به وبلاگ محمد رضا جاویدی خوش آمدید

این وبلاگ در خصوص ارائه اطلاعات علمی -فرهنگی و آموزشی در زمینه مدیریت اعم از بازار یابی بازرگانی کیفیت و....ارائه خدمات مینماید.

در اینجا خاطرات چشمک

 

خدا

 

صدایم کن

 

هیچ موسیقی دلنوازی صدای تو نمی شود. صدای تو زیباترین نوای عالم است.  صدا کن مرا که صدایت قلب شکسته ام را تسکین می دهد. می دانم مرا از یاد نمی بری ولی صدا کن مرا تا بگرمای صدایت را، حضورت را و عشقت را همیشه حس کنم.  صدایم کن تا برانی از محبت بی دریغ عهاشقانه ات را نثارم کنی. صدایم کن.

 

خدا

 

در سرمای شدید و برف زیادی که همه جا را سفید پوش کرده بود، من فقط به معشوق می اندیشیدم و با گرمای یاد او پر حرارت بودم و از هر چه سردی و دوری فارغ.

ولی غرق در اندیشه محبوب ناگهان در گوشه ای دنج از شکاف کوه و از برف هایی که با وزش باد کمی کنار زده شده بود، چهره یخ زده گلی را دیدم که به زیبایی هر چه تمام تر چون نگینی بسیار زیبا بر دل برف های سفید می درخشید. 

            

 

ناخود آگاه به این اندیشه رسیدم که در کوچه های بهاری عشق گل های زیبا فراوانند؛رنگارنگ، زیبا، فریبنده و جلوه گر ولی کو گلی که بتواند در زمستان عشق نیز عشق بورزد و گل باقی بماند؟ سخن های عاشقانه دو روزه شکوفه مانند بسیار است ولی گلی که بتواند سرمای سخت دوری و فراق را طاقت آورد و گل بماند کجاست؟

محبوب خوب من

من مدعی نیستم که در میدان عاشقی کسی هستم ولی می توانم بگویم که در زمستان های سخت فراق و جدایی نیز عاشقی کرده ام و عشقی به فراخنای همه روزهای سخت و سهل محبت را با تو تجربه می کنم و با هر بادی یا سرمایی از زیبایی عشق من به تو نه چیزی کسر می شود و نه بر صورت صاف آن لکه ای خواهد ماند.

 

سمیرای من! می نویسم تا بدونی, تو رو میخوام عزیزم
می نویسم تا بفهمی, تو رو دوست دارم عزیزم

دلم و خالی گذاشتم
که عشق تو بیاد تو قلبم

که بگم, تو رو میخوام
تو همیشه باش تو قلبم
تو همیشه باش تو قلبم

عشق من هنوز تو هستی
سر نوشته من تو هستی

پس نذار تنها بمونم
تا توی تنهایی نمیرم

 

 

ای که تمام هستیم قطره ای از وجود توست

درد و دوای این دلم ذره ای از نگاه توست

من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

 


صد بار سفر کردم و عاشق نشدم

یکبار تو را دیدم و دیوانه شدم

با رقیب آخر شب دوش به میخانه شدیم

هر دو باز از می و از عشق تو دیوانه شدیم

تا به نزدیک سحر همدم و هم پیمانه شدیم

مست گشتیم و زهر جای در افسانه شدیم

 

 

پرسیدم از عقل سوالی:

گفتم اسمت چیست؟ ...گفت گناه!

گفتم هدفت چیست؟....گفت نگاه!

گفتم به چه مینازی؟....گفت به زیبایی!

گفتم به چه مینالی؟...گفت به رسوایی!

 

 

با آنکه تو را گرم کند سرد مباش

خواهی رسوای زمانه باش ، نامرد نباش!

 

این همه بی وفایی ندارد اثر

                                         بخدا اگر از من نگیری خبر

                                                                                نیابی از برم!

