به وبلاگ محمد رضا جاویدی خوش آمدید

این وبلاگ در خصوص ارائه اطلاعات علمی -فرهنگی و آموزشی در زمینه مدیریت اعم از بازار یابی بازرگانی کیفیت و....ارائه خدمات مینماید.

اطلاعات و آلبوم عکس دوستان

 

 

       راه را گم کردم                     ای راهنمايان راه کو؟

      تشنه ي آگاهيم                     دريا دل آگاه کو؟

 

     آرزوو دارم که پرگيرمو رسم به اوج

      ببين شوق پروازم را امّا پر پروازم کو؟

 

     ای خدا تن ميکند هر لحظه سويی  قبله ام

      ای شهوت پرست قبله ات کو؟ قبله ات کو؟

 

       خاطرم از هرچه يار است آزرد

       تا بيابم يار خوب فرصت ديدار کو؟

 

       درد دل به آينه گويم و بس

       تکيه بر دوست کردن خطاست محرم اسرار کو؟

 

     گوييم مسلمانيمو برتريم ز افرنگ

      ای مسلمان نما عملت کو؟ عملت کو؟

 

       از زبان بستگان آموز توفيق ادب

       که هر لحظه تسبيح گويند به لطف حق

      غفلت مکن ای غافل ادبت کو؟

 

     ای جوان مغرور مشو از شيريت

     پيريت در راه است توشه ات در راه کو؟

 

     از علی آموز مردانگي و معرفت و عشق

    بد گو که همچو او جوانمردی دگر کو؟

 

    تو که پاکيو نشينی با ناپاک،پس چه باک که تو هم شوی ناپاک

     آن وقت است که به تو گويند ای برادر پاکيت کو؟

 

نظر يادتون نره

 

چه كشكي، چه پشمي 

 

چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد. 
از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت، 
خواست فرود آيد، ترسيد. باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد. 
ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند. 
در حال مستاصل شد... 
از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت: 
اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم. 
قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت. 
گفت: 
اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي. 
نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم... 
قدري پايين تر آمد. 
وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت: 
اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟ 
آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم. 
وقتي كمي پايين تر آمد گفت: 
بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد. 
وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت: 
مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟ 
ما از هول خودمان يك غلطي كرديم 
غلط زيادي كه جريمه ندارد.


كتاب كوچه 

احمد شاملو



شاخه گلت سالها بود در میان دفترت خوابیده بود ، بی اجازت امروز بیدارش کردم .

همه بغض من تقدیم غرور نازنینت باد ، غروری که لذت دریا را به چشمانت حرام کرد .
خیالت راحت ، دیگر اشکی نیست که به بالینت بریزد و احساس را شکوفا کند ، تنها بغضیست که فرو رفتنش حسرت در چشمانم می تازد .

بریدم بند ناف دلبستگی را با قیچی دلسردی .

رابطه ی قلبی دو دوست نیاز به بیان الفاظ و عبارات ندارد . (جبران خلیل جبران)

نماز عشق ترتیبی ندارد ، چرا که با نخستین سر بر خاک گذاردن ، دیگر برخواستی نیست . (ارد بزرگ)

اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست ، او جانشین همه ی نداشتن های من است .

خدا به من زیستی عطا کن که در لحظه ی مرگ ، به بی ثمری لحظه ای که برای زیستن تلف کردم ، سوگوار نباشم .

ارزش وجودی انسان به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد .

هرکس را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند ، بدان گونه که احساسش می کنند ، هست .

زندگی مثل دیکته است ، هی غلط می نویسیم و هی پاک می کنیم ، دوباره می نویسیم و باز پاک می کنیم ، غافل از اینکه یه روز داد می زندد ورقه ها بالا !

اگه بی هوا کسی وارد زندگیت شد بدون کار خدا بوده ! اگه بی محابا دلها از دستها بهم گره خورد بدون کار خدا بوده ! اگه گریه هات تو خنده غفلت دیگران شنیده نشد تا خرد نشی بدون تنها محرمت خدا بوده ! حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهایی خفه ات کرده شک نکن تنها مرحمت خداست که از سر تواضع یه بهونه واسه نوازشت گیر آورده .

اتل متل لالایی ، گلم چه بی وفایی ، عزیز دل من کجایی ، دوست دارم خدایی .

شکسته شیشه ی قلبم ، کجایی مرحم دردم ، تو را در غربت عشقم غریبانه صدا کردم ، صدا کردم تو را هستی شنیدی و گذر کردی ، مرا آواره و تنها گدای در به در کردی .

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد ، دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلامش مرا در عشقش غرق می کند ، دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد ، دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند ، دلم برای کسی تنگ است ، دلم برای تو تنگ است .

چراغ دل تاریکم از این خانه مرو ، آشنای تو منم بر در بیگانه مرو ، شمع من باش و بمان نور ز تو اشک ز من ، جانفشان تو منم در بر پروانه مرو ، سوختی جان مرا آه مکن ، اشک مریز ، از بر عاشق دلداده غریبانه مرو .

