ها برای ارزیابی (و متعاقبا بهبود) عملکرد قسمت‌های مختلف خود به‌کار می‌برند در عمل بی‌فایده هستند. مدیران شرکت‌ها هم، به این امر واقف بوده و از ناکارآیی معیارهای مورد استفاده برای ارزیابی تولید، بازاریابی، تدارکات، خدمات پس از فروش و هر زمینه دیگری از عملیات کسب‌و‌کارشان ابراز نارضایتی می‌کنند.
تقریبا تمامی ‌صدها مدیری که در این مورد با آنها به گفت‌وگو پرداخته ایم، اذعان کرده‌اند که موارد مشمول ارزیابی آنان یا بیش از حد زیاد یا بسیار کم یا اشتباه بوده است. اگرچه، افرادی که مستقیما با سیستم‌های ارزیابی شرکت‌ها سروکار دارند این سیستم‌ها را ناکارآمد می‌دانند، صاحبان و مدیران رده بالای شرکت‌ها چنین نظری ندارند.
شاید شما تصور می‌کنید از آنجا که به‌کارگیری یک سیستم ارزیابی موثر و کارآمد جزو ابزارهای بنیادین مدیریت است، همه شرکت‌ها از چنین سیستم اثربخشی نهایت بهره را می‌برند. اما، شما در اشتباه هستید. برخلاف تلاش‌های مکرر شرکت‌ها مبنی بر بهبود این سیستم‌ها، معیارهای سنجش عملکرد آنها همچنان نامناسب هستند. به نظر می‌رسد شرکت‌ها نسبت به اصلاح این سیستم‌ها ناتوان هستند.
هفت اشتباه نابخشودنی در ارزیابی
در قرن ششم میلادی، پاپ گرگوری، اسقف اعظم، فهرست مشهور «هفت گناه بزرگ» – پرخوری، طمع، خشم، هوی و هوس، تن پروری، حسد و تکبر – از دیدگاه خود را منتشر کرد. در انجام ارزیابی سازمان‌ها هم هفت گناه یا اشتباه بزرگ می‌تواند رخ بدهد. لیست گرگوری به منظور کمک به رستگاری اخروی انسان‌ها ارائه شد؛ فهرست ما بیشتر جنبه دنیوی دارد: نجات شرکت‌ها از ارتکاب خطاهای جبران‌ناپذیر در ارزیابی عملکردشان.
«غرور»- یکی از مهم‌ترین اشتباهات درارزیابی عملکرد، استفاده از معیارهایی است که هدف اصلی آنها موفق نشان دادن سازمان، کارکنانش و به ویژه مدیرانش باشد. یکی از مصاحبه شوندگان گفت: «هیچ کس حاضر نیست از معیاری استفاده کند که امتیاز 95 از آن نگیرد.» از آنجا که پرداخت انواع پاداش‌ها به نتایج ارزیابی عملکرد وابسته است، ترویج این نگرش در میان مدیران امری بدیهی است. برای مثال، در حوزه حمل و نقل کالا، شرکت‌ها معمولا برای ارزیابی عملکرد خود از به موقع رسیدن کالا در زمان قول داده شده به مشتری استفاده می‌کنند.
نگاهی اجمالی و بی طرفانه به این امر، به راحتی مشخص می‌سازد که نکته در چیست: یک شرکت حمل ونقل فقط تاریخ‌هایی را به مشتریانش قول می‌دهد که به آسانی قادر به انجام آنها باشد و در ارزیابی مربوطه موفق جلوه کند. بدتر از آن، این شرکت‌ها اغلب ملاک ارزیابی عملکرد خود را چیزی به نام «آخرین تاریخ قول داده شده» – آخرین تاریخ وعده شده به مشتری بعد از تغییرات احتمالی برنامه حمل- قرار می‌دهند. واقعا چطور ممکن است که این قول عملی نشود! دستیابی به نتایج قابل قبول به این روش، هیچ تاثیر خاصی روی بهره‌وری شرکت ندارد؛ به رضایت مشتری یا هر نتیجه مطلوب دیگری هم منتهی نمی‌شود. کافی است که شما هر بار تاریخ دیرتری را قول بدهید. حتی اگر در 100 درصد موارد هم به وعده داده شده عمل کرده باشید، هیچ ربطی به نیاز مشتری که شاید کالا را روزها، هفته‌ها یا ماه‌ها پیش احتیاج داشته است، ندارد. بنابراین، عملکرد خود را رضایت‌بخش ارزیابی نکنید.
ملاک بسیار بهتر برای سنجش عملکرد شرکت، لحاظ کردن تاریخ مورد نظر مشتری است. اما، محقق کردن این هدف بسیار مشکل خواهد بود و ممکن است به عدم دریافت پاداش توسط مدیران منتهی شود!
به مثالی دیگر در این زمینه توجه کنید. یک شرکت متالورژی برای ارزیابی عملکرد خود به این روش عمل می‌کرد:‌ اندازه‌گیری درصد مواد خامی‌که به محصول قابل فروش تبدیل می‌شد. مدیران از نحوه عملکرد شرکت بسیار راضی بودند؛ چرا که درصد مربوطه دائما بالای 95 بود. پس از مدتی، یک مدیر جدید وارد شرکت شد و دریافت که درصد اعلام شده مربوط به هر دو نوع محصول با کیفیت بالا و کیفیت پایین است. در صورتی که شرکت فقط باید محصول با کیفیت بالا تولید می‌کرد و ضعف در پروسه تولید باعث ساخت محصول با کیفیت پایین می‌شد. بنابراین، شرکت فقط اقدام به‌اندازه‌گیری محصول با کیفیت بالا کرد و مشاهده نمود که درصد مربوطه نزدیک به 70 است. این عدد نمایانگر عملکرد واقعی شرکت بود. جای تعجب نبود که این مساله مورد حمایت بعضی از مسوولان قرار نگرفت.
«اعتقاد به ناحیه‌ای عمل کردن» (provincialism) – این اشتباه باعث می‌شود تا مرزبندی بین بخش‌های مختلف یک سازمان معیارهای ارزیابی خاصی را به سازمان تحمیل کند. در نگاه اول، شاید طبیعی به نظر برسد که عملکرد هر بخش از سازمان باید به‌طور جداگانه مورد بررسی قرار گیرد. چرا که مدیران هر قسمت فقط روی حوزه خود کنترل دارند. با این وجود، در عمل مشاهده می‌شود که ارزیابی به این روش، عموما منجر به بهینه‌سازی‌های فرعی و درگیری بین بخش‌ها می‌شود. مدیر ارشد یک شرکت بیمه اظهار می‌دارد که او تقریبا نیمی‌از وقت خود را صرف حل و فصل مشاجرات بین قسمت فروش و بخش مسوول (پرداخت کننده خسارات underwriting-) می‌کند.
عملکرد بخش فروش بر پایه حجم فروش ارزیابی می‌شود. جای تعجب نیست که فروشندگان تمام سعی خود را می‌کنند تا به هر کسی که تمایل دارد بیمه بفروشند. از طرف دیگر، عملکرد بخش مسوول (پرداخت‌کننده خسارت) بر پایه پذیرش ریسک کمتر برای شرکت سنجیده می‌شود. طبیعی است که این بخش تمایل دارد به جز موارد با حداقل ریسک مابقی را رد کند. در نتیجه، این دو بخش دائما در حال برخورد با یکدیگر هستند. اگر فروشندگان پیروز شوند، شرکت پول بیشتری به‌خاطر اعلام خسارات بیشتر پرداخت خواهد کرد. اگر بخش مسوول پیروز شود، درآمد شرکت کاهش خواهد یافت. هزینه بیشتر یا در آمد کمتر؟ اینجا است که مدیر ارشد شرکت مجبور است بین این دو زیان یکی را انتخاب کند.
«خودبینی» – این اشتباه غیرقابل بخشش در ارزیابی عملکرد، زمانی رخ می‌دهد که به جای لحاظ نمودن نظرات مشتری، از دیدگاه شخصی استفاده شود. به عنوان مثال، یک شرکت خرده فروشی، عملکرد بخش توزیع خود را به این شکل می‌سنجید: تعداد و تنوع کالاهای موجود در فروشگاه‌ها همیشه باید مطابق موارد تعریف شده در لیست کالاهای شرکت باشد. به این طریق، درصد توفیق آنها 98 بود. اما، وقتی مبنای ارزیابی عملکرد خود را به موجود بودن کالاهای مورد درخواست مشتریان به جای کالاهای دیکته شده لیست تغییر دادند، امتیاز ارزیابی عملکرد به 86 درصد کاهش یافت. خرده فروش دیگری موجودی کالای خود را بر مبنای ورود کالا به فروشگاه می‌سنجید و از این نظر عملکرد مطلوبی داشت. نهایتا این شرکت متوجه شد که صرف بودن کالا در فروشگاه به معنای در دسترس بودن آن برای مشتری نیست. تا زمانی که کالاها به شکل مطلوب در قفسه‌ها نباشند هیچ تاثیری در رضایت مشتریان نخواهد داشت. این شرکت‌ها مواردی را ارزیابی می‌کردند که از نظر خودشان مطلوب بود نه از منظر مشتری. یک تولیدکننده کالاهای مصرفی نحوه عملکرد بخش توزیع خود را بر اساس ارسال به موقع سفارشات درخواستی از جانب خرده فروشی‌ها می‌سنجید. به نظر منطقی می‌آید. با بررسی و تلاش مداوم برای بهبود این روش، شرکت مزبور به رقم 5/99 درصد در ارزیابی عملکرد خود رسیده بود. خبر خوبی است. خبر بد اینجا است که وقتی شرکت به طور اتفاقی به بررسی قفسه فروشگاه‌ها پرداخت – یعنی محلی که مشتریان با آن سروکار دارند – دریافت که بسیاری از کالاها نزدیک به 14 درصد از مواقع در قفسه‌ها موجود نبودند. بسیاری از شرکت‌ها، همانند مثال فوق، عملکرد بخش ارسال سفارشات را بر اساس ارسال کالا طبق برنامه زمان بندی خود می‌سنجند. این امر فقط مطلوب خود شرکت است. مشتریان به زمانی که کالا را دریافت می‌کنند اهمیت می‌دهند نه موقعی که کالا شرکت را ترک کرده است.
شاید بهترین نمونه «خودبینی» که ما با آن مواجه شدیم، نحوه ارزیابی یک تولیدکننده بزرگ سیستم‌های کامپیوتری باشد. این شرکت عملکرد خویش را بر پایه ارسال به موقع اجزا سیستم‌ها می‌سنجید. مثلا اگر 9 آیتم از 10 آیتم یک سیستم را به موقع ارسال می‌کرد، به خود امتیاز 90 درصد می‌داد. از سوی دیگر، مشتری به یقین امتیاز صفر به این شرکت می‌داد، چرا که بدون تمام 10 جزء، کل سیستم بلااستفاده خواهد بود.
«تنبلی» – این یکی از اشتباهاتی است که اغلب شرکت‌ها مرتکب آن می‌شوند: به این شکل که شما تصمیم می‌گیرید بخشی از کارتان را مورد ارزیابی قرار دهید بدون اینکه بررسی کافی و همه جانبه‌ای انجام بدهید. یک شرکت سازنده قطعات نیمه رسانا (semiconductor) بسیاری از جنبه‌های بخش دریافت سفارش خود را مورد ارزیابی قرار داده بود و تصور می‌کرد که عملکرد مطلوبی دارد. اما، یک وجه حساس کار در نظر گرفته نشده بود. فاصله بین زمان درخواست کالا توسط مشتری و تائید آن (تعیین تاریخ ارسال) توسط شرکت که از نظر مشتری اهمیت داشت، مورد توجه قرار نگرفته بود. فقط به این علت که شرکت هیچ وقت به این فکر نکرده بود که از مشتریان سوال کند چه چیزی برای آنها اهمیت بیشتری دارد.
مثالی دیگر، یک شرکت توزیع برق است که تصور می‌کرد سرعت نصب انشعاب برای مشتریان بسیار مهم است. بنابراین، سنجش عملکرد خود را بر این اساس استوار کرد و به دنبال بهبود آن بود. شرکت بعد از مدتی دریافت که مشتریان بیشتر به منطقی بودن تاریخ داده شده برای نصب اهمیت می‌دادند تا سرعت نصب در وقت تعیین شده. شرکت‌ها اغلب بدون صرف وقت کافی، به سنجش موارد ساده یا جنبه‌هایی که از قبل عادت به ارزیابی آن داشته‌اند، می‌پردازند. در عوض، باید با تلاش بیشتر به تعیین و ارزیابی موارد واقعا با اهمیت بپردازند.
«سطحی نگری» – بسیاری از شرکت‌ها فقط به ارزیابی بخش کوچکی از یک عامل مهم توجه می‌کنند. مدیران یک شرکت فروشنده سیستم‌های ارتباطی، درخواست مشتریان مبنی بر تعمیر و نگهداری دستگاه‌ها توسط خودشان را نپذیرفتند. دلیل این امر را بالا رفتن هزینه موجودی کالا، به علت انبار کردن قطعات یدکی در محل مشتری، ابراز کردند. دلیلی که کاملا منطقی است. اما، به این واقعیت مهم‌تر توجه نکردند که باید هزینه کل تعمیر و نگهداری را در نظر بگیرند که مجموع هزینه دستمزد و هزینه موجودی کالا است. هزینه افزایش در موجودی کالا به مراتب کمتر از هزینه کل نگهداری بود.
«بیهوده کاری» – به کارگیری معیارهای ارزیابی منجر به اعمال رفتارهای به خصوصی می‌شود. بسیاری از شرکت‌ها بدون در نظر گرفتن تاثیر این معیارها بر رفتار کارکنان و متعاقبا بر کل کسب‌وکار، اقدام به این تنظیم این معیارها می‌کنند. کارکنان یک سازمان نسبت به اعمال معیارهای ارزیابی و بهبود هر چه بیشتر آن تلاش خود را خواهند کرد؛ به‌ویژه اگر در ازای آن، به نوعی از جانب سازمان تشویق شوند، حتی اگر در مجموع تاثیر منفی بر کل تولید داشته باشد. به عنوان نمونه، یک شرکت زنجیره‌ای فست‌فود، با منوی اصلی گوشت مرغ، تصمیم گرفت برای بهبود مسائل مالی خویش از اتلاف گوشت مرغ جلوگیری نماید. به این شکل که مقدار دور ریز مرغ‌های پخته شده و تا پایان روز فروش نرفته را کاهش دهد.
در این راستا، مدیران شعب به مقدار زیادی از اتلاف مذکور جلوگیری کردند. آنها به کارکنان خود دستور دادند که تا سفارش نگرفته‌اند از پخت مرغ خودداری کنند. در نتیجه یک رستوران فست فود (به معنای غذای سریع fast-food) به یک اسلو فود (غذای کندslow-food ) تبدیل شد، زیرا دیگر به سرعت قبل قادر به ارائه سرویس به مشتریان نبود. بله، هزینه اتلاف کاهش یافت، اما فروش هم به مقدار قابل توجهی تقلیل پیدا کرد. مدیران باید این گفته قدیمی‌را به خاطر داشته باشند: «مراقب باشید، حساسیت بیش از حد در هر کاری باعث می‌شود که بیشتر دچار مشکلات آن شوید.»
«جدی نگرفتن» – شاید بدترین خطاها در زمینه ارزیابی، جدی نگرفتن آن باشد. علائم این امر به وضوح قابل مشاهده هستند: بحث بی‌پایان در مورد معیارهای ارزیابی، ارائه دلایل ناموجه برای عملکرد ضعیف به جای بررسی ریشه‌ای علت‌ها و مقصر دانستن دیگران به جای قبول مسوولیت. اگر اشتباهات دیگر، خطاهای عقلانی باشد، این اشتباه نشات گرفته از فرهنگ سازمان است. وقتی منافع شخصی، سلسله مراتب و صدای بلند قوی‌تر و مؤثرتر از اهداف تعیین شده سازمان باشند، حتی دقیق‌ترین سیستم‌های ارزیابی هم ناتوان از بهبود عملکرد خواهند بود.
همانند «هفت گناه بزرگ» پاپ گرگوری، «هفت اشتباه ارزیابی» نیز اغلب به هم مربوط و دارای نقاط مشترک هستند. وجود یک نشانه، ممکن است دلیل بر ارتکاب چندین اشتباه باشد. شرکتی که مرتکب این اشتباهات می‌شود قادر به بکارگیری صحیح معیارها و در نتیجه بهبود عملکرد خویش نخواهد بود. سیستم ارزیابی بد حتی در خوشبینانه‌ترین حالت هم، نفعی برای سازمان ندارد و در شرایط دیگر حتی مضر هم خواهد بود. به این گفته مشهور، از توماس مانسن، هم توجه نکنید: «هر عملکردی که ارزیابی شود، بهبود پیدا می‌کند.» اگر معیار ارزیابی شما صحیح انتخاب نشود، بهتر کردن آن عملکرد هیچ فایده‌ای برای شما نخواهد داشت.