گر نکند تیغ خشمت دلم را ادب

                                             بخدا همچو مرغ پر شور و شر به سویت بپرم

 

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

هم تن چشم شدم خیره بدنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شد آن عاشق دیوانه که بودم

 

صدای خش خش برگهای زرد خزونی توی گوشم ناله میکرد

آسمون بغضشو تو پرده ابرای سیاهش پاره میکرد

رعد و برق نگاه شهر و با صداش خواب زده میکرد

زمین از این همه سنگینی بارون به روی سینش گله میکرد

 

 

همچنان پای پیاده فارغ از صدای خشم آسمونی

بی خیال از ناله ها و گله های برگهای زرد خزونی

جاده های بی کسی را گم میکردم آرام آرام

تن غربت رو می شستم زیر سرمای زمستون

 

مرگ است پایان این دنیای غم

                                دنیایی که در آن مهر نیست

                                                               پول جای عشق است و بت جای خدا

راز دل گفتن مستان شب یلدا خواهد

                                                        بلکه پیوسته شبی از همه شبها خواهد

 

 

آخر از عشق تو ساکن کلیسا میشوم

میکشم دست از مسلمانی یهودا میشوم

مینشینم به کشتی وصلت شب و روز

یا به وصلت میرسم یا غرق دریا میشوم

 

 

پروانه ام بر دور تو ، ای شمع سوزان و شبان

دل باخته ام برای تو ، ای عشق باز عاشقان

من از گذشته تا کنون گشتم به دنبال دلت

امروز آن روزیست که من رسیده ام به عشق تو!!!

 

عزیزم!

هم قسم ! مگر مرگ من تو را اگر ز قلب من جدا کند

فدای چشم مست تو

اگر ز راه عشق تو

خدا مرا فدا کند

ای نفسهای تو عاشق

ای تو خوب موندنی

زنده ام با نفس تو

تا همیشه با منی

 

به نام آنکه مهر تو را در دلم افکند

به دریا مینگرم با تمام خروشش، به صحرا مینگرم با تمام وسعتش، اما چیزی را نمی یابم که قابلیت تقدیم به تو را داشته باشد، به ناچار با کارد محبت قلبم را میشکافم و قطره ای خون با نام سلام تقدیمت میکنم

سلامی همچو اشک

اشکی همچو شمع، شمعی همچو نور، نوری همچو ماه

ماهی همچو تو ای نازنین

ای پر کننده لحظات زندگیم

تو که مانند گیتی در عرصه زندگیم نمایان گشتی و مرا شیفته خود کردی و مانند عاشقی دل شکسته به دنبال خود همانند صیدی خاردار کشاندی

حال با تمام وجودم فریاد میزنم که

دوستت دارم

و می پرستمت بعد از خدا

حال اگر غنچه قلبت پیش کسی نشکفته باشد من آن قلب سرخ را خواهان و خواستوارم

 

 

گفتن عشق حرام است بر زبان معشوق ! آری عشق است

مسیر ره خوبان سفر، سفری طول و دراز بر روی صحرای سر سبز خیال

سفری که در آن گم شود از حرفای محال

که در آن نیست باران صدای گریه عاشق

که در آن نیست عاشق خندان، که در نیست معشوق گریان

و محال است که این رویا باشد

تویی آن عشق و سفر، تویی آن گریه و خنده ، تویی سالار بنده

 

هرکس هم نفسم شد

دست آخر قفسم شد

منه ساده به خیالم

که همه کار و کسم شد

 

اونکه عاشقانه خندید

خنده های منو دزدید

پشت پلک مهربونی

خواب یک توطئه می دید

 

ای عزیزم ،‌نازنین، تویی تنها گل سر سبز پر خار دلم . تویی تنها روزنه در ته چاه عمیق . که در آن ، نیست راهی برای فرار نور

تویی تنها قلم دست لرزان دلم که برای نوشتن اسمت

می میره دلم

و وضو راه رسیدن به تو است . شانه هات مهر من است و گیسوانت تسبیح و سینه ات سجده گاه عالم و آدم و بشر

قلب پر از مهر و محبت دلم شده دریاچه خون

از برای دل پر ملال و اندوه تو.