از جرم عشق گر پیش کسم راه نیست ، یا رب تو آگهی که محبت گناه نیست .
زندگی تلخ ترین خواب منست ، خسته ام ، خسته از این خواب بلند .
هر وقت نتوانستی کسی را فراموش کنی بدان هنوز تو در خاطرش هستی .

شبی غمگین ، شبی بارانی و سرد مرا در غربت فردا رها کرد ، دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد ، به من می گفت تنهایی غریب است ببین با غربتش با من چه ها کرد ، تمام هستی ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد ، او هرگز شکستم را نفهمید اگرچه تا ته دنیا صدا کرد .

ه طرح از چشمات بفرست ، یه آهو اینجاست میخوام روشو کم کنم !

شب شرابی خوردم و مستی مرا در بر گرفت / دوریت آمد به یادم هستی ام آتش گرفت . . .

به اندازه دیوونه های دیوونه خونه ، دیوونه وار دیوونتم دیوونه !

همیشه مست و شیدری تو بودم / به فکر آرزو های تو بودم

تموم آرزوهای منی ، کاش / یکی از آرزوهای تو بودم . . .

هرچه زدم بی تو دلم وا نشد / جز تو کسی باب دل ما نشد

هرچه پرستو شدم و پر زدم / هم نفسی مثل تو پیدا نشد . . .

اگر اسم آدما رو بارزترین صفاتشون بذارن ٬ اسم منو چی میذاشتی !؟

صدای پای تو که میروی ، صدای پای مرگ که میآید . . .

اگر ماه بودی به صد ناز / شاید شبی بر لب بام من مینشستی .

در این شب پر از سکوت ، واژه ها یاری ام نمیکنند ، کاش تو بودی تا سکوتی مرگبار

بر لحظاتم سایه نمی افکند ، کاش تو بودی تا در دریای مهربانیت غرق میشدم

تو زیباترین ترانه ام هستی . . .

من تو را باز کجا خواهم یافت ؟ جز در اندیشه خویش و به جز قصه هجران و شکیب

چیست افسانه عمر . . . ؟

آفتاب پنجره را میشناسد حتی اگر بسته باشد

مهتاب به دیدارم می آید حتی اگر خسته باشد

دل هواتو میکند حتی اگر شکسته باشد . . .

واسه مشق شبت بنویس : اونی که فکرش رو نمیکنی همیشه به یادته . . .

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان با دگران وای به حال دگران . . .

چرا غمگینی ؟ : عاشق شدم

آیا عشق شیرین است ؟ : بله شیرین تر از زندگی

چرا تنهایی ؟ : ویژگی عاشق هاست

لذت تنهایی چیست ؟ : فکر به او و خاطرات او

چرا می روی ؟ : برای اینکه او رفت

دلت کجاست ؟ : پیش او

قلبت کجاست ؟ : او برده

پس حتما بی رحم بوده نه ؟ : نه اصلا

چرا ؟ : چون باز هم او را میپرستم . . .


دیدمت یک شب به دریا خیره بودی تا سحر/ کاش دریای تو بودم دل به دریا میزدی...

نه ازآشنایان وفا دیده ام نه از باده .

نوشان صفا از نامردمیها نرنجد دلم که ازچشم خودهم خطادیده ام

هم رازکویرم تب باران دارم. درسینه دلی شکسته پنهان دارم .

برگوشه سنگ قبرمن بنویسید. من هرچه که دارم ازرفیقان دارم

تبسم تو تجسم تمام خوبی هاست

به تبسمت سوگند که شاد بودنت آرزوی ماست

منحنی قلب من مشتق گیسوی توست خط مماس دلم تابع ابروی توست

زندگی مثل یه پل قدیمیه!

به این فکر نکن که اگه تنها ازش بگذری دیرتر خراب میشه،

به این فکر کن اگه افتادی یکی باشه دستتو بگیره...

کاش درآسمان سکوتت لکه ابری بودم تابرای همه دلتنگیهایت میباریدم

(بیشترازضربان قلبت دوستت دارم)

امشب به رسم عاشقی یادی زیاران می کنم، درغربتی تاریک و سرد از غم حکایت می کنم، امشب وجودم خسته است از سردی دلهای سرد،

آیا توهم دریاد من هستی در این شبهای سرد...؟

خداوندا ! به پیمان مقدس دوستی سوگند،بهترین درودهایم نثار آنانی باد که کاستیهایم را میبینند و باز دوستم دارند

شبی از‎ ‎پشت یک تنهایی نمناک و بارانی، تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم، تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

آیا میدانستیدنسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد.

امتحان کنید تا مطمئن شوید.

.

خدا و گنجشک

Iran Eshgh Group !

 

 

 

 

گنجشک با خدا قهر بود

 

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .

 

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

 

می آید ؛ من تنها  گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که

 

دردهایش را در خود نگاه میدارد…

 

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

 

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،

 

گنجشک هیچ نگفت و…

 

خدا لب به سخن گشود :  با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.


گنجشک گفت :
 لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.

 

تو همان را هم از من گرفتی.

 

این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

 

و سنگینی بغضی راه کلامش بست…


سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

 

خدا گفت:  ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو

 

از کمین مار پر گشودی.


گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

 

خدا گفت:  و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به

 

دشمنی ام برخاستی!

 

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

 

ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...