 
اراده بر تغییر
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مدیریت تغییر

اراده بر تغییر


تفاوت کشورهای ثروتمند و فقیر، تفاوت قدمت آنها نیست. برای مثال کشور مصر بیش از 3000 سال تاریخ مکتوب دارد و فقیر است! اما کشورهای جدیدی مانند کانادا، نیوزیلند، استرالیا که 150 سال پیش وضعیت قابل توجهی نداشتند، اکنون کشورهایی توسعه‌یافته و ثروتمندهستند. تفاوت کشورهای فقیر و ثروتمند در میزان منابع طبیعی قابل استحصال آنها هم نیست. ژاپن کشوری است که سرزمین بسیار محدودی دارد که 80 درصد آن کوه‌هایی است که مناسب کشاورزی و دامداری نیست اما دومین اقتصاد قدرتمند جهان پس از آمریکا را دارد. این کشور مانند یک کارخانه پهناور و شناوری می‌باشد که مواد خام را از همه جهان وارد کرده و به صورت محصولات پیشرفته صادر می‌کند.
مثال بعدی سوئیس است. کشوری که اصلاً کاکائو در آن به عمل نمی‌آید اما بهترین شکلات‌های جهان را تولید و صادر می‌کند. در سرزمین کوچک و سرد سوئیس که تنها در چهار ماه سال می‌توان کشاورزی و دامداری انجام داد، بهترین لبنیات (پنیر) دنیا تولید می‌شود. سوئیس کشوری است که به امنیت، نظم و سختکوشی مشهور است و به همین خاطر به گاوصندوق دنیا مشهور شده‌است (بانک‌های سوئیس).
افراد تحصیل‌کرده‌ای که از کشورهای ثروتمند با همتایان خود در کشورهای فقیر برخورد دارند برای ما مشخص می‌کنند که سطح هوش و فهم نیز تفاوت قابل توجهی در این میان ندارد.
نژاد و رنگ پوست نیز مهم نیستند. زیرا مهاجرانی که در کشور خود برچسب تنبلی می‌گیرند، در کشورهای اروپایی به نیروهای مولد و فعال تبدیل می‌شوند.

پس تفاوت در چیست؟

تفاوت در رفتارهای است که در طول سال‌ها فرهنگ و دانش نام گرفته است. وقتی که رفتارهای مردم کشورهای پیشرفته و ثروتمند را تحلیل می‌کنیم، متوجه می‌شویم که اکثریت غالب آنها از اصول زیر در زندگی خود پیروی می‌کنند:
.1اخلاق به عنوان اصل پایه
.2وحدت
.3مسئولیت پذیری
.4احترام به قانون و مقررات
.5احترام به حقوق شهروندان دیگر
.6عشق به کار
.7تحمل سختی‌ها به منظور سرمایه‌گذاری روی آینده
.8میل به ارائه کارهای برتر و فوق‌العاده
.9نظم‌پذیری اما در کشورهای فقیر تنها عده قلیلی از مردم از این اصول پیروی می‌کنند.

در کشور ما کسی که زیاد کار کند تراکتور نامیده می شود
کسی که به قوانین احترام بگذارد بچه مثبت است
کسی که اخلاقیات را رعایت کند برچسب پاستوریزه خواهد گرفت
کسانی که حقوق دیگران را زیر پا می گذارند و افراد قالتاق، آدمهای زرنگ خوانده می شوند
انسانهای منظم افراد خشک وبیحال هستند
همه به دنبال یک شبه رفتن ره صد ساله و.........

ما ایرانیان فقیر هستیم نه به این خاطر که منابع طبیعی نداریم یا اینکه طبیعت نسبت به ما بیرحم بوده‌است.
ما فقیر هستیم برای اینکه رفتارمان چنین سبب شده‌است.
ما برای آموختن و رعایت اصول فوق که (توسط کشورهای پیشرفته شناسایی شده است) فاقد اهتمام لازم هستیم.
اگر شما این نامه را برای دیگران نفرستید: اتفاقی برای شما نمی‌افتد، از محل کارتان اخراج نمی‌شوید، هفت سال بدبختی بر سرتان آوار نمی‌شود و مریض هم نخواهید شد.
اما اگر میهن خود را دوست دارید، این پیغام را به گردش بیاندازید تا شاید تعداد بیشتری از هموطنانمان مانند شما آن را بفهمند، و عمل کنند.


 
 
ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: امام حسین (ع)

ماجرای امام حسین (ع)

آرش بحیرایی

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

مقدمه

عموم انسانها زمانی که قصد انجام کاری را دارند، برنامه‌‌‌‌ای مد نظرشان می‌‌‌‌باشد که می‌‌‌‌خواهند با انجام آن، به هدف مورد نظرشان دست یابند. امّا خصوصِ انسانها که برنامه‌‌‌‌ریزتر و عاقل‌‌‌‌ترند، در خلال کارهایشان فقط یک برنامه را پیگیری نمی‌‌‌‌کنند، بلکه دو یا چند برنامه را دنبال می‌‌‌‌کنند. و البته از بین این برنامه‌‌‌‌ها قطعاً بعضی بر بعض دیگر فضیلت و ارجحیت دارند. برنامة آنها به گونه‌‌‌‌ای است که تمامی افراد می‌‌‌‌توانند متناسب با شاکلة خویش[مجموع فطریات، طینت، روحیات، نفسانیّات، فرهنگ و دیگر چیزهای اثرگذار بر انسان]، لایه و درجه‌‌‌‌ای از این برنامه را برگزیده و وارد آن شوند و بهرة خویش را از آن درجه از برنامه ببرند. در این میان، به میزانی که درجة برنامه بالاتر و هدف آن تربیتی‌تر باشد، قیمت برنامه بیشتر خواهد بود و انسان متناسب با قیمت و الهی بودنش، در پی برنامه‌هایی با اهداف تربیتی می‌باشد. به عبارت دیگر، یک انسان الهی برنامه‌‌‌‌ریزی‌‌‌‌اش تربیتی است و اهدافش در راستای تربیت و ارتقاء عالم و آدم است، حال آنکه یک انسانِ نفسانی، اهدافش نفسانی بوده و صرفاً بهره‌‌‌‌مندی خود را دنبال می‌کند.

اکنون در این راستا به ذکر مثالی می‌پردازیم؛ می‌دانیم که خداوند متعال پس از خلقت آدم(ع)، بهشت خاصی را برای ایشان مهیّا نموده و خطاب به آدم(ع) چنین می‌فرماید: ای آدم! شما و همسرت در این بهشت ساکن شوید و به این ترتیب ایشان را در آنجا مستقر می‌‌‌‌نماید. شاید در نگاه اول، انسان این فعل خداوند را فعلی یک بعدی و محدود به همین هدف تصور نماید، ولی باید دانست که شأن افعال خداوند حکیم، به قطع و یقین، برتر از این است. با اندکی تأمل در آیات قرآن، انسان در می‌یابد که اگر چه در ظاهر صحبت از یک ماجرا می‌باشد، اما خداوند، اهداف گوناگون و برنامه‌‌‌‌های متعددی را در قالب این یک ماجرا، مد نظر دارد که می‌توان با شناخت آن‌ها، تا حدی به قیمت این فعل پی برد. اینک برای شناخت بیشتر ابعاد این ماجرا، به برخی از آن‌ها اشاره خواهد شد:

1- زندگی بهشتی برای آدم(ع): یکی از اهدافی که در این ماجرا وجود دارد، خواست خداوند برای قرار دادن یک «زندگی بهشتی برای آدم(ع)» می‌باشد. خداوند بهشت را به عنوان محل استقرار برای آدم(ع) و همسرشان پسندید و ایشان را در آنجا سُکنی داد تا از نعمات موجود در آن بخورند و بهره‌‌‌‌مند گردند و این بهره‌‌‌‌مندی سبب کسب صفات و رشدِ باید و شاید، برای این بزرگواران شود.

2- عیان نمودن شیطنت ابلیس(لع): یکی دیگر از اهداف این ماجرا، «عیان نمودن شیطنت ابلیس(لع)» بود و بهشت آدم(ع) برنامه‌‌‌‌ای بود که در طی آن، ابلیس(لع) نتواند بیکار بنشیند و مجبور شود تا شیطنتش را آشکار کند.

3- برنامة درس و عبرت: از دیگر اهداف این ماجرا، گرفتن عبرت می‌باشد و اینکه فرزندان آدم(ع)، از ماجرای اِغوای ایشان درس بگیرند.

4- برنامة آشنایی با هدف: هدف دیگر این است که انسان‌‌‌‌ها بدانند که برای قرار گرفتن در بهشت خلق شده‌‌‌‌اند و نباید به بودن در دنیا راضی شده و به تجملات دنیا دل ببندند، بلکه باید دنیا را محل گذر دانسته و در خلال زندگی در دنیا، راهی خدایی را برای رسیدن به بهشت بپیمایند.

موارد فوق می‌تواند برخی از ابعاد این ماجرا باشد. بدین ترتیب مشاهده می‌کنیم که خداوند در قالب یک ماجرا[ماجرای بهشت آدم(ع)]، چندین برنامه را در سطوح و ارتفاعات مختلف مدّ نظر داشته است.

 

اکنون می‌‌‌‌خواهیم از این منظر، نگاهی به یکی از عظیم‌‌‌‌ترین و شگرف‌‌‌‌ترین ماجرا‌‌‌‌هایی که در عالم واقع شده و مبداء و منشاء بسیاری از تحولات و دگرگونی‌‌‌‌ها قرار گرفته، داشته باشیم. ماجرایی که به دست یکی از مربّیان تامِّ بشر[هر یک از (ع) که به دنیا می‌‌‌‌آمدند، روی کتف راست یا بر پشت‌‌‌‌شان نوشته شده بود: وَ تَمَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ صِدْقًا وَ عَدْلاً، لا مُبَدِّلَ لِکَلِماتِهِ (انعام115)] یعنی حسین بن علی(ع) در سال 60 و 61 هجری در قالب یک کاروان، از مدینه به سوی مکه و سپس به سوی کربلا طراحی گردید و در طی چند ماه به منصة ظهور گذاشته شد و الگویی برای تمامی شیعیان و عاقلان و محبان و پاک‌‌‌‌طینتان گردید. این ماجرای الهی بی‌‌‌‌شک از معجزات عظیم و از بزرگترین کلاسهای تعلیم و تربیت بشری است. اگر انسان از این منظر به کاروان حسینی(ع) نگاه کند، شاید به اندازه وُسع خویش دریابد که چرا زینب(س) که یکی از تعلیم و تربیت شد‌‌‌‌گانِ اهل‌‌‌‌بیت(ع) و از شاگردان اول مکتب وحی می‌باشد، در مواجهه با این حرکت و این کاروان، به صداقت و عالمانه و به دور از احساسات، چنین می‌‌‌‌فرماید که: ما رَأیْتُ اِلا جَمیلاً!

امام اباعبدالله الحسین(ع) برای جاری نمودنِ تعلیم و تربیتِ مورد نظر خداوند، برای کلّ بشریت درسی را در قالب کاروان به تصویر کشاند تا همگان بتوانند وارد آن صحنه شده و آن درس را به صورت عملی تحصیل نمایند. ایشان حرکتی را شروع نمودند که دارای ابعاد گوناگون و درجاتِ مختلف هدف بود و حرکت‌‌‌‌کنندگانِ با ایشان، به تبع شاکلۀ خویش یکی از آن اهداف را برگزیده و در پی آن، با ایشان همراه می‌‌‌‌شدند. برخی همراهان نیز پس از اینکه در می‌‌‌‌یافتند هدف مورد نظرشان با اهداف موجود در این ماجرا سازگاری ندارد، به نقطۀ پایانی حرکت خویش می‌‌‌‌رسیدند و در ادامۀ مسیر، توفیق همراهی با کاروان را از دست می‌‌‌‌دادند. اگر انسانِ عاقل به این کاروان نگاه کند و به کلام و رفتار قافله‌‌‌‌سالارش توجه کند، می‌‌‌‌تواند به میزان فهمی که از صادره‌‌‌‌های ایشان دارد، با نیّت، اهداف، منطق‌‌‌‌ها و برنامه‌‌‌‌های مختلفِ صاحبِ کاروان آشنا شود و مناسب شاکله‌‌‌‌اش، وارد کاروان شده و با صاحب آن همراه شود. در یک نگاه اجمالی شاید بتوان این برنامه‌ها را در هفت سطح و درجه دسته‌بندی نموده و آن‌ها را تحت عنوان «برنامه‌‌‌‌های حسینی(ع)» نامگذاری نمود و از این منظر به ماجرای امام حسین(ع) نگریست.

 

منظرِ برنامه‌‌‌‌های حسینی(ع(

    انسان به لحاظِ منظری که نسبت به یک موضوع دارد می‌‌‌تواند از آن موضوع برداشت نماید و هر چه منظر انسان کامل‌‌‌تر و دقیق‌‌‌تر باشد، برداشت انسان، جامع‌‌‌تر و کامل‌‌‌تر خواهد بود. زمانی که انسان از منظرِ الهی به مقولات مختلف نظر کند، همان مطلبی را برداشت می‌‌‌کند که مورد نظر خداوند است. به عنوان مثال به ماجرای انبیاء و رسل(ع) در قرآن، می‌‌‌توان از منظرِ داستان، یا از منظر معجزه، یا از منظر نگاه به خوبان، یا از منظر تعلیم و تربیت و یا از منظر خلفای الهی که مجرای برنامۀ خداوند بودند، نگریست و البته به تبع هر منظر، از ماجرای ایشان برداشتی نمود. اما آنچه مسلّم و بدیهی می‌باشد این است که این برداشت‌‌‌ها هم‌‌‌سنگ و هم‌‌‌قیمت نیستند. اکنون سؤال این است که بهترین منظرها برای نگریستن به ماجرای امام حسین(ع) چیست؟ تاکنون از منظرهای زیادی به این ماجرا  نگریسته شده است که از جمله می‌توان از منظر حماسی، منظر مبارزه با ظلم، منظر امر به معروف و نهی از منکر و دیگر منظرها نام برد، ولی همیشه این سؤال باقی است که عالی‌‌‌ترین منظر چیست؟ از جملۀ منظرهایی که می‌‌‌توان از آن، به ماجرای امام حسین(ع) نگاه کرد، «منظر برنامه‌‌‌های حسینی(ع)» است. این منظر، علاوه بر اینکه با فطرت انسان سازگار است، با سخنان امام حسین(ع) نیز بسیار سازگار و منطبق است، لذا آرامشی را در وجود انسان به دنبال دارد و باعث نگرانی انسان نمی‌‌‌شود. زمانی که انسان از این منظر به حرکت امام حسین(ع) می‌نگرد، ماجرا به گونه‌‌‌ای دقیق‌‌‌تر و کامل‌‌‌تر جلوه می‌‌‌کند.