 

گلای خشک تو گلدون خبر از درد میده

خبر از جدایی زندگی سرد میده

وقتی با شوق فراوون به خونه رو میارم

به من آزار تو فرمان عقب گرد میده

 

نذار ساز زندگیمون خش ناهنگ بشه

یه کاری کن

یه کاری کن واسه خونه دلم تنگ بشه

 

من که از تو می گذشتم تو، یه شب صدام کردی

تو الفبای قشنگ عاشقی رو واسه من کلام کردی

این تو بودی که به من سلام کردی

تو،‌ به من گفتی نرو ، تو به من گفتی بیا

چه بهونه گیر شدی تازگی ها

تو این غم خانه را گلخانه کردی

 

 

به صلیب میخکوب!

ساکت و بی صدا نگاهی خسته خیره به سویی

خون از چشمانش می ریخت و از گونه هایش جاری می شد.

در افکارش خیالاتی واهی می گذشت تا رسید به مرگ

عشقی که او را به فلاکت کشانده بود

از عاشقی دیوانه ، دلسوخته چون شمع

خسته چون پروانه، زیبا چون گل

سرفراز چون کوه، و دلگیر از عاشقش

و خوشحال از مرگش

اما دریغ از بی وفایی دختران و دلبستگی پسران

پس مرگ بر عشق

 

گلند اما بسویم دسته ای گل

فرستادی مرا پروانه کردی

مرا گلخانه چون غم خانه ای بود

تو این غم خانه را گل خانه کردی

 

تور را با دیگری دیدم

به گرم گفتگو بودی

ساپا محو او بودی

نگاهت کردم و بر من

چو بیگانه نگه کردی

 

شکستن عهد دیرین را

                                     گنه کردی گنه کردی، نگاهت را نمیبخشم

چه شبها را که بیهوده به یاد تو سحر کردم

چه عمری را که بیهوده به پای تو هدر کردم

همین بود آن وفایی را که میگفتی

همین بود آن صفایی را که میگفتی

تو خود چنین بودی چرا روزم سیه کردی

                                  گنه کردی گنه کردی، نگاهت را نمی بخشم

 

 

زندگی زیباست، ای زیبا پسند، زنده اند، ایشان به این باور رسند

آنقدر زیباست، این بی بازگشت، سحر برایش باید از این جان گذشت

من میگم به من نگاه کن

تو میگی که جون فدا کن

من میگم بمون همیشه

تو میگی ببین نمیشه!!!

 

دلم برات تنگ شده

چشام چه بیرنگ شده

نزار به پات بیافتم

دوباره برگرد دوباره برگرد

 


جان من سنگدلی دل به تو دادن غلط است

بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم امید به روی تو گشادن غلط است

روی بر گردن تو نهادن غلط است

تو، نه آنی که غم عاشق ، زارت باشم

چو شود خاک بر آن خاک گذارت باشم

 

 

خواهی در وصل بسته باشد، باشد

خواهی دل خسته، خسته باشد ، باشد

گفتی که دل شکسته می خواهی تو

خواهی دل من شکسته باشد، باشد

 

مقصد و مقصود تویی

عشقم و معبود تویی

از تو حذر نمیکنم

سایه مگر سفر کند

چاره کار ما تویی

یاور و یار ما تویی

توبه نمیکند اثر

مرگ مگر اثر کند

مجرم آزاده منم

تن به جزا داده ام

قاضی درگاه تویی

حکم سحرگاه تویی

 

 

دریغا که فصل جوانی برفت

به لهو و لعب زندگانی برفت

دریغا که مشغول غافل شدیم

ز حق دور ماندیم و باطل شدیم

مست آمد امشب که سر راه بگیرم

یک بوسه به زور از لب آن ماه بگیرم

 

بردی دل من، من از تو آن میخواهم

وز گمشده خویش خبر می خواهم

سر هر مصرع این دو بیت بردار

هر آنچه شد من از تو آن میخواهم ؟؟؟ !!!

 

کسی جرمی نکرده گر به ما این روزها عشقی نمی ورزه

بهایی داشت این دل پیشترها ، که این روزها نمی ارزه

 

با تو حکایتی دگر

این دل ما ز سر کند

شب سیاه قصه را

هوای تو سحر کند

باور ما نمیشود

در سر ما نمی رود

از گذر سینه ما یار دگر سفر کند

شکوه بسی شنیده ام از دل درد کشیده ام

کور شوم جز تو اگر زمزمه ای دگر کنم

 

 

اگر روزی رسد دستم به دامانت

کنم جان را به قربانت

ولی بی لطف و احسانت

چگونه شوم نا خوانده مهمانت

چگونه؟

 

تو معبود منی بگذار مراد از تو بگیرم

پناه من بده که بر سقف دلت بمیرم

شب که میشه تو کوچه غم ،عشق من میاد دوباره، میخوانم آخ که دیگه فرنگیس عشق تو داغونم کرد ، به کی بگم که چشمات تو سینه حیرونم کرد

خدا خودش میدونه

دلم شده دیونه

پنجره ها با فریاد

میگن کی باز میخونه

 

 

گر از راستی بگذری خم بود

غم عشق آمد و غمهای دگر پاک ببرد

چه مردی بود کز زنی کم بود

سوزنی باید کز پای برآرد خاری

 

الا دختر تو چشم زاغ داری

سبد در دست میل باغ داری

سبد در دست سرم را بشکن دردم دوا کن

سرت را شکستم دردت دوا نیست

میون عشق و عاشقی شرم و حیا نیست

 

مینویسم یادگاری

        گر بماند روزگاری

               من نمانم روزگاری

                             گر بماند یادگاری

                                      در تمام عمر باقی

 

معنی عشق از نظر دبیران:

دبیر ادبیات: عشق مانند لیلی و مجنون است

دبیر شیمی: عشق مانند اسیدی است که بر قلب اثر میکند

دبیر زیست: عشق مانند مرضی است که از راه دیدن وارد میشود

دبیر ریاضی: عشق نسبت دو زوج به هم است

 

زنا مردیها نرنجد دلم

که از چشم هود هم خطا ها دیده ام

نه از آشنایان وفا دیده ام

نه در باده نوشان صفا دیده ام

از دست قسمت به میخانه زدم باز

با یاد لبت بوسه به پیمانه زدم باز

در ساغر می جلوه چشمان تو دیدم

دیوانه شدم سفره مستانه زدم باز

 

تو معنی کلام عاشقانه ای

                لطافت شعرای عارفانه ای

                              خواستن تو خواستن یک لحظه نیست

تو برای من همیشه جاودانه ای

             ای پری خاکی منتو از تبار شبنمی

                              تو را خدا داده به من تو لایق ستودنی

 

الهی عاشق شب زنده ام دار

چو مشتاقان ز عشقت بیقرارم

ز کوی خویش نومیدم نگردان

که جز کوی تو امیدی ندارم

 

 

یکی را دوست میدارم، ولی افسوس او هرگز نمی داند

نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست میدارم

ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند

به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم

ولی افسوس او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند

 

او چقدر نزدیک است

 

پشت پلک های غروب

چشم او منتظر است

مثل دیوانه گیسو در باد

مثل پروانه زخمی در یاد

دست او اشک مرا می کاود

پشت آن پنجره باران خورده

دلم انگار فرو میریزد

هیچ کس اینجا نیست

منم وخیال یک عشق غریب

او چقدر نزدیک است

پشت یک ثانیه او جا مانده

من به این فاصله می اندیشم

و به آواز نگاهی که مرا می خواند

او چقدر نردیک است

او چقدر نزدیک است .

 

 

www.Marshalclub.com/join

 

معجزه

 