 از این منظر، خلیفة خداوند از جانب خداوند، طراح و برنامه‌ریز ماجرا می‌باشد و کل ماجرا یک برنامة دقیق و تحت سیطره و سلطة ولیِّ خدا می‌باشد. به تعبیر دیگر، اگر ما امام حسین(ع) را خلیفۀ خدا و صاحب شب قدر بدانیم، یقین خواهیم داشت که تمام ماجراهای سال 60 و 61 هجری را ایشان از جانب خداوند تقدیر فرموده است و به کلیّات و جزئیّات آن اشراف دارند، یعنی حرکت ایشان یک حرکت احساسی، اتفاقی و یا انفعالی نیست. اینگونه نیست که ایشان حرکتی را آغاز کنند و ندانند چه اتفاقاتی را در پیش رو دارند و در این حالت پیش بروند تا ببینند خداوند چه چیزی را برای ایشان مقدر فرموده است و سپس بخواهند برای آن تدبیری بیاندیشند، بلکه قطعاً ماجرا به گونۀ دیگری است. به این صورت که امام حسین(ع) در قالب ماجرایی بزرگ، چند برنامه که هر یک از آنها بر فراز دیگری قرار گرفته را در طی زمان و به صورت موازی با هم، به پیش می‌‌‌برند.

 

لزوم تفکیک برنامه‌‌‌‌های حسینی(ع(

در اینجا بیان یک نکتۀ مهم، ضروری به نظر می‌‌‌رسد و عدم توجه به آن باعث ایجاد اشتباه و انحراف در برداشت خواهد شد و آن نکته مهم این است که: باید برنامه‌‌‌های حسینی(ع) را به طور دقیق شناخته و آنها را از یکدیگر تفکیک نمود و به صورت تفکیک شده، مورد مطالعه قرار داد تا قدر هر برنامه شناخته شود. برای فهم بیشتر این مطلب، به بیان مثالی از قرآن خواهیم پرداخت:

بر اساس آیة 29 سورة بقره، خداوند آسمان را پرداخت نموده و آن را به صورت هفت آسمان قرار داده است [ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ فَسَوّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ / سپس به آسمان پرداخته و هفت آسمان را بر پا کرد] و طبیعتاً در هر آسمانی اشیاء و قوانین خاصی قرار داده و به این وسیلۀ آنها از یکدیگر جدا شده و تبدیل به هفت آسمان گردیده است. لذا برای بررسی آسمان باید به هفتگانه بودن آن توجه داشت. به عبارت دیگر، هر چند که در حین صحبت از آسمان، ما از یک شئ سخن می‌‌‌گوییم و واژة «آسمان» را به کار می‌‌‌بریم، اما اگر ‌‌‌بخواهیم آن را مطالعه کنیم، باید ابتدا قائل به هفت‌‌‌تایی بودن آن باشیم و سپس هر آسمان را در جای خود و با توجه به موضوعات مربوطه و اشیاء و قوانین موجود در آن و به صورت منفکّ از یکدیگر مطالعه نماییم. اگر انسان بخواهد آسمانها را به صورت یگانه و یا مخلوط با یکدیگر تصور نماید، قطعاً نمی‌تواند معارف و مطالب صحیحی از آن برداشت نماید.

ماجرای امام حسین(ع) نیز چنین است، یعنی به نظر می‌‌‌رسد که صحنه‌‌‌پرداز عالَم، همانگونه که آسمان‌ها را به صورت هفتگانه پرداخت نموده، آسمانِ حسین‌‌‌اش(ع) را نیز هفت‌‌‌تایی قرار داده است. جالب اینجاست که همانگونه که در میان آسمانهای هفتگانه، آسمانهای پایینی، محدودتر و سخت‌‌‌تر و آسمانهای بالاتر، لطیف‌‌‌تر و قیمتی‌‌‌تر می‌‌‌باشند، در برنامه‌های حسینی نیز برنامه‌های پایین‌تر دارای قیمت کمتر و برنامه‌های بالاتر قیمتی‌تر و ارزشمندتر هستند. در میان آسمانها، خداوند آسمان اول[که همان آسمان دنیاست] را پر از جانور و بَدی قرار داده است، لیکن هر چه به سمت آسمان هفتم بالاتر برویم، آسمانها زیباتر و با کیفیت‌‌‌تر خواهند بود. در برنامه‌‌‌های حسینی(ع) نیز، برنامة اول و دوم ایشان در مواجهه با بدی‌‌‌ها است و هر چه به سوی برنامه‌‌‌های اصلی‌‌‌تر بالا برویم، برنامه‌ها زیباتر و با کیفیت‌‌‌تر می‌‌‌شوند.

علی أیّ حال، به نظر می‌رسد که برای فهم بیشتر و برداشت صحیح از ماجرای امام حسین(ع)، ابتدا باید برنامه‌‌‌ها و هدفهای مختلف حرکتِ کاروان حسینی(ع) را از هم جداسازی نمود و سپس به مطالعۀ آنها پرداخت. ابتدا باید دانست که امام حسین(ع) به خاطر یک هدف و یک منظور، از مدینه حرکت نکردند، بلکه ایشان هدفها و برنامه‌‌‌های مختلف داشتند. مثلاً پایین‌‌‌ترین برنامة ایشان، «برنامة به سوی کوفه» بود، که مدام کم‌‌‌رنگ شد و در منزل ذُو حُسُم به اتمام رسید و این منزل را می‌‌‌توان، جایگاه انتهای این برنامه دانست. لذا ما نباید برنامۀ به سوی کوفه را با «برنامة شهادت» و یا سایر برنامه‌‌‌ها یکی بگیریم.

 

اشکالات «یک برنامه‌‌‌‌ای دانستن» ماجرای امام حسین(ع(

 اگر انسان قائل به این باشد که ماجرای امام حسین(ع) تنها دارای یک هدف می‌باشد، اشکالات و سؤالهایی پیش خواهد آمد. یکی از اشکالات این است که به دنبال این تفکر، این سؤال مطرح می‌‌‌شود که: این برنامه و هدف چه بوده است؟ البته در پاسخ این سؤال نیز جواب‌‌‌های متعددی مطرح خواهد ‌‌‌شد. به عنوان مثال یکی در پاسخ این سؤال می‌‌‌گوید: امام(ع) به قصد شهادت خروج کردند و برای اثبات این مدّعا نیز از احادیث استفاده نموده و استدلال‌‌‌هایی را مطرح می‌‌‌کند. دیگری در پاسخ این سؤال می‌‌‌گوید: امام حسین(ع) به قصد حکومت خروج کردند و او نیز برای مدّعای خویش احادیث و استدلال‌‌‌هایی را مطرح می‌‌‌کند. فرد سوم نیز دلیلی دیگر ابراز می‌‌‌کند و در این صورت شاید تنها ثمره این باشد که پس از مدتی، غائله‌‌‌ای مانند «غائلة ایجاد شده بر سر کتاب شهید جاوید» در جامعه پدیدار گشته و اوج می‌‌‌گیرد.

شاید یکی از بدترین اشکالات این نوع نگرش که ما همة برنامه‌‌‌ها را واحد و درون هم حساب کنیم، این است که در آن صورت ما باید عاشورا را پایان ماجرا بدانیم.

از دیگر اشکالات این نوع نگرش این است که بسیاری از کلمات و رفتارها جایگاه نخواهند داشت. به عنوان مثال: بسیاری از جملات امام(ع) برای ما بی‌‌‌معنا جلوه می‌‌‌کند. زیارت انبیاء و رسل(ع) در کربلا برای ما بی‌‌‌معنا جلوه می‌‌‌کند. قطب عالَم بودنِ کربلا برای ما بی‌‌‌معنا خواهد بود. این مفهوم که «قلوب ما به سمت کاروان حسینی(ع) است»، برای ما بی‌‌‌معنا خواهد بود. و مهمتر از همه اینکه اصلاً خود کاروان حسینی(ع) برای ما بی‌‌‌معنا می‌‌‌شود و در نهایت تنها چیزی که برای ما جلوه نموده و پررنگ می‌‌‌شود، روز عاشورا و وقایع اتفاق افتاده در آن است.

اگر این چند برنامه را یکی دانسته و بخواهیم با «عقل دنیایی» به ماجرای امام حسین(ع) نگاه کنیم، فعل و رفتار حسینی(ع) برای ما بی‌‌‌معنا و سؤال برانگیز خواهد بود، زیرا قطعاً ما تیزبین‌‌‌تر از ابن‌‌‌عباس نیستیم و ابن عباس به عنوان «اَعقَل مردم آن زمان» شهرت دارد. لذا در بهترین حالت، ما نیز همان نتیجه‌‌‌ای را می‌‌‌گیریم که او گرفت و همان را می‌‌‌گوییم که او گفت. ابن عباس به امام(ع) می‌‌‌گوید: «اگر به ناچار باید بروى، رهسپار یمن شو که در آنجا دژها و دره‌‌‌هاست، آنجا سرزمینى پهناور است و پدرت در آنجا پیروانى دارد. تو در آنجا خود را دور از مردم نگاه مى‌‌‌دارى و نامه می‌‌‌نویسی و به وسیلة فرستاده‌‌‌هاى خود (به اینجا و آنجا) مى‌‌‌فرستى. بدین سان امید است بى دردسر به خواستة خود برسى». اگر انسان دارای این نوع نگرش باشد، برای او نیز همان سؤالی پیش می‌‌‌آید که برای ابن عباس پیش آمد. یعنی او از خود می‌پرسد که آیا نعوذ بالله امام(ع) اشتباه نکردند؟! زمانی که ما مُحبّان اهل بیت(ع) [در صورتی که بخواهیم با عقل دنیایی نگاه کنیم] با این سؤال مواجه می‌گردیم، حبّ قلبی ما به کمکمان می‌‌‌آید و در پاسخ این سؤال می‌‌‌گوییم: نه! هر کاری که امام(ع) کرده‌اند، درست بوده است[البته این کلام و این پاسخ ما، برگرفته از یک منطق صحیح و عالی است، که در جای خود باید به آن پرداخته شود]. به عبارت دیگر در چنین شرایطی به جای اینکه معارف ما باعث نجاتمان شود، حبِّ ما باعث نجاتمان خواهد شد. در نتیجه ما سعی می‌کنیم در ماجرای امام حسین(ع) دیگر تفکر ‌نکنیم، زیرا با این نوع تفکر، ما نیز به ایدة ابن‌‌‌عباس می‌‌‌رسیم. در حالی که اگر ما این چند برنامه را از هم جدا نموده و به تفکیک از آنها صحبت کنیم، به این مشکلات و معضلات برخورد نخواهیم ‌‌‌کرد. در این صورت ما عاشورا را پایان نمی‌‌‌دانیم. بلکه قائل خواهیم بود که هر یک از برنامه‌‌‌ها پایانی دارد و عاشورا فقط پایان یک یا دو برنامه از برنامه‌های امام(ع) است.

 

انواع برنامه‌‌‌‌های حسینی(ع): مرتب شده به سوی با اهمیت‌‌‌‌تر[نه از لحاظ زمانی[

اگر ما برنامه‌‌‌های حسینی(ع) را بر اساس شروع زمانی هر یک از آنها درجه‌‌‌بندی کنیم، به نظم جالبی دست پیدا نخواهیم ‌‌‌کرد. بلکه این برنامه‌ها باید بر اساس «اهمیّت هر برنامه» درجه‌‌‌بندی شوند. نکتة جالب اینجاست که اگر این برنامه‌‌‌ها بر اساس «پایانِ هر برنامه» نیز درجه‌‌‌بندی شوند، درجه‌بندی به دست آمده همانند درجه‌‌‌بندی بر اساس «اهمیّت هر برنامه» خواهد شد. به عبارت دیگر پایان هر برنامه، گویای درجة اهمیّت آن برنامه خواهد بود و هر برنامه‌‌‌ای که دیرتر پایان یابد، دارای اهمیت و درجة بالاتری است. در مجموع می‌‌‌توان «برنامه‌‌‌های حسینی(ع)» را به صورت زیر درجه‌‌‌بندی نمود:  

 

1ـ برنامة به سوی کوفه

پایین‌‌‌ترین[اما نه اولین] برنامه‌‌‌ای که امام(ع) در پی آن بودند، یک برنامة فرعی با عنوان «برنامة به سوی کوفه» بود. بر طبق این برنامه، کوفیان خواستار آمدن امام(ع) به کوفه می‌باشند. اما نکتة حائز اهمیت و درخور دقت این است که میزان معرفت و شناخت کوفیان از امام در چه حدّی بود و ایشان طالب چه امامی بودند؟ برای یافتن پاسخ این سؤال که «کوفیان چه نوع امامی می‌‌‌خواستند؟» خوب است که انسان به فرمایش‌های امام(ع) توجه نماید. آنگونه که از فرمودة امام حسین(ع) فهمیده می‌‌‌شود، کوفیان خواهان یک امام[در حدّ رهبر دینی و سیاسی و اجتماعی]  برای شهر خود بودند، تا گرد او جمع شده و شیعة چنین امامی باشند. آنها امام حسین(ع) را هم به عنوان چنین امامی می‌‌‌خواستند، نه به عنوان امام عالَم. [رجوع به: نامة امام حسین(ع) در پاسخ به نامه‌‌‌هاى مردم کوفه.]

برنامة به سوی کوفه در ابتدا به صورت دعوت بود، اما پس از اینکه کوفیان نامه‌‌‌های فراوانی به حضرت نوشتند، با «حرکت به سوی کوفه» آغاز گردید. شروع این برنامه از مکه بود و در ابتدا بسیار پررنگ می‌‌‌نمود[البته برای دیگران پررنگ بود، نه برای امام(ع)] اما هر چه امام(ع) به سوی کربلا پیش می‌‌‌روند، این برنامه کم‌‌‌رنگ‌‌‌تر می‌‌‌شود و به میزانی که کم‌‌‌رنگ‌‌‌تر می‌‌‌شود، افرادی که با این برنامه و برای دستیابی به هدف این برنامه، با امام(ع) همراه شده بودند[عمدتاً در کوفه بودند]، از ایشان فاصله گرفته و حتی کار را به دشمنی و مقابله با ایشان می‌‌‌رسانند. یعنی به مرور، اشتیاق جای خود را به بغض و دشمنی و در مقابل امام(ع) ایستادن می‌‌‌دهد. از لحاظ زمانی، کلام فرزدق تقریبا مربوط به حد وسط این ماجرا است، فرزدق - که مدتی قبل از شهادت مسلم از کوفه به راه افتاده و ظاهراً مسلم را ندیده است، زیرا در مواجهه با امام(ع) هیچ سخنی از مسلم به میان نمی‌‌‌آورد- می‌‌‌گوید: آقا! این‌‌‌ها مردّد هستند، بین قلب و فعل‌‌‌شان جنگ است. آدمی از خود می‌‌‌پرسد: چرا آن دعوت و اصرار شدید و آن دوازده هزار نامه، به تدریج به بغض و کینه تبدیل می‌‌‌شود و کوفیان در مقابل امام(ع) می‌‌‌ایستند؟ در پاسخ این سؤال باید چنین گفت که علت این است که کوفیان تحت فرماندهی ائمه‌‌‌ی کفر می‌‌‌باشند - که باید درون برنامة بزرگتری به نام «برنامة مبارزه با یزید» به آن پرداخت - و ایشان بدترین جنایت‌‌‌ها را علیه امام حسین(ع) انجام می‌‌‌دهند. عمدة‌‌ آن کسانی که این جنایت‌‌‌ها را انجام دادند، خودِ کوفیان بودند و این نکته بسیار مهم است.