تو را خدا به من معرفی کرد

گرمی دستهایت را می شناسم

لحظه ای که به دستهای یخ کرده من گره خورد

و من لبریز از حس بودن شدم

سکوت چشم هایت را باور دارم

وقتی که با من حرف می زند

احساسم به من دروغ نمی گوید

تو را خدا به من هدیه کرد

و تو را بزرگترین معجزه برای قلب کوچک من قرار داد

 تو را می پرستم

تا لحظه ای که نفس هایم نفس میزند

و تو را می بوسم تا سحر گاهان

و لبانت را به میهمانی بوسه لبهایم دعوت می کنم

تا پرستیدن را به پروانه ها یاد دهم

روزها و شبها می گذرند

و من در انتظار دیدار تو می مانم

و دلگیرم از فاصله ها

که تو را از من دور می کند

و من می بارم و می نالم تا تکراری دوباره

دستهایت را دوست دارم وقتی به رسم عشق به دستان من گره می خورد

گرمی تنت را دوست دارم

وقتی تو را به آغوش می گیرم

و من هزار بار متولد میشوم

و مست از حضور تو به خواب می روم تا طلوع روشن فردا

شبانگاهان که تو در کنارم نیستی

قلبم را به امید فردا

به امید دیدار دوباره تو آرام می کنم

و دوری تو چقدر رنج آور است

برای قلب کوچک من

که به دستان تو،به چشمان تو و به لبخند عاشقانه ات عادت کرده

در واپسین لحظه های دلتنگی

این صدای توست که به من امید بودن می دهد و مرا وادار به زیستن می کند

در تمام ثانیه ها و دقیقه های عمرم

در تمام روزها و شبهایم خیال بودن در کنار توست که مرا زنده نگه می دارد

پس دستهایت ،چشمهایت و گرمی تنت را از من دریغ مدار تا لحظه ای که قلبم می تپد.

 

 

 

www.Marshalclub.com/join

 

 

 

بی نهایت عشق

 

در خلوت شبانه ام

در لحظه های سوت و کور تنهای ام

و در تمام ثانیه هایی که اشک بر گونه هایم جاری بود

یاد تو و خاطره تو بود که مرا زنده نگه می داشت

تمام قلبم لبریز از مهر توست

و من این میراث را زنده نگه خواهم داشت

تا آخرین نفس

من در این روزهای بودن با تو

زیر سقف نگاهت رشد کردم و بالیدم

و آسمان قلبت را

تا بی نهایت عشق پیمودم

و رسیدم به آرامشی ابدی

به رؤیایی حقیقی

خدایا من به این عشق محتاجم

مرا در این تنهایی رها مکن

و معشوق جاودانه ام را به من برسان .

 

 

www.Marshalclub.com/join

 

 

 

دلم گرفته است

 

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

دلم به یاد روزهای با هم بودن گرفته است

به یاد لحظه های پر از عشق و لبخند

به یاد لحظه هایی که بیقرار بودیم

و به یاد تمام ثانیه هایی که نگاهمان به هم پیوند می خورد

و عشق متولد می شد.

****************************************

کاش بودی


پدر



4 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم هر كاري رو مي تونه انجام بده .

5 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم خيلي چيزها رو مي دونه .

6 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.
8 ساله كه شدم ، گفتم پدرم همه چيز رو هم نمي دونه.
10 ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چيز با حالا كاملاً فرق داشت.

12 ساله كه شدم گفتم ! خب طبيعيه ، پدر هيچي در اين مورد نمي دونه .... ديگه پيرتر از اونه كه بچگي هاش يادش بياد.

14 ساله كه بودم گفتم : زياد حرف هاي پدرمو تحويل نگيرم اون خيلي اُمله .
16 ساله كه شدم ديدم خيلي نصيحت مي كنه گفتم باز اون گوش مفتي گير اُورده .
18 ساله كه شدم . واي خداي من باز گير داده به رفتار و گفتار و لباس پوشيدنم همين طور بيخودي به آدم گير مي ده عجب روزگاريه .
21 ساله كه بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأيوس كننده اي از رده خارجه
25 ساله كه شدم ديدم كه بايد ازش بپرسم ، زيرا پدر چيزهاي كمي درباره اين موضوع مي دونه زياد با اين قضيه سروكار داشته .
30 ساله بودم به خودم گفتم بد نيست از پدر بپرسم نظرش درباره اين موضوع چيه هرچي باشه چند تا پيراهن از ما بيشتر پاره كرده و خيلي تجربه داره .
40 ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوري از پس اين همه كار بر مياد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره .

50 ساله كه شدم ...
حاضر بودم همه چيز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چيز حرف بزنم !
اما افسوس كه قدرشو ندونستم ...... خيلي چيزها مي شد ازش ياد گرفت

 

 

 

************************************************************************

گفت و شنودی با خدا

http://sabokballl.persiangig.com/image/allah-allah-1.gif


گفتم: خسته‌ام
گفت: "لاتقنطوا من رحمة الله" از رحمت خدا ناامید نشید (زمر/53)

گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای!
گفت: "فاذکرونی اذکرکم" منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152)

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟
گفت: "و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا" تو چه می‌دانی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63)

گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای منِِِ کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟
گفت: "واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله" کارهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس/109)

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچک است... یک اشاره‌ کنی تمامه!
گفت: "عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم" شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216)

گفتم: "انا عبدک الضعیف الذلیل..." اصلا چطور دلت میاد؟
گفت: "ان الله بالناس لرئوف رحیم" خدا نسبت به همه‌ی مردم (نسبت به همه) مهربان است (بقره/143)

گفتم: دلم گرفته
گفت: "بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا" باید به فضل و رحمت خدا شاد باشند (یونس/58)

گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله
گفت: "ان الله یحب المتوکلین" خدا آنهایی را که توکل می‌کنند دوست دارد (آل عمران/159)

گفتم: خیلی چاکریم! ولی این بار، انگار گفتی: حواست را خوب جمع کن!
گفت: "و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره" بعضی از مردم خدا را فقط به زبان عبادت می‌کنند. اگه خیری به آنها برسد، امن و آرامش پیدا می‌کنند و اگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان بشوند، رو گردان میشوند. خودشان تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنند (حج/
۱۱)

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم؛
گفت: "فانی قریب" من که نزدیکم (بقره/186)

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد به تو نزدیک بشوم
گفت: "و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال" هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/205)

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفت: "ألا تحبون ان یغفرالله لکم" دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟! (نور/22)

گفتم: معلومه که دوست دارم مرا ببخشی
گفت: "و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه" پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید (هود/90)

گفتم: با این همه گناه... آخر چه کاری می‌توانم بکنم؟
گفت: "الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده" مگر نمی‌دانید خداست که توبه را از بنده‌هایش قبول می‌کند؟! (توبه/104)

گفتم: دیگر روی توبه ندارم
گفت: "الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب" ولی) خدا عزیز و دانا است، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/3)

گفتم: با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟
گفت: "ان الله یغفر الذنوب جمیعا" خدا همه‌ی گناه‌ها را می‌بخشد (زمر/53)

گفتم: یعنی اگر باز هم بیابم؟ بازهم مرا می‌بخشی؟
گفت: "و من یغفر الذنوب الا الله" [چرا كه نه!] به جز خدا کیه که گناهان را ببخشد؟ (آل عمران/
۱35)

گفتم: نمی‌دانم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتشم می‌زند؛ ذوبم می‌کند؛ عاشق می‌شوم! ... توبه می‌کنم
گفت: "ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین" [این را بدان كه] خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم آنهایی که پاک هستند را دوست دارد (بقره/222)

ناخواسته گفتم: "الهی و ربی من لی غیرک" ای خدا و پروردگار من! [آخر] من جز تو كه را دارم؟
گفت: "الیس الله بکاف عبده" خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/36)

گفتم: در برابر این همه مهربانیت چه کار می‌توانم بکنم؟
گفت: "یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما" ای مؤمنین! خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هایش بر شما درود و رحمت می‌فرستند تا شما را از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیاورند. خدا نسبت به مؤمنین مهربان است. ( احزاب/42)

گفتم: هیچ کسی نمی‌داند تو دلم چه می‌گذرد
گفت: "ان الله یحول بین المرء و قلبه" خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24)

گفتم: غیر از تو کسی را ندارم
گفت: "نحن اقرب الیه من حبل الورید" ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16)



با خودم گفتم: خداوند!... خالق هستی!... با فرشته‌هایش!... به ما درود می‌فرستند تا هدایت شویم؟! ...

پس باید ثابت كنم كه شایسته‌ی سلام و درود عرشیانم.

باید گوهر درونم را از هرچه زنگار پاك كنم...