علی ایّ حال، هر چه امام(ع) در مسیر حرکت‌‌‌شان جلوتر می‌‌‌روند، «برنامة به سوی کوفه» کم‌‌‌رنگ‌‌‌تر می‌‌‌شود تا جایی که این برنامه، در منزل ذُو حُسُم پایان می‌یابد. صحبت امام(ع) در منزل ذُو حُسُم، حاکی از انصراف ایشان از برنامة اول یعنی «برنامة به سوی کوفه» است. البته پیش از آن نیز امام(ع) تمایل زیادی به رفتن به کوفه نداشته‌اند و این مطلب در کلام ایشان آشکار است. امام(ع) می‌‌‌دانستند و بارها مطالبی را خطاب به کوفیان در ارتباط با نامه‌‌‌های ایشان و عدم پایبندی و شکستن پیمان‌‌‌شان و شیطنت‌‌‌شان و ... مطرح فرموده بودند.

شاید در اینجا این سؤال مطرح ‌‌‌شود که چرا امام حسین(ع) با توجه به علم لدنّی‌‌‌شان، باز هم به درخواست کوفیان پاسخ مثبت داده و به سوی کوفه رهسپار می‌‌‌شوند؟! جواب این سؤال را می‌‌‌توان در فرمایش‌های خود حضرت مشاهده نمود. ایشان در پاسخ به سؤال ابن‌‌‌عباس در مکه می‌‌‌فرمایند: وَ هذِهِ کُتُبُ اَهْلِ الکُوفَةِ وَ رُسُلُهُمْ. وَ قَدْ وَجَبَ عَلَیَّ إِجابَتُهُم وَ قامَ لَهُم العُذْرُ عَلَیَّ عِنْدَ اللهِ سُبْحانَهُ/ این نامه‌‌‌ها و فرستاده‌‌‌هاى کوفیان است و بر من واجب است که آنان را پاسخ گویم، تا حجت خداوندى بر آنان تمام شود. در همین راستا، امام حسین(ع) در نامه به بزرگان بصره نیز آنها را به بیعت با خود به عنوان خلیفة رسول‌‌‌الله(ص) دعوت کردند.

با توجه به این کلام امام(ع) و با توجه به برنامة دیگری از برنامه‌‌‌های امام(ع) تحت عنوان «برنامة ثار الله» و با توجه به برخی دلایل دیگر، می‌‌‌توان چنین نتیجه گرفت که امام حسین(ع) با حرکت به سوی کوفه، دنبال «برنامة به سوی حکومت» نبوده‌اند. با قطعی شدن این موضوع و پایان پذیرفتن «برنامة به سوی کوفه» در منزل ذوحسم، درجة بالاتری از برنامة امام(ع)، ظهور بیشتری می‌یابد که از این درجه از برنامه می‌توان با عنوان «برنامة مبارزه با امثالِ یزید» یاد کرد، که در ادامة مطلب به آن خواهیم پرداخت.

 

2ـ برنامة مبارزه با امثالِ یزید(لع(

مفاهیم دینی در خلال زمان، از آدم(ع) به سوی خاتم(ص) به تدریج رشد داده شده‌اند تا اینکه در دوران سیّد بشر و ظهور ِاسلام این مفاهیم به اوج خود رسیدند و ما در این دوران با اوج «مفاهیم عظیم» مواجه هستیم. اما پس از رسول‌‌‌الله(ص)، خواص جامعه شروع به مطرح نمودن تعاریف نفسانی از برخی مفاهیم اسلام و قرآن کردند، و از آن بدتر اینکه، برای بسیاری از این مفاهیمِ مرتفع و عظیم، تعاریف زمینی[سطحی] مطرح کرده و سپس به ساختن «معادل جعلی» برای آنها اقدام نمودند. از بارزترین مصادیق و قیمتی‌ترین مفاهیمی که دستخوش این تحریفات و معادل‌سازی‌ها قرار گرفت، مفاهیم «امامت» و «خلافت» بود. بر اساس تعریف اجتماعی و سیاسی[به جای تعریف عرشی] که از «امامت» و «خلافت» صورت پذیرفت و به تبع آن، نوعی «مدل امامت» و «مدل خلافت» که بعد از رسول‌‌‌الله(ص) در جامعة اسلامی برقرار شد، شأن و جایگاه «امامت و خلافت»، در اذهان مسلمین افول پیدا نموده و در پی آن، افراد زیادی به خود جرأت می‌‌‌دادند که مصداق آن باشند و در این امر خود را همپا و همتای اهل‌‌‌بیت(ع) می‌دیدند و با ایشان احساس رقابت می‌‌‌کردند. همچنین بر اساس آن نوع «مدل حکومتی» که بعد از رسول‌‌‌الله(ص) در جامعة اسلامی برقرار شد، افرادی مانند معاویه و یزید(لع) خود را شایستة امیرالمؤمنینی می‌‌‌دانستند.

دو دلیل فوق، به علاوة نفسانیات و ضعف شخصیتی و فرهنگیِ عمومی، باعث شد تا کم‌‌‌کم جامعة اسلامی از درون تهی شده و پذیرای حاکمیّت فردی چون یزید گردد.

امام حسین(ع) در منزل بَیْضَه در برابر لشگر خویش و لشگر حرّ، در این‌‌‌باره چنین فرمودند: «هان اى مردم! همانا رسول خدا(ص) فرمود: هر کسی که فرمانروایى ستمگر را ببیند که حرام‌‌‌هاى خدا را حلال مى‌‌‌شمرد، پیمان خدا را مى‌‌‌شکند، با سنت رسول خدا(ص) مخالفت کرده و در میان بندگان خدا با گناه و تجاوز رفتار مى‌‌‌کند و او با کردار و گفتار خود بر او نشورد، بر خداست که او را در جایگاه آن ستمگر در آورد. بدانید اینان به پیروى شیطان چسبیده و اطاعت خداى رحمان را ترک گفته، تباهی‌‌‌ها را آشکار ساخته، حدود خداوندى را تعطیل کرده، بیت‌‌‌المال را در انحصار خود در آورده، حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام ساخته‌‌‌اند و من از هر کس دیگر سزاوارترم که بر اینان شوریده و در برابرشان بایستم.»

این کلام امام(ع) گویای درجه‌ای از برنامة ایشان تحت عنوان «برنامة مبارزه با امثالِ یزید» می‌باشد. «برنامة مبارزه با یزید» مدّت‌‌‌ها در ذهن و کلام امام حسین(ع) مطرح بود. لیکن این برنامه، از زمانی که خبر مرگ معاویه(لع) وجایگزینی یزید(لع) و نیز درخواست بیعت از امام حسین(ع)، در مقرّ والی مدینه مطرح ‌گردید، به صورت عملی شکل ‌گرفت. «برنامة مبارزه با ظلمِ یزیدی» به تدریج پُررنگ شد. این برنامه به طور پیوسته در کاروان حسینی(ع) جریان داشت تا اینکه در روز عاشورا با رشادت و شهادت پایان یافت. اما این رفتار امام(ع) برای بسیاری از کسانی که در خلال دوران‌‌‌های بعد، نمی‌‌‌خواستند ظلم را تحمل کنند، به صورت یک الگو تثبیت گردید [و از این جنبه، این برنامه تا زمان ظهور هم ادامه خواهد داشت. از جمله اینکه در آخرالزمان، خوبان به تأسی از این الگو، به مقابله با سفیانی(لع) برمی‌‌‌خیزند یعنی همان خلف ناصالح یزید(لع) که در پی آن است که حکومت را در سوریه و عراق و .... در دست بگیرد.]

در این برنامه، امام(ع) از «روش تقدیس» وارد می‌‌‌شوند. مفهوم قداست با اختلاف سطح، ارتباط تنگاتنگ دارد. زمانی که انسان خطاب به خداوند عبارتِ «أنْتَ الْمالِکُ وَ أنَا الْمَمْلُوک» را بیان می‌کند، کوچکی و حقارت خویش را در مقابل عظمت و بزرگی خداوند یادآور می‌شود. در این هنگام انسان با کلام خویش اختلاف سطح را مطرح می‌‌‌کند و این مفهوم قداست است. امام(ع) در این کلام، از یک سو توانِ حکومت عالیِ خودشان و حکومت بسیار پست و سُفلای یزید و زایل شدن و ناماندگاری حکومت او را مطرح می‌‌‌کنند، و از سوی دیگر مشروعیت حکومت خودشان و نامشروع بودن حکومت یزید را مطرح می‌‌‌کنند. به تعبیر دیگر امام(ع) با مطرح نمودن اختلاف سطحی که بین ایشان و یزید(لع) وجود دارد، قداست خود را به رخ می‌کشند. از یک بُعد دیگر نیز بحث حق و باطل را مطرح می‌‌‌کنند. به این صورت که با بیانِ حق بودن حکومت خودشان و باطل بودن یزید، این سؤال را مطرح می‌‌‌کنند که آیا من به خلافت اَحَقّ[سزاوارتر] هستم یا یزید؟ و البته بسیار واضح است که یزید باطل است.

آن دسته از افرادی که به خاطر «برنامة مبارزه با یزید» با امام(ع) همراه شده و به میدان آمده بودند، در مقایسه با افرادی که بر اساس «برنامة به سوی حکومت» به سوی ایشان آمده بودند، پایدارتر بوده و مدت زمان بیشتری امام(ع) را همراهی نمودند. ایشان امام(ع) را تا کربلا نیز همراهی کردند، اما وقتی احساس نمودند که مبارزه با یزید جواب نخواهد داد و جان خویش را در خطر دیدند، با خود گفتند: دیگر دلیلی برای ماندن وجود ندارد، لذا آنها نیز به تدریج امام(ع) را تنها گذاشته و رفتند[البته با دلایلی می‌توان گفت که وقوع این موضوع حداکثر تا قبل از تاسوعا بوده است؛ زیرا اگر در تاسوعا یا عاشورا این افراد از امام(ع) جدا می‌‌‌شدند، برای لشگر حقّ بسیار بد می‌‌‌شد و از طرف دیگر، دشمن به این موضوع بسیار تمسک کرده و علیه امام(ع) مورد استفاده قرار می‌‌‌داد. در حالی که در تواریخ معتبر اثری از تمسخر در این زمینه توسط دشمن وجود ندارد].

 

3ـ برنامة ثار الله[برنامة شهادت[

یکی دیگر از درجات برنامة حسینی(ع)، برنامه ثار الله می‌باشد. بر اساس این برنامه می‌توان هدف امام(ع) از حرکت خویش را تحقق مقولة ثارالله دانست. برای آشنایی بیشتر با این برنامه، ابتدا به بیان مفهوم ثار الله می‌پردازیم.

مفهوم ثار الله: اَعمال ناشایست خلایق، به خصوص انسان‌‌‌ها، مدام تبدیل به حجاب می‌‌‌شود و این حجاب‌‌‌ها، راه بشریّت به سوی آیندة خدایی را سدّ می‌‌‌کنند. هر چه اَعمال بدتر باشد، به حجاب‌‌‌های خشن‌‌‌تری تبدیل می‌‌‌شود. بدترین اَعمال تاریخ بشر، بعد از رحلت رسول‌‌‌الله(ص) واقع شد؛ تا حدّی که به خاطر آنها، حتّی امامت نیز باید پس از امام حسین(ع) منقطع ‌‌‌گردیده و دیگر ادامه نمی‌‌‌یافت، لذا خداوند سالها قبل از وقوع آنها[حدوداً در سال سوّم هجری]، به رسول‌‌‌الله(ص) وحی می‌‌‌فرستد که اگر می‌‌‌خواهید امامت تا مهدی(عج) ادامه یابد، باید فرزندی[حسین(ع)] به دنیا بیاید که شهید شود. از احادیث بر می‌‌‌آید که رسول‌‌‌الله(ص) و امیرالمؤمنین(ع) و حضرت زهرا(س) بخاطر همین موضوع بود که راضی به ولادت چنین فرزندی شدند[رجوع به احادیث مربوط به «وَ وَصَّیْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَیْهِ إِحْساناً حَمَلَتْهُ أُمُّهُ کُرْهاً وَ وَضَعَتْهُ کُرْهاً»/ احقاف 15)] .

آه، بعد از رسول‌‌‌الله(ص) دو نفر با اَعمال‌‌‌شان دیوارهای قطوری درست کردند، دو ثار الله[امیرالمؤمنین(ع) و امام حسین(ع)] نیاز بود که آنها را برطرف کند. اَلسّلامُ عَلَیْکَ یا ثارَ اللهِ وَ ابْنَ ثارِه . ما دیوار نسازیم!

خداوند متعال خون شهید را مؤثر و شکافنده و زایل کنندة بدی‌‌‌ها قرار داده است. البته خون هر شهید مقداری در این موضوع مؤثر است. «ثار الله» خون آن شهیدی است که خداوند مقرر داشته تا بوسیلة آن، حجاب‌‌‌های سخت و قطور اعماق را تا مسافت‌‌‌های زیاد بشکافد.

همانگونه که مشاهده می‌شود در اینجا ما با دو مفهوم « شهادت و ثار الله» مواجه هستیم و به تبع هر یک از این دو مفهوم می‌تواند برنامه‌ای مطرح باشد و در نتیجه ما دو برنامه تحت عناوین «برنامة به سوی شهادت» و «برنامة ثار الله» داشته باشیم. اکنون سؤال این است که آیا «برنامة به سوی شهادت» با «برنامة ثار الله» یکی است؟ در ظاهر، «برنامة به سوی شهادت» مربوط به قبل از شهادت امام حسین(ع) است و «برنامة ثار الله» مربوط به بعد از شهادت ایشان. اما اگر از این جنبه نگاه کنیم که فلسفة «برنامة به سوی شهادت» چیست و اساساً چرا باید چنین برنامه‌ای وجود داشته باشد؟ آنگاه در پاسخ می‌توان چنین گفت که این برنامه بخاطر «برنامة ثار الله» باید محقق گردد. یعنی اینکه «برنامة به سوی شهادت» مقدمة «برنامة ثار الله» است و «برنامة ثار الله» محصول «برنامة به سوی شهادت» و بلکه در حقیقت این دو برنامه، دو بخش از یک برنامه می‌‌‌باشند.

در نگاه کسی که از منظر «برنامة شهادت» به ماجرای امام حسین(ع) نگاه می‌‌‌کند، عاشورا و شهادت، به نوعی، پایان کاروان حسینی(ع) است و بعد از عاشورا فقط می‌‌‌توان به آن «تأسّی» کرد. چنین شخصی می‌‌‌گوید: «ایشان شهید شدند و به بهترین سرانجام رسیدند. شهید پیش خدا مأجور است، نزد خدا متنعّم است «بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ (بلکه زنده‏اند که نزد پروردگارشان روزی داده می‏شوند/ آل‌‌‌عمران169)»، شهید در بهترین جایگاه است، آنها به تکلیف‌‌‌شان عمل کردند و به بهترین سرانجام رسیدند». در نزد کسی که اوج برنامه‌‌‌اش، «برنامة به سوی شهادت» می‌باشد، امام حسین(ع) 1400 سال پیش شهید شده ‌‌است و طبیعتاً پس از آن دیگر کاروانی وجود نخواهد داشت. لذا دیگر کسی نمی‌‌‌تواند وارد کاروان حسینی(ع) شود، بلکه تنها می‌‌‌تواند با یاد کاروان حسینی(ع) زندگی کند. او چون از منظر برنامۀ پایین‌‌‌تری به نام «برنامة به سوی شهادت» به حرکت امام(ع) نگاه می‌‌‌کند، عاشورا را ماجرایی در گذشته می‌‌‌بیند و معتقد است که ما باید روحاً به گذشته برویم و در آنجا از عاشورا بهره‌‌‌مند شویم. اما زمانی که انسان از منظر برنامة بالاتر یعنی «برنامة ثار الله» که زیرمجموعه‌اش برنامة به سوی شهادت می‌باشد، نگاه می‌کند، کربلا و عاشورا را محدود به یک مکان و یک روز خاص نمی‌بیند. شاید بتوان گفت که از بارزترین مستندات «برنامة ثار الله»، خطبة امام حسین(ع) در عصر هفتم ذی‌‌‌الحجه در مکه می‌‌‌باشد. برای مطالعه و آشنایی بیشتر با این برنامه باید دانست که

«برنامة ثار الله» در قالب سه دوران قابل مطالعه است:

 

-3-1دوران قبل از حرکت و شهادت امام حسین(ع(

«برنامة ثار الله» از ازل[مدتها قبل از خلقت آسمان‌‌‌ها و زمین یعنی از زمانی که برای اولین بار قلم بر لوح چیزی نوشت(امام جواد(ع): اول ما جری به القلم علی اللوح قتل الحسین/ کتاب البکاء 227)] شروع شده بود.

انبیاء و رسل(ع) و بسیاری از خوبانی که به لحاظ زمانی قبل از امام حسین(ع) در دنیا می‌زیسته‌اند، نسبت به واقعة کربلا، از جانب خداوند مطلع گردیده و به دنبال آن به کربلا می‌‌‌آمدند و در مدرسة کربلا تعلیم و تربیت می‌‌‌یافتند و بدینوسیله با یاد امام حسین(ع) همراه شده و رشد داده می‌‌‌شدند.

آمدن انبیاء و رسل(ع) به سرزمین کربلا نمی‌تواند به دلیل برنامه‌های پایینی بوده باشد، بلکه ایشان با این نیت که همراه این کاروان تا شهادت، تا بهشت ظهور، تا قیامت و تا بهشت بعد از قیامت بروند، سراغ امام حسین(ع) می‌‌‌آمدند. یعنی ایشان کسانی بودند که تمام سعی و همتشان را صرف ورود به بالاترین درجاتِ «برنامه‌‌‌های حسینی(ع)» می‌نمودند، لذا قیمت‌‌‌شان بسیار بالاتر از دیگران است.

 

-3-2 دوران حرکت عالمانة امام حسین(ع) به سوی شهادت

امام حسین(ع) از ابتدا از شهادت خویش و محل و نحوة آن و حتی تمام جزئیات آن آگاه بودند و دلایل و خواص آن را نیز می‌‌‌دانستند. اما از همة اینها مهم‌‌‌تر اینکه، می‌‌‌دانستند خواست خدا بر این است، لذا با روی باز پذیرای آن شدند. علاوه بر ایشان، بسیاری از مردم نیز از شهادت امام حسین(ع) و حتی نام برخی قاتلان حضرت نیز اطلاع داشتند. کسانی که به خاطر «برنامة به سوی کوفه» یا «برنامة مبارزه با یزید» امام(ع) را همراهی می‌‌‌کردند، وقتی صحنه را به گونه‌‌‌ای دیگر و خلاف آنچه می‌‌‌پنداشتند، مشاهده نمودند، از امام(ع) جدا شدند. اما آنهایی که به خاطر شهادت آمده بودند، ثابت‌‌‌قدم ماندند.

بسیاری از محبّان امام حسین(ع)، بر این باور هستند که انسان باید به زیارت امام(ع) برود حتی اگر شهید شود. ایشان به کربلا می‌‌‌روند و بعضاً شهید هم می‌‌‌شوند، اینها رفتارشان به خاطر برنامه‌ای بالاتر از «برنامة به سوی کوفه» یا «برنامة مبارزه با یزید» است، لذا قیمت‌‌‌شان بیشتر است.

این درجه از برنامه یعنی «برنامة به سوی شهادت» در کلام مولا(ع) بسیار مشهود است.

 

-3-3 دوران پس از شهادت امام حسین(ع) و تأثیرات «ثار اللهیِ» ایشان، تا زمان ظهور امام زمان(عج )[و حتّی در بین رسولانی که از قبل مطّلع می‌‌‌گشتند[

سومین دوران که در قالب آن می‌توان مقولة ثار الله را مطالعه نمود، دوران پس از شهادت امام حسین(ع) و تأثیرات «ثار اللّهیِ» ایشان، تا زمان ظهور امام زمان(عج) است؛ که در خلال آن تأثیرات زیر را بر جای گذارد:

3-3-1 حجاب‌‌‌های سخت و قطور اعماق را تا مسافت‌‌‌های زیاد بشکافد.

مسیر، با نور روشن می‌‌‌شود، اما حُجُب، با خون سوراخ می‌‌‌گردد. تا وقتی که در دنیا حُجُب تولید می‌‌‌شود، باید خون بزرگ و محترمی جریان داشته باشد تا در حُجُب نقب بزند و بتواند مسیر بشریت را از خلال حُجُب قطور و مرکب باز کند و جلو ببرد. بدترین حجاب‌‌‌ها در آخرالزمان خواهد بود. یعنی تا آن زمان باید «برنامة ثار اللهی» امتداد پیدا کند و این ماجرا تا زمان ظهور امام زمان(عج) امتداد خواهد داشت[البته تا زمانی که حکومت اولیّة حضرت استقرار یابد]. اگر این خون جاری نمی‌‌‌شد طبق احادیث فراوان، باید در زمان امام حسین(ع) حرکت بشریّت متوقف می‌‌‌شد، یعنی باید امر امامت منقطع می‌‌‌گردید.

«برنامة ثار الله» به خاطر ایجاد روزنه و سپس گسترش آن در دیوار عظیم و سنگی غیبت، تا زمان ظهور امتداد دارد و با خون امام حسین(ع) و تبعات جوششِ خون ایشان، راه ظهور باز می‌‌‌شود[= حکمت نامگذاری برنامة ثار الله[.

3-3-2- اصلاح امّت و امر به معروف و نهی از منکر

اصلاح امّت و امر به معروف و نهی از منکر، زیرمجموعة «برنامة ثار الله» است. زیرا عمق فاجعة پنجاه ساله در جهان اسلام بیشتر از این بود که با مبارزة سیاسی و اجتماعی حل شود و اصلاح گردد. مثلاً در روز عاشورا، هنگامی که امام حسین(ع) می‌‌‌خواهند مردم را نصیحت کنند، آنها هِلهله می‌‌‌کنند و سوت می‌‌‌زنند و دشنام می‌‌‌دهند؛ یعنی ایشان اصلاً «امر به معروف و نهی از منکر» پذیر نیستند. اما بسیاری از همین مردم، پس از ریختن خون امام حسین(ع)، از خواب غفلت بیدار شده و بر خود لعنت کرده و تَوّاب می‌‌‌شوند و درصدد اصلاح و انتقام برمی‌‌‌آیند؛ یعنی این خون امام حسین(ع) بود که در آنها و در نسل‌‌‌های بعد و تمام مردم آزادة جهان تأثیر کرد و در آنها صفت امر به معروف و نهی از منکر را ایجاد نمود. امام حسین(ع) با نثار خونشان، دست بسیاری از مردم را گرفته و از سقوط نجات دادند.

اگر «برنامة ثار الله» نبود، نمودار رشد و ارتقاء جهان اسلام، منفی گردیده و پیوسته منفی باقی می‌‌‌ماند، یعنی به سوی عمق ادامه پیدا می‌‌‌کرد.

اگر «برنامة ثار الله» نبود، چه بسا ایران، اموی باقی می‌‌‌ماند، اما با تأثیر شدید از ثار الله، ایران ابتدا عزادار حسین(ع) و به تدریج شیعة حسین(ع) شد.

خونِ پُر نور حسین(ع) از چشمة عاشورا فوران نمود، ارواح ما را فرا گرفت؛ خون او در ما تبدیل به زنده بودن و غیرت و عزم و حرکت به سوی مهدی(عج)، و نور او تبدیل به معرفت و تشیّع اهل‌‌‌بیت(ع) شد. لذا باید گفت: مائیم اصلاح شدگان حسینی(ع). مائیم بیدار شدگان به دست حسین(ع). مائیم رهروان حسین(ع). مائیم در انتظار فرزند حسین(ع). یا لَثاراتِ الْحُسَین(ع).

3-3-3- مسیر صحیح را برای بشریت باز نماید.

از تأثیرات مهم این خون، باز کردن مسیر صحیح برای بشریت است.

در زمان‌‌‌های قبل، خداوند تمام رسولان(ع) را به کربلا آورد تا در مدرسة کربلا، از بهترین مربّی، صحیح‌‌‌ترین روش حرکت بر صراط ‌‌‌المستقیم را بیاموزند.

3-3-4- و از همه مهم‌‌‌تر اینکه: این خون باعث شد تا امامت در نسل امام حسین(ع) تثبیت گردد.

 

4ـ برنامة به سوی انتقام[در دنیا، هنگام ظهور، در رجعت[

یکی دیگر از درجاتِ برنامه‌های حسینی(ع) «برنامة به سوی انتقام» است. در زیارت عاشورا می‌‌‌خوانیم که: «اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا ثار الله وَ ابْنَ ثارِهِ وَ الْوِتْرَ الْموتور/ سلام بر شما ای خون خدایی که فرزند خون خدا هستید و فرد تنهایی هستید که خونش ریخته شده اما هنوز انتقام آن گرفته نشده است». به دنبال مفهوم ثار الله، مفهوم انتقام‌‌‌گیری پررنگ است.

درخواست انتقام از قاتلان امام حسین(ع) اولین بار به وسیلة قلم بر لوح نوشته شد[وَ الْقَلَمُ جَرَى عَلَى اللَّوْحِ بِلَعْنِهِ بِغَیْرِ إِذْنِ رَبِّهِ فَأَوْحَى اللهُ تَعَالَى إِلَى الْقَلَمِ أَنَّکَ اسْتَحْقَقْتَ الثَّنَاءَ بِهَذَا اللَّعْنِ/ و قلم بدون اجازه پروردگار بر لعن وى جریان یافت! آنگاه خدا به قلم وحى کرد: تو براى این لعنى که بر قاتل امام حسین(ع) کردى سزاوار ثناء و درود می‌‌‌باشى. بحارالأنوار ج44 ص243 ح 39]. انبیاء و رسل(ع) نیز درخواست لعن و انتقام از قاتلان امام حسین(ع) را داشتند. اما از جنبة عملی، «برنامة به سوی انتقام» از روز عاشورا، با تأثیر سریع نفرین‌‌‌های امام حسین(ع) آغاز شد و پیوسته ادامه دارد.

به لحاظ «برنامة به سوی انتقام»، ماجرای امام حسین(ع) پایان نمی‌‌‌یابد[و البته دقیق‌‌‌تر اینکه این برنامه از برنامه‌‌‌های حسینی(ع) پایان نمی‌‌‌یابد] تا در دو موسم، انتقام جدّی گرفته شود:

الف) در زمان ظهور: اولین بار که از قاتلان امام (ع) انتقام جدی گرفته می‌شود زمانی است که امام زمان(عج) ظهور می‌کنند و در آن هنگام تا حدّی انتقام امام حسین(ع) را می‌‌‌گیرند.

ب) در زمان رجعت امام حسین(ع): «برنامة به سوی انتقام» ادامه پیدا نموده تا اینکه ‌‌‌خود امام حسین(ع) با جسم مادی و به صورت سر از قبر بیرون آوردن رجعت می‌نمایند و برای بار دوم به صورت جدی از قاتلان امام (ع) انتقام گرفته خواهد شد که این ماجرا بعد از ظهور امام زمان(عج) واقع می‌شود. قسمت اصلی و پایانی این برنامه، با انتقام گرفتن از تمام قاتلان و نیز انتقام از کسانی که به قتل حضرت راضی شده‌اند، توأم خواهد بود[= حکمت نامگذاری برنامة انتقام]. [رجوع به: صحبت امام(ع) برای اصحاب در شب عاشورا]

در نگاه کسی که «برنامة به سوی انتقام» یا درجات بالاترِ برنامه‌‌‌های حسینی(ع) برایش پررنگ باشد، عاشورا پایان نیست، زیرا چنین شخصی قائل به برنامه‌‌‌های بالاتر است و اهداف در برنامه‌‌‌های بالاتر، تا آینده ادامه دارد و هنوز این برنامه‌‌‌ها به هدف نهایی مورد نظر خداوند، نرسیده‌‌‌اند.

در «برنامة به سوی انتقام»، کاروان حسینی(ع) فقط مربوط به گذشته نیست، بلکه هم اکنون نیز در حرکت است، زیرا انتقام‌‌‌گیرندگان خون امام حسین(ع) روز به روز بیشتر و جدّی‌‌‌تر می‌‌‌شوند. از این منظر، کاروان حسینی(ع) علاوه بر اینکه در گذشته بود، در حال حاضر هم وجود دارد و در آینده نیز وجود خواهد داشت. و می‌‌‌توان علاوه بر «تأسّی نمودن به آن»، با آن «همراه» شد. بر طبق این برنامه، ما اکنون هم می‌‌‌توانیم وارد کاروان حسینی(ع) شویم، اینگونه نیست که فقط یادِ کاروان مطرح باشد و انسان به این صورت از کاروان اثر بگیرد.

«برنامة ثار الله» تا زمان ظهور امتداد دارد. اما رجعت امام حسین(ع) مدت‌‌‌ها بعد از ظهور واقع می‌‌‌شود. پس «برنامة به سوی انتقام(در رجعت)»، طولانی‌‌‌تر و لذا بالاتر است.

 

5ـ برنامة به سوی بهشت ظهور

از دیگر درجات برنامه‌های حسینی(ع) «برنامة به سوی بهشت ظهور» می‌باشد. شاید ضرورت داشته باشد که ابتدا سخنی پیرامون بهشت ظهور مطرح گردد و بیان شود که منظور از بهشت ظهور چیست. زمانی که انسان به آیات قرآن و احادیث اهل بیت(ع) پیرامون شرایط و وضعیت بعد از ظهور امام زمان(عج) نگاه می‌کند، می‌بیند از این آیات و احادیث چنین برمی‌‌‌آید که امام زمان(عج) پس از ظهور مبارک‌‌‌شان، به تدریج ظلم را برطرف کرده و هر شیء و فرد را در جایگاه اصلی خود قرار می‌‌‌دهند[= عدل]. زمین نعمت خود را رو می‌‌‌کند و همه جا سرسبز خواهد شد، جانوران دیگر وحشی نخواهند بود، برکت از آسمان و زمین جاری خواهد شد، بیماری‌‌‌ها برطرف می‌‌‌شود، دین اسلام بصورت حقیقی‌‌‌اش واقع خواهد شد، و .... . این گونه توصیفات دربارة بعد از ظهور، در فرمایش‌های اهل‌بیت(ع) بسیار مطرح گردیده است و انسان را به این باور می‌‌‌رساند که بعد از ظهور امام زمان(عج) و وقوع مراحلی چند، به تدریج زمین صورت بهشتی به خود می‌‌‌گیرد و «بهشت بعد از ظهور» شکل خواهد گرفت؛ البته بهشتی ضعیف‌‌‌تر از بهشتِ بعد از قیامت[وَ مِنْ دُونِهِما جَنَّتانِ/دو بهشتی که مادون بهشت‌‌‌های بعد از قیامت است(الرحمان 62)]. اینک پس از این توضیح مختصر پیرامون بهشت ظهور به توضیح این برنامه از برنامه‌های حسینی(ع) می‌پردازیم.

امام حسین(ع) به والی مدینه می‌‌‌فرمایند: [وَ لکِنْ نُصْبِحُ وَ تُصْبِحُونَ وَ نَنْظُرُ وَ تَنْظُرُونَ اَیُّنا اَحَقُّ بِالْخِلافَةِ وَ الْبَیْعَةِ / لکن ما صبح مى‌‌‌کنیم و شما نیز صبح مى‌‌‌کنید، ما انتظار مى‌‌‌کشیم و شما نیز انتظار مى‌‌‌کشید تا ببینیم کدام یک به جانشینى رسول خدا(ص) و بیعت سزاوارتریم]. مشابه این سخن را امام(ع) بارها فرموده‌‌‌اند، اما ما می‌دانیم که این فرمایش امام حسین(ع) در زمان حیات دنیایی ایشان تحقّق نیافت. حال این سؤال مطرح می‌‌‌شود که: پس در چه زمانی این وعده محقّق خواهد شد؟ در جواب باید گفت: در احادیث آمده است که امام حسین(ع) مدت‌‌‌ها بعد از ظهور امام زمان(عج) رجعت کرده و جانشین ایشان در پادشاهی آسمان و زمین خواهند شد.

در میان کلام امام حسین(ع)، آن سخنانی که حاکی از فضائل و نعمات جاری شده بر اهل‌‌‌بیت(ع) و یاران ایشان است، عموماً مربوط به «برنامة به سوی بهشت ظهور» می‌باشد، زیرا در آن دوران، همگان این فضائل را به چشم خواهند دید.

به لحاظ «برنامة به سوی بهشت ظهور»، کاروان حسینی(ع) تا بهشت ظهور، امتداد خواهد داشت.

 

6ـ برنامة به سوی قیامت

خداوند حدود یک چهارم از آیات قرآن را به قیامت و وقایع آن و رفتارهای خود در قیامت اختصاص داده است. در این صورت خلیفةالله که به لحاظ خلافتش باید مجرای خدایی خداوند باشد، کلام و برنامه‌‌‌هایش باید از هر جهت شبیه کلام و برنامة خداوند و بلکه شبیه‌ترین آنها باشد. بنابراین بخش قابل توجهی از صادره‌های امام حسین(ع) در کاروان باید معطوف به قیامت باشد و به همین لحاظ، کاروان حسینی(ع) باید به قیامت برسد. لذا امام حسین(ع) بارها و از جمله در عاشورا و در آخرین لحظات چنین درخواست داشته‌‌‌اند: «اُحْکُمْ بَیْنِی وَ بَیْنَهُمْ وَ أَنْتَ خَیْرُ الْحاکِمِینَ/ در میان من و این مردم حکم کن! که تو بهترین حکم کنندگانى».

به حسب «برنامة به سوی قیامت»، کاروان حسینی(ع) تا درون قیامت امتداد خواهد داشت.

 

7ـ برنامة به سوی بهشت

نبرد بین حقّ و باطل باید به سرانجام برسد، صحت و سقم ادعای هر دو جبهه باید مشخص شود [در قیامت]، افراد هر جبهه باید با توجه به درجة مثبت یا درجة منفی بودن‌‌‌شان، در جایگاه‌‌‌های حقیقی خود [در بهشت یا جهنم] مستقر شوند، تا ماجرا آرامش یابد. نه تنها اهل بیت عصمت و طهارت(ع)، بلکه هیچ یک از شیعیان و محبّان امام حسین(ع) به کمتر از این راضی نشده و آرامش نمی‌‌‌یابند. حتّی اگر محبّان امام حسین(ع) به بهشت بروند، باز آرامش نخواهند داشت تا اینکه تمام اهالی دو جبهه در عاشورا[و نیز راضی شوندگان به فعل هر جناح]، در جایگاه حقیقی خود در بهشت یا جهنم مستقر شوند. لذا کاروان حسینی(ع) یقیناً و حتماً باید به بهشت وارد شده و کاروانیان در بهترین منزل‌‌‌های بهشت ساکن شوند.

امام حسین(ع) نیز بارها در خلال سیر حرکت کاروان، از موقعیت‌‌‌های بهشتی خود و یاوران‌شان صحبت کرده‌‌‌و آن را به رخ کشیده‌‌‌اند. به عنوان مثال زمانی که امام(ع) در شب عاشورا، با یاران‌‌‌شان صحبت می‌‌‌کنند و یا آنگاه که در عصر عاشورا، با علی‌‌‌اکبر(ع) سخن می‌گویند، کلام‌شان بوی بهشت و توصیف موقعیتهای ایشان در بهشت را دارد.

بالاترین برنامه و به عبارت دیگر بالاترین درجه از برنامه‌های حسینی(ع) یعنی «برنامة به سوی بهشت»، در خود بهشت پایان می‌پذیرد. به این ترتیب، کاروان حسینی(ع) به حسب بالاترین برنامه، تا بهشت ادامه خواهد داشت.

کسی‌ که از میان برنامه‌های کاروان حسینی(ع) به «برنامة به سوی بهشت» قائل باشد، چنین فردی برنامه‌‌‌اش کم محدودیت است و می‌‌‌گوید: هم اکنون که کاروانِ امام(ع) را یاد می‌‌‌کنم، همراه امام حسین(ع) در بهشت هستم[اِنَّ المُتَّقینَ فی جَنّاتٍ وَ نَهَر، فی مَقعَدِ صِدقٍ عِندَ مَلیکٍ مُقتَدِر[.

امام(ع) را در بالاترین برنامه‌‌‌‌های‌شان همراهی کنیم؛

و در پایان سخن اینکه، تمام کسانی‌که از ازل تا ابد سراغ امام حسین(ع) آمدند، چه گذشتگان، اعم از آدم(ع) و تمام انبیاء و رسولان(ع) و تمام خوبان تا قبل از عاشورا، چه آنهایی که در سال 60 و 61 هجری به همراه امام حسین(ع) به کربلا آمدند، و چه کسانی که پس از آن، تاکنون و از این پس تا هر زمان، به کربلا می‌‌‌روند، هر کدام از ایشان به خاطر یکی از برنامه‌‌‌های حسینی(ع) به سوی حضرت می‌‌‌آیند.

بسیاری از اوقات، ما قیام امام(ع) را اصل می‌‌‌دانیم و تمام سخنان ایشان را بر آن اساس تفسیر و توجیه می‌‌‌کنیم، در حالیکه لزومی ندارد ما قیام را اصل بدانیم، بلکه باید برنامه‌‌‌های امام(ع) در خلال قیام را متوجه شویم و آنگاه از قیام حضرت بر اساس یکی از آن برنامه‌‌‌ها[به خصوص عالی‌‌‌ترین برنامه‌‌‌های ایشان]، برداشت کرده، به‌‌‌آن دل داده و در آن وارد شده و امام(ع) را همراهی کنیم.

احادیث فراوانی حاکی از زیارت کربلا توسط انبیاء و رسل(ع) وجود دارد، از جمله: [قال رسول‌‌‌الله ص: .... یَا بُنَیَّ إِنَّکَ سَتُسَاقُ إِلَى الْعِرَاقِ وَ هِیَ أَرْضٌ قَدِ الْتَقَى بِهَا النَّبِیُّونَ وَ أَوْصِیَاءُ النَّبِیِّینَ....(اى پسر عزیزم، تو بزودى به سوى عراق رانده خواهى شد. همان زمینى که پیامبران و اوصیاى آنان در آن با یکدیگر ملاقات کردند.)بحارالانوار ج45 ص80 ح6]. حال اگر سؤال شود که: چرا انبیاء و رسل(ع) به کربلا آمدند؟ آیا آمدنِ ایشان به لحاظ مقدس بودن کربلا بود؟! آیا به خاطر حرکت امام حسین(ع) به سمت کوفه بود؟! آیا به خاطر مبارزۀ امام حسین(ع) با یزید بود؟! یقیناً انبیاء و رسل(ع) به خاطر اینها به کربلا نیامده‌اند، بلکه به خاطر برنامه‌‌‌های فراتر از اینها، یعنی به خاطر «برنامة ثار الله»، به خاطر «برنامة به سوی بهشت ظهور»، به خاطر «برنامة به سوی قیامت»، به خاطر «برنامة به سوی بهشت»، به کربلا آمدند؛ ایشان می‌‌‌دانند که برای حرکت به سوی بهشت، یک راه وجود دارد و راه بهشت همین مسیر حرکت کاروان حسینی(ع) است. ایشان در پی تعلیم و یادگیری این راه و حرکت در آن مسیر بوده‌‌‌اند، و اصلاً با این برنامه‌‌‌ها است که کاروان حسینی(ع) و شهادت حسینی(ع) «همه‌‌‌زمانی» و «همه‌‌‌مکانی» و «همه‌‌‌ارتفاعی» می‌‌‌شود، نه با «برنامة به سوی کوفه» یا با «برنامة مبارزه با یزید(لع)». پس سزاوار و پسندیده این است که ما نیز امام(ع) را در بالاترین برنامه‌های‌شان، همراهی و نصرت نماییم. لیکن باید توجه داشت که ورود به برنامه‌های بالایی امام(ع)، دارای رمز می‌باشد و با تحقق آن رمز، این همراهی میسر می‌گردد.

 

رمز وارد شدن به بالاترین برنامه‌‌‌‌های امام(ع(

   این سخن امام(ع) که می‌‌‌فرمایند: «اَلا وَ مَنْ کانَ فینا باذِلاً مُهْجَتَهُ مُوَطِّناً عَلى لِقاءِاللّه نَفْسَهُ فَلْیَرْحَل مَعَنا/ آگاه باشید که هریک از شما که حاضر است در راه ما از خون خویش بگذرد و جانش را در راه شهادت و لقاى پروردگار نثار کند آماده حرکت با ما باشد (خطبة امام(ع) در آخرین روز توقف در مکه)»، هر چند که زیرمجموعة «برنامة ثار الله» است[و منظور از «لقاء الله»، همان شهادت است]، لیکن یک رمزی برای همراهی افراد است. کسانی که به این رمز عمل نمودند، وارد کاروان شدند و امام(ع) دست ایشان را گرفته و به سوی برنامه‌‌‌های بسیار بالاتر از این بردند. کسانی که قلب و کلام‌شان در پیشگاه امام حسین(ع) گویای این باشد که هیچ امری و هیچ رأیی از خود ندارند و از جانب امام(ع)، مصداقِ «أمْرُهُمْ أمْرِی وَ رَأیُهُمْ رَأیِی/ در مدینه: در پاسخ به محمد بن حنفیّه» باشند، امام(ع) ولیّ و قافله سالارشان می‌‌‌شوند و دست ایشان را گرفته و از برنامه‌‌‌های دوم، سوم و یا چهارم عبور می‌‌‌دهند و آنها را تا بالاترین برنامه‌‌‌ها و بالاترین مقام‌‌‌ها یعنی در اَعلی علیّین می‌‌‌بَرند و به جایی می‌‌‌رسانند که تمام اولین و آخرین، غبطه‌‌‌ی این افراد را می‌‌‌خورند. به همین خاطر دربارۀ ابوالفضل(ع) چنین فرموده‌اند که: مقام حضرت ابوالفضل(ع) مقامی است که اولین و آخرین به آن غبطه می‌‌‌خورند[وَ اِنَّ لِلْعَبّاس عِنْدَ الله تبارک و تعالی لَمَنْزلَة یَغْبِطَهُ بِهَا جَمِیعِ الشُّهَدَاء یَوْمَ الْقِیَامَة/ خصال 1 ص68 ، بحارالانوار 22 ص274[

و . . .

والسلام

 


 
سیستم‌ها و آینده مدیریت دانش
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مدیریت دانش ،منابع انسانی ،مدیریت
سیستم‌ها و آینده مدیریت دانش
محمدحسن صیف - حمید عالی نژاد - مسلم صالحی




چکیده
امروزه مدیریت دانش به عنوان یک موضوع مهم و حیاتی درسازمان مطرح شده است. سازمانها بر این باورند که به کارگیری سیستم های مدیریت دانش می تواند به برتری بلند مدت خود در عرصه های رقابتی ادامه دهد. صاحبنظران مدیریت سازمانی به این نکته اشاره دارند که اگر سازمانی به راحتی نتواند شکل صحیحی از سیستم های مدیریت دانش را در جایگاه مناسب خود به کار برد، در عرصه های رقابتی جهانی با مشکل مواجه خواهد شد. با توجه به این مباحث، در این مقاله سعی داریم به منابع و نظامهای مدیریت دانش در هزاره سوم بپردازیم.

مقدمه
چند سال پیش مدیریت دانش و به تبع آن سیستم‌های مدیریت دانش به عنوان بزرگترین پدیده بعد از مهندسی مجدد و TQM پا به عرصه وجود گذاشتند. مدیریت دانش با نوآوریها و ابداعات در مهارتهای مدیریتی و یادگیری سازمانی نقاط مشترک بسیاری دارد. ابتدا مدیریت دانش بر سیستم‌های اطلاعاتی متمرکز بود و سپس نیروی خود را به روی توسعه سازمانی، مدیریت سرمایه هوشی فکری و مهارتهای مدیریتی تغییر داد. در اواخر دهه 1990 نیز یادگیری اجتماعی، فهم سازمانی، نوآوری سیستماتیک و مدیریت تغییر به عنوان موضوعاتی برتر در مدیریت دانش مطرح گردیدند. بابررسی و تحلیل دانش واهمیت ویژگیهای آن در حیطه عملکرد سازمانهــــا می توان دریافت که برخورداری از دانش و اطلاعات روزآمد برای ادامه حیات سازمانها به یک ضرورت انکارناپذیر تبدیل شده است. به خصوص اگر روند تغییر و تحولات دانش در جامعه به دقت مورد ارزیابی واقع شود. این نتیجه هم حاصل می شود که جامعه فراصنعتی امروز جامعه ای اطلاعاتی است که در آن به تدریج فناوریهای نیروافزا جای خود را به فناوریهای دانش افزا می دهند. (احمدپور داریانی، 1381).

از طرفی به نظر می‌رسد که سیستم‌های مدیریت دانش فعلی نمی‌توانند کلیه مزایای ارائه شده به وسیله فناوریهای کنونی را جذب ‌کنند زیرا این سیستم‌ها به منظور منعکس‌کردن رویکرد سنتی نسبت به مدیریت‌ دانش طراحی گردیده‌اند. اگر چه این رویکردها می‌توانند، ابزارهای قوی برای دستیابی و استفاده از حجم عظیم دانش سازمانی را فراهم کند، ولی محدودیتهای زیادی هم دارند، مانند: (1) این رویکردها نمی‌توانندکل دانش سازمانی را به اندازه کافی مورد توجه قرار دهند. (2) دانشی که از طریق این سیستم‌ها ارائه می‌شود معمولاً ناقص و کاربرد آنها مشکل است. (3) در ارائه و انتقال دانش، به ویژگیهای خاص کاربران توجه نمی‌کنند.

الزامات سیستم‌های مدیریت دانش
به طور کلی، سیستم‌های‌ مدیریت دانش باید به همه افرادی کمک کند که در فرآیندهای ادراک، ارزیابی و سازماندهی کار مشارکت دارند. از جمله این افراد عبارتند از: کارکنان جدید سازمان مدیران، تحلیلگران سیستم، مشتریان و تهیه‌کنندگان مواد اولیه که در فرایندهای کاری کل سازمان مشارکت می‌کنند. با توجه به این مبحث، الزامات سیستم‌های مدیریت دانش عبارتند از :
1- تأکید بر روی مفاهیم: سیستم مدیریت دانش باید مفاهیمی را تعریف کند که برای توصیف و تحلیل سازمان مورد نیاز است. مفاهیمی از قبیل : استراتژی سازمان، واحد سازمانی، فرایند کسب و کار و ... . باید توجه داشت که مفاهیم سازمانی جدای از یکدیگر قابل تعریف نیستند. بر خلاف سیستم‌های اطلاعاتی سنتی، سیستم‌های مدیریت دانش باید اجازه دهند سؤالاتی درباره مفاهیم سازمانی پرسیده شود. سؤالاتی مانند : فرایند کاری چیست ؟ مفاهیمی که فرایندهای کاری جدید را تعریف می‌کنند، کدامند ؟ مفاهیم سازمانی مربوط به استراتژی رهبری هزینه، کدامند ؟

2- استفاده مجدد از دانش موجود: اگرچه اصطلاح واحدی برای توصیف دانش سازمانی وجود ندارد، اما تعدادی مفاهیم دقیق و مستند در این رابطه وجود دارند. یک سیستم مدیریت دانش باید یک مجموعه‌ کامل از دانش موجود را ایجاد کند. این کار دلایل گوناگونی دارد از جمله : استفاده مجدد از دانش نه تنها به لحاظ اقتصادی کار مفیدی است بلکه این کار می‌تواند به بهبود کیفیت محتوای سیستم مدیریت دانش نیز کمک کند و علاوه بر این، انجام چنین کاری، باعث بهبود ارتباط بین افراد می‌شود.

3- مدیریت دانایی امری پایان ناپذیر: ممکن است مدیران دانش مدار احساس کنند که اگر آنها تنها می توانستند دانش موجود در سازمان خود را تحت نظارت درآورند، کار خود را بااثربخشی انجام می دهند. فناوری جدید، رویکردهای مدیریتی نو و اهمیت مشتری همیشه باید در مدیریت دانش مدنظر قرار گیرند. شرکتها، راهبردها، ساختارهای سازمانی و کالا و خدمـــــات خود را تغییر می دهند و به تغییر مداوم این عوامل براساس نیازهای محیطی تاکید دارند. مدیران جدید، نیازمند دانش جدید هستند. (صیف و کرمی،1382 ).

4- حمایت از دیدگاههای مختلف: یک سیستم مدیریت دانش باید به منظور حمایت از استفاده‌کنندگان مختلف دانش و به دلیل وجود کارهای گوناگون در سازمان، دیدگاههای مختلفی را ارائه دهد که در مورد دانش از طریق سیستم مدیریت دانش ذخیره می‌شود.

5- یکپارچه‌سازی دانش با اطلاعات: در سیستم‌های مدیریت دانش تأکید به روی دانش است نه اطلاعات. اما نه به این مفهوم که باید نسبت به اطلاعات کاملاً بی‌توجه بود. این موضوع به دو دلیل صورت می گیرد : اول اینکه، تمایز قایل شدن بین دانش و اطلاعات، که آن نیز به قضاوت ذهنی ما بستگی دارد و دوم اینکه؛ دانش ارزش اطلاعات را بالا می‌برد و در مقابل اطلاعات باعث افزایش ارزش دانش می‌شود.

6- حمایت از آگاهی افراد نسبت به دانش سازمانی: به منظور افزایش یادگیری سازمانی، سیستم مدیریت دانش باید به انتشار دانش بینجامد. برای این منظور سیستم باید امکاناتی را فراهم کند که افراد به راحتی به اطلاعات و دانش دستیابی پیدا کنند ونیز به راحتی بتوانند آن را در اختیار افراد دیگر قرار دهند.

چالشهای مدیریت دانش
سازمانهای خصوصی و دولتی ومحیطی که این سازمانها در آن فعالیت می‌کنند، به شدت تغییر یافته‌اند. سازمانها ناگزیرند به منظور سازش با محیط در حال تغییر و پر از رقابت، در ساختار خود تجدیدنظر کنند و نیاز دارند که در مقابل تغییرات محیط، انعطاف‌پذیری بیشتری نسبت به گذشته از خود نشان دهند و همچنین نیاز به شیوه‌های پیچیده‌تری دارند تا بتوانند سرمایه‌های دانشی خود را مدیریت کنند. (Dore , 2001) آنها مجبورند که چرخه دانش خود را (مراحل تولید و انتشار دانش) به طور مؤثر کنترل کنند و همچنین از فرایندهای اجتماعی که به ایجاد دانش منجر می‌شوند، حمایت مؤثرتری به عمل آورند. سازمانهای جدید می‌دانند که (1) قسمت عمدة سرمایه‌های علمی آنان به شکل دانش ضمنی (دانشی که افراد از طریق تجربه و در حین کار به دست می‌آورند و به صورت مکتوب و مستند درنیامده‌اند) در دسترس آنان است که این شکل دانش نیازمند حمایت بیشتری از سوی سازمان است (2) نیازمند مکانیسم‌های منسجمی هستند که ترویج و مبادله دانش سازمانی را تسهیل کند. (3) نیاز به انطباق فرایندهای کاری سازمان با ویژگیهای خاص استفاده‌کنندگان از دانش (مانند جایگاه فرد در سازمان، شایستگیهای فرد، سبک شناختی و علایق و انگیزه‌های فرد) مورد نیاز است، تا کیفیت کاری افراد را به حداکثر ممکن برسانند. اگرچه، سیستم‌های مدیریت دانش زیادی تاکنون ایجاد شده‌اند و همچنان در حال به وجود آمدن هستند، مع هذا، آنها تنها توانسته‌اند به میزان اندک نیازهای سازمانها و افراد را در رابطه با دانش سازمانی برطرف سازند. اغلب این سیستم‌ها از رویکردهای سنتی مدیریت دانش نشأت گرفته‌اند و اینگونه سیستم‌ها تنها توانسته‌اند از یکی از اجزای چرخه دانش (طبقه‌بندی دانش، ذخیره‌سازی دانش و اصلاح دانش) حمایت مؤثر به عمل آورند. اینگونه سیستم‌ها سه محدودیت دارند که در ذیل به طور خلاصه به این محدودیت‌ها می‌پردازیم :
_ محدودیت مربوط به مدیریت دانش ضمنی
_ محدودیت مربوط به توانایی درگیرساختن استفاده‌کنندگان دانش در یک مبادله پویا، فعال و مداوم دانش
_ محدودیت مربوط به حمایت از هر کاربر (استفاده‌کننده از دانش) و همچنین توجه داشتن به تأثیر متقابل نقش ویژه هر کاربر در سازمان با شایستگیها، سبک‌شناختی، علایق و انگیزه‌های کاربر.

الف - نیاز به حمایت از دانش ضمنی افراد: سیستم‌های سنتی مدیریت دانش، دانش ضمنی افراد را مورد توجه قرار نمی‌دهند و دید آنان نسبت به دانش، بسیار محدود و سطحی است (Dulcenport , 2002). دانش ضمنی تمامی تجارب و مهارتهایی است که افراد بدون آگاهی و در حین کار به دست می‌آورند، و این شکل دانش، یکی از مهم‌ترین اشکال دانش برای سازمانهای جدید است(Nurdi , 2000).

چرا مدیریت‌کردن دانش ضمنی برای سازمانها خیلی مهم است؟ (1) سازمانهای جدید دائماً در حال تغییر و تحول هستند و زمان کافی برای به شکل رسمی درآوردن این گونه دانش را ندارند. (2) به شکل رسمی درآوردن این دانش، کار بسیار مشکلی است. (3) استخراج این دانش از بین کارکنان، ممکن است باعث بروز مقاومتهای جدی از سوی افراد شود (به خاطر اینکه افراد این نوع دانش را به عنوان یک ابزار استراتژیک در نظر می‌گیرند که به وسیله آن می‌توانند موقعیت خویش را در سازمان حفظ کنند). (4) دانش ضمنی بیان‌کننده یک عنصر اساسی و ضروری برای یادگیری سازمانی است.

مدیریت دانش ضمنی، تنها محدود به فــــراهم‌کردن ابــزارهای ارتباطی(نظیر email و ...) نمی‌شود بلکه مدیریت دانش ضمنی باید پویایی تعاملات اجتماعی بین افراد را مورد حمایت قرار دهد.
در واقع فرض این نکته اشتباه است که افراد به طور ناخودآگاه و بدون هیچ گونه دلیلی دست به تعاملات اجتماعی می‌زنند (Dorine , 2002). برای مثال نظریه های مبادلات اجتماعی بر این فرض استوارند که روابط داوطلبانه بین افراد به پیامدهای رضایت‌بخشی بستگی دارد که از این راه نصیب آنها می‌شود و تعهد نسبت به ارتقای روابط موجود، به میزان رضایت افراد از این روابط بستگی دارد (Thiabaut , 1998). ایجاد فرایند تعاملات اجتماعی در گروه پیچیده و وقت‌گیر است و شامل فاکتورهای بسیاری مانند (رسیدن به سطح قابل قبول اعتماد بین افراد) برای موفقیت می‌شوند، به همین دلیل نیازمند حمایت زیادی هستند (Dyer & Nobeoka , 2000).

ب - ضرورت توجه به ویژگیهای خاص هر کاربر: سیستم‌های سنتی مدیریت دانش معمولاً به ویژگیهای خاص هر کاربر توجه نمی‌کنند ولی سیستم‌های جدید باید سعی کنند که یک درک عمیق از کاربر به دست آورند که این فهم می‌تواند دربرگیرنده نقش فرد در سازمان، شایستگیهای فرد، سبک شناختی و علایق و انگیزه‌های او شود.


چرا درک عمیق از ویژگیهای شخصی کاربر اهمیت دارد ؟ زیرا هر چه که سیستم‌های مدیریت دانش از ویژگیهای فردی کاربران آگاهی بیشتری داشته باشند بهتر قادر خواهند بود که دانش را به افراد منتقل کنند (Blom , 2002) و دلیل دیگر اینکه سیستم‌های کاربر محور، امکان تغییر شدید نقش افراد و امکان درک سیستم‌های مدیریت دانش را به وجود می‌آورند.

هدف سیستم‌های مدیریت دانش پویا
دراین قسمت به نسلهای آتی سیستم‌های مدیریت دانش و اینکه آنها چگونه ایجاد می‌شوندخواهیم پرداخت.

1- حمایت کردن از مدیریت دانش ضمنی: مکانیسم‌های متفاوتی می‌توانند در تسهیل امر مدیریت دانش ضمنی به کار روند. اولین دسته از مکانیسم‌ها شامل کلیه وسایل ارتباطی است که کمک می‌کند تا افراد با یکدیگر ارتباط برقرار کنند. فناوری پیشرفته، ابزار مختلفی نظیر پست الکترونیک، تلفن و... را بدین منظور فراهم می‌کند. در دسترس بودن این ابزار ارتباطی تنها یکی از شرایط ضروری برای برقراری ارتباط است و هرگز کلیه شرایط را به منظور برقراری ارتباط فراهم نمی‌کند. همان طور که قبلاً نیز بیان شد افراد بایستی انگیزه کافی را برای برقراری ارتباط داشته باشند.

دومین دسته از مکانیسم‌ها شامل کلیه ابزارهایی می‌شود که پویایی اجتماعی جوامع را مورد حمایت قرار می‌دهند. این مکانیسم‌ها شامل عناصری می‌شوند که شکل‌گیری و بقای ساختارهای اجتماعی و ایجاد اعتماد در بین افراد همچنین ایجاد فعالیت مشترک و گروهی را تسهیل می‌کنند.

2- به کاربردن مکانیسم‌های کاربردی: رابطه بین کاربر و سیستم‌های مدیریت دانش نباید رابطه‌ای منفعل باشد. سیستم‌های مدیریت دانش باید کاربران را در یک فرایند مداوم مبادله دانش درگیر سازند. مکانیسم‌ها و رویکردهای متفاوتی می‌توانند بدین منظور ارائه و به کارگرفته شوند.
به کارگیری این رویکردها و مکانیسم‌ها به نتایج زیر منجر می‌شود : (1) ارزیابی و تعیین نیازهای کاربران (2) بیان هدفهای دانش به افرادی که از این هدفها آگاهی ندارند (3) هدایت افراد برای ارزیابی مسایل، ارائه پیشنهادها و راه‌حلها (4) کمک به فرد در ایجاد ارتباط با دیگران
(5) تحریک وکمک کردن فرد برای کسب دانش جدید (Angehrn , 1995). سیستم‌های مدیریت دانش کاربر محور می‌توانند (1) به طور موثر از فعالیتهای افراد از طریق پی بردن به هدف و نقش فرد در سازمان حمایت کنند. (2) به گزینش و ارائه دانش به شیوه‌ای که تأثیر آن به حداکثر ممکن برسد، بپردازند. (3) شناخت انگیزه‌های اجتماعی و فردی کاربر.

آینده مدیریت دانش
نظریه ‌پردازان سازمان، سؤالهایی را در مورد اینکه چگونه تحول سازمانی را مدیریت کنند مطرح ساخته اند؛ اگر دانش را به عنوان یک قدرت مدنظر بگیریم، محدودیت‌های مدیریت دانش چگونه ایجاد می‌شود؟ اگر یادگیری و نوآوری سازمانی دلالتی بر نیروی انسانی دانش محور باشد و دوباره سازماندهی کردن مهارتهای سازمان امری غیر قابل تغییر باشد، چگونه می‌توان سازمانهای دانش محور جدید را سازماندهی کرد ؟ آیا ما نیازمند به مشروعیت سازمانی هستیم که در آن حقوق، مسئولیت‌پذیری و روابط بین نیروی انسانی، دوباره تعریف شود ؟ از این رو صاحبنظران معتقدند که اهداف یادگیری مادام‌العمر و نظامهای آموزشی را مورد تجدید نظر قرار دهیم؛ زیرا در دنیایی که دانش به بهترین نحو مدیریت ‌شود، موجب پیشرفت و بهبود عملکرد ‌گردیده و از آشفتگی جلوگیری به عمل خواهد آمد.

منابع مدیریت دانش : بحث در مورد جوامع دانش محور اعتبار خاصی برای آنها فراهم می‌آورد، که در آن بر اهمیت قوانین جدید جهانی‌شدن مدرن در اقتصاد دانش‌مدار تأکید بسیار می‌شود. هر یک از این منابع، نیروی حرکتی لازم برای به حرکت در آوردن یکدیگر ایجاد می‌کنند و به طور غیر مستقیم یکدیگر را مورد حمایت قرار می‌دهند. این چهار منبع عبارتند از : فرایند اطلاعات سازمانی، هوش تجاری، شناخت (درک) سازمانی و توسعه سازمانی.

اولین منبع دانش یعنی فرایند اطلاعاتی سازمان از فناوری رایانه آغاز می‌شود و به کاربرد آن در سازمان می‌پردازد، دومین منبع مدیریت دانش، هوش تجاری، نیز به خدمات اطلاعاتی و چگونگی کاربرد آن در سازمان می‌پردازد و سومین منبع تأکید بروی تحقیق و نوآوری، یادگیری و فهم سازمانی و فرایندهای مربوط به آن دارد و چهارمین منبع به استراتژی های تجاری و مدیریت منابع انسانی توجه دارد.

به منظور درک بیشتر راههای توسعه مدیریت دانش، شناخت بیشتر منابع مدیریت دانش مفید به نظر می‌رسد، بنابراین، به هر یک از این منابع به صورت تفصیلی می‌پردازیم :
فرایند اطلاعات سازمانی : در طول دو دهه گذشته، مدیریت دانش اغلب با رایانه و سیستم‌های اطلاعاتی عجین بوده است. در حقیقت، در طول نسل اول مدیریت دانش، اکثر نوآوریها بر بسته‌های نرم‌افزاری مناسب که برای اجرای مدیریت دانش کاربرد داشت متمرکز بود. فرایند اطلاعات سازمانی به عنوان یک مفهوم در نظر گرفته می‌شد که به آسانی به بحثهای نظری عمیقی منجر می‌گردید. برای تحقق این امر در در نوآوریهای رایانه محور، مشکل اصلی مدیریت دانش این بود که به کسب و کار درباره دانش توجه خاصی داشت و این ایده که بتوان به وسیلة سیستم‌های رایانه‌ای به توسعه سازمانی پرداخت، خود شکل بسیاری عدیده‌ای داشت.

هوش تجاری: سیستم‌های اطلاعاتی و رایانه اغلب به عنوان هسته بنیادین نوآوریهای دانش در نظر گرفته می‌شوند، ولی خیلی زود این مطلب مورد توجه قرارمی گیرد که سازمانهایی که به وسیله دانش مدیریت می‌شوند، آمادگی کافی برای مواجه شدن با تغییرات برای مدت طولانی را دارند. برای مثال انجام خدمات اطلاعاتی موجب استخدام و به کارگیری افرادی می‌شود که در طبقه‌بندی و تخصیص دانش، تخصص کافی دارند. شرکتهای بزرگ واحدهای هوش رقابتی را به کار می‌گیرند که ارتباط بسیار نزدیکی با سیستم‌های اطلاعات سازمان داشته باشند. تمرکز بر هوش رقابتی موجب تحلیل استراتژیک از اطلاعات بیرونی فرد به محیط رقابتی سازمان می‌شود (Fold, 1996). متخصصان، فرایند اطلاعاتی در سازمان را به عنوان یک معضل فنی که تنها به وسیله رایانه حل می‌شود مدنظر قرار می‌دهند. مشکل هوش رقابتی این است که چگونه فهم و ترکیب اطلاعات مرتبط با مسائل سازمانی می‌تواند با فشار رقابتی محیط کناربیاید.

شناخت و درک سازمان : اگرچه هوش تجاری به سیستم‌های اطلاعاتی وابسته است اما بر ارائه و پردازش دانش تمرکز چندانی نداشته است، به جای آن بر اثربخشی نیروی متخصص و تجزیه و تحلیل شبکه‌های ارتباطی تمرکز داشته است. برای مثال «کارل ویک» و همکارانش چندین مقاله مهم منتشر کرده اند که راهنمایی برای تحقیق درک سازمان است (Weack, 1995). این تحقیقات بیانگر این حقیقت است که دانش سازمانی امری ملموس نیست که بتوان به طور عینی آن را مورد بررسی قرار داد و به عنوان بانک اطلاعات از آن استفاده کرد، بلکه سازمان را باید بتوان فرایندی فعال در نظر گرفت که در آن فرد سعی می‌کند به درک بهتر از محیط خود دست یابد.

توسعه سازمانی: همان طورکه گفته شد، سازمانهای رایانه ای، به دنبال راه‌حل فنی برای مشکلات دانش سازمانی و هوش تجاری هستند تا به وسیلة آن اطلاعات روشنی در یک مجموعه به صورت همزمان در سازمان پدید آورند. محققان در امر فهم سازمان با این پرسش که ماهیت شناخت و نقش آن در سازماندهی کردن جوامع چیست، کار خود را آغاز می‌کنند. این مرحله تنها یک گام کوتاه در جهت درک سازمان به عنوان امری دانش مدارانه برای سازماندهی مجدد در امور سازمانی، به کار می‌رود. اگر یک سازمان در کاربرد و ایجاد دانش اثربخش باشد، باید دیدگاه متفاوتی از ساختار سنتی بوروکراتیک داشته باشد. استراتژی تجاری از دهه 1960 بر روی منابع اثربخشی و تخصیص و تحلیل نیروهای رقابتی وضعفهای موجود متمرکز بوده است. این دیدگاه شامل استراتژی های رقابتی، هوش سازمانی، تحلیل استراتژی های دانش‌مدار و سرانجام دیدگاه دانایی محور می‌باشد (Burney , 1997). به طور موازی جنبش سرمایه هوش سازمانی از یک جهت‌گیری اقتصادی برخوردار است و از در نظر گرفتن دانش به صورت امری ضمنی در سازمان، حمایت می‌کند. در ابتدا سرمایه هوشی به طور عمده بر مدیریت و اندازه‌گیری دانش مرتبط با رقابتها متمرکز بود و تأکید بسیار ناچیزی بر یادگیری داشت. فرض اساسی در توسعه سازمان این است که مدیریت بداند چه مهارتهایی در سازمان باید وجود داشته باشد و چگونه منابع انسانی به پرکردن شکاف مهارتی در سازمان به وسیله ارتقای مهارتهای نیروی انسانی بپردازد.

نظامهای مدیریت دانش: با اندکی تفکر در مورد منابع مدیریت دانش می‌توان دریافت که آنها دارای نکات مشترک بسیار هستند. در اواسط دهه 1990 یادگیری و شناخت سازمانی، هوش تجاری و سیستم‌های اطلاعاتی سازمان به اندازه کافی بر مخاطبان خود تأثیرگذار بودند. مفهوم مدیریت دانش گهگاه با بانک اطلاعاتی، شبکه اطلاعاتی داخلی و سیستم مدیریت اسناد و مدارک، یادگیری و استراتژی تجاری و مدیریت فرآیندهای توسعه تولید همراه بوده است. بنابراین با در نظرگرفتن این حقایق، به جای مدیریت دانش، ما نیازمند چندین خصوصیت هستیم که آنها اموری مبهم بوده و همپوشی‌های بسیاری نیز دارند. چهار شاخه اصلی مدیریت دانش به طور خلاصه در جدول شماره یک ارائه شده است.(جدول 1)

مدیریت دانش ترکیبی از چندین عنصر است، بنابراین نمی‌تواند تنها یک تعریف متمایز داشته باشد. آرمان مدیریت دانش ایجاد جامعه‌ای است که در آن زبان مشترک و تخصص کافی وجود داشته باشد.

نسلهای مدیریت دانش: نسل اول مدیریت دانش را می‌توان از طریق تمرکز آن روی جامعه اطلاعاتی، منابع اطلاعاتی و سرمایه‌ هوشی عنوان کرد. نسل دوم مفاهیم ضمنی دانش، یادگیری اجتماعی، دانش ضمنی موقعیت‌مدار را مدنظر قرار می‌دهد. نسل دوم مدیریت دانش از 1997 با بسیاری از شرکتهایی ایجاد شده اند که مشاغل جدیدی برای متخصصان مدیریت دانش فراهم کرده‌اند. منابع مختلف مدیریت دانش در حال شکل‌گیری بوده، به سرعت در بسیاری از سازمانها در حال به کارگیری است. نسل دوم، نسل عمل‌گرای مدیریت دانش بر تغییر سیستماتیک سازمان، سیستم‌های مدیریتی، انگیزه‌ها و ابزارها برای توسعه سازمان تأکید بسیار دارد (Toumi, 1999). آینده همیشه از زمان حال آمادگی بیشتری برای پذیرش مدیریت دانش دارد، بنابراین می توان مسیر مدیریت دانش را مشخص کرد که به کجا می‌رود و اینکه نسل سوم مدیریت دانش دارای چه خصوصیاتی خواهد بود.

زمانی که جوامع اطلاعاتی در حال افزایش است، اولین نسل مدیریت دانش هنوز هم به حیات خود ادامه می‌دهد. نسل اول مدیریت دانش بر ذخیره‌سازی و دستیابی اطلاعات تأکید بسیاری دارد. شبکه‌های ارتباطی ماهواره‌ای، پردازش اطلاعات و تواناییهای جمع‌آوری اطلاعات به صورت روزآمد از محیط و توسعه امکانات به منظور تخصیص منابع اطلاعاتی و پردازش آن، زمینه‌های فنی را تضمین خواهد کرد و برای مدتی طولانی در بازار رقابتی باقی خواهد ماند. با وجود این، نسل دوم مدیریت دانش بر این عقیده است که تنها پردازش و ذخیره‌سازی اطلاعات کافی است، ولی شواهد خلاف آن را ثابت می‌کند به ویژه اینکه رایانه‌ها در کسب دانش فنی ناموفق بوده‌اند. درک و فهم، اغلب نیازمند کشف حیطه‌های ناشناخته دانش است. سیستم‌های اطلاعاتی به عنوان منابعی برای درک ساختار دانش، ابزارهایی هستند که در مورد تفکر انسانی عمل می‌کنند. این دیدگاه ساختارگرایی، حقایقی را مشخص می‌کند که کسب دانش همیشه یک فرایند یادگیری بوده، در عوض، یادگیری اساساً یک تعامل اجتماعی در سیستم‌های اجتماعی است.

سیستم‌های اطلاعاتی همچنین تحرک منابع اجتماعی به عنوان قسمتی از فرایند یادگیری خواهد بود. در نسل سوم مدیریت دانش تأکید بر رابطه بین کار و اندیشه وجود دارد. با وجود این، با فشارهای سیستم‌های اجتماعی مواجه می‌شود. برای ایجاد یک دانش واقعی، کافی نیست که یک نفر بر اساس دانش خود بیندیشد و عمل کند. همه دانشها ذاتاً اجتماعی و فرهنگی هستند و دانش سازمان تنها می‌تواند از طریق تغییرات فعالیتهای سازمانی و بهبود عملکرد نیروی انسانی و اثربخشی سازمان در نظر گرفته شود. خلق دانش، دلالت ضمنی به تحول اجتماعی دارد. نسل سوم مدیریت دانش باید از طریق یادگیری سازمان به خلق دانش و فرایندهای نوآورانه در ساختارهای سازمان بپردازد. بنابراین، مدیران باید یاد بگیرند که چگونه، با محدودیت در کنترل و اطلاعات ناکافی مدیریت کنند. شاید یکی از دلایل پیشگامی مدیریت دانش این است که به دنبال خلق دانش جدید است. سازمانها باید قابل پیش‌بینی باشند، بنابراین آینده مدیریت به تخصیص و در نظر گرفتن استراتژی مناسب برای برخورد با آشفتگیها و عدم اطمینان بستگی دارد و از موقعیتهای قابل پیش‌بینی و کارآمد، تولید کالا و خدمات را مدنظر قرار دهد. پس توانایی انعطاف‌پذیری و تطابق سریع و ایجاد مهارت برای برطرف ساختن نیازهای محیطی بسیار ضروری به نظر می‌رسد.

نتیجه‌گیری
دانش به عنوان یک منبع ارزشمند برای سازمان، از جایگاه بسیار والایی برخوردار است. مدیر باید بتواند با اعمال مدیریت کارآمد دانش نهفته موجود در نیروی انسانی را شکوفا سازد، زیرا تنها در این صورت می‌تواند با محیط نامطمئن سازمان مقابله کند و از سوی دیگر به اهداف سازمان برسد. با توجه به سیر تحول مدیریت دانش در سازمانها و تجارب حاصله از کاربرد مدیریت دانش توسط سازمانهای مختلف و نیز با عنایت به نسل جدید مدیریت دانش می‌توان دریافت که دستورالعمل خاصی برای اجرای بررسیها و مفاهیم مدیریت دانش در سازمان موجود نیست؛ لذا مدیر می‌تواند با برقراری فرهنگ سازمانی مطلوب، تشریک مساعی در بین کارکنان را تقویت کند، زیرا به عنوان یک دستوالعمل کلی بدون در نظر گرفتن متغیرهای مختلف در موقعیت مدیریت دانش مثل فرهنگ سازمان، جو سازمانها و ... تنها با به اشتراک گذاشتن اطلاعات در بین کارکنان زمینه شکوفایی دانش را در سازمان فراهم سازد.

از سوی دیگر، موفقیت نسبتاً کم سیستم‌های مدیریت دانش در سازمانها تردیدهایی را درباره روایی رویکرد طراحی این سیستم‌ها به بار آورده است. آنچه که واقعاً سازمانهای جدید بدان نیاز دارند کمیت ابزارها نیستند که سازمانها را قادر می‌سازد تا به طور کارآمد دانش و اطلاعات را پردازش کنند، بلکه آنها نیازمند تعدادی ابزار هستند که همه فعالیتهای مربوط به دانش را مورد حمایت قرار دهد. به ویژه اینکه ما معتقدیم که نسل بعدی سیستم‌های مدیریت دانش باید (1) کمک کنند تا سیستم‌ها، دانش فنی‌شان را کنترل کند. (2) تسهیل گر پویای تبادل دانش باشند (3) کاربران را با سطوح فردی‌تر و بالاتر برای کمک به آنها در کارشان پرورش دهند. این مقاله شیوه‌ای برای کاربردی کردن این رویکرد جدید مطرح می‌کند که شامل استفاده از عناصر اجتماعی و تکنیک‌های فردی می‌شود. این نکته مهم است که از مرحله نظریه فراتر رویم و چنین پروژه‌هایی را بر اساس این رویکرد اجرا کنیم تا راه به کارگیری این شیوه را در محیطهای واقعی هموار کنیم. در چنین شرایطی این پرسش پیش می‌آید که آیا این رویکرد به راستی از عهده نیازهای مدیریت دانش سازمانهای جدید برمی‌آید یا خیر ؟ چه تضمینی وجود دارد که این رویکرد بتواند توسط همه افراد سازمان خیلی سریع و به آسانی مورد قبول واقع شود؟ بعضی موضوعات دیگر این است که آیا این رویکرد به عنوان مکمل رویکرد سنتی است یا اینکه در مقابله با آن رویکرد است. نهایتاً سؤال اساسی‌تر مربوط به ماهیت انقلاب یا تکاملی رویکرد است : آیا این رویکرد تنها به کارکنان در تکمیل مؤثر کارهایشان کمک می‌کند و یا اینکه ماهیت کارکنان را تغییر می‌دهد؟

منابع و ماخذ
-1 احمدپور داریانی، محمود (1381)، کارآفرینی: تعاریف، نظریات، الگوها، تهران: ناشر مولف.
-2صیف، محمد حسن؛ کرمی، مقداد (1382)، مدیریت دانش رویکردی استراتژیک. تهران: مجله تدبیر، ش 153، انتشارات سازمان مدیریت صنعتی

3 - A. Angehn, T. Nebeth , L. Razmerita , C. Roda " K- InCA : using Artificial Agents for Helping people to Learn New Behaviors". Proc. IEEE, International conference on Advanced Learning Technologies (ICALT 2001) , IEEE Computer society , August 2001 , Madison USA. pp. 225- 226.
4- Blom , J. (2002). A Theory of personalized Recommendations : proceedings : CHI 02 conference on Hhuman Factors in computing Systems; 540- 541 Minneapolis , Minnesota , USA , Acm press NewYork , , NY , OSA.
5- Davenport , T. H. (2002). some principles of knowledge Management , www. Bus.Utexas. Edu /kman/ kmprin. Htm.
6- Dore , L , (2001) , winning Though knowledge : How to succeed in the knowledge Economy , Special Report by the Financial world. The chartered Institue of Bankers in Association with xerox.
7- Dorine Andrew ," Audience – Specific online Community Design " communication of the ACM , April 2002.
8- Dyer Jeff and Nobeoka kenturo, "creating and Managing A High – performance knowledge – sharing Network : the Toyota case " , strategic Management Journal 21 : 345 – 67. 2000.
9- George por , "knowledge Ecology and communities of practice. Emerging Twin Trends of creating True wealth. "knowledge Ecology Fair 96.
10- Nardi , B. , whittaker , S, Schwarz , H. , " It's Not what You know , It's not what You know : work in the Information Age, "First Monday , May , 2000. http : // www. first Monday. Org /issues/issue 5-5/ nardi/
11- Thibaut , J. W. & Kelley , H. H. (1998) The Social Psychology of Groups. New York : Wley.
12- Tuomi , I. (2002). Net works of Innovation : Change an Meaning in the Age of Internet, Oxford : Oxford University press.
13- Toumi ,I. (2002). The Future or knowledge Management. Lifelong Learning in Eaurope , Vol VII , issue 2/2002 , pp.69-79.
14- Weick , K , E. (1995). Sensemaking in organization. Thousand oaks : Sage Publications