به وبلاگ محمد رضا جاویدی خوش آمدید

این وبلاگ در خصوص ارائه اطلاعات علمی -فرهنگی و آموزشی در زمینه مدیریت اعم از بازار یابی بازرگانی کیفیت و....ارائه خدمات مینماید.

 

 

 

برترین کاراترین و کوتاه ترین جملاتی که انسان را هدایت میکند

 

مديراجرائي اسبق در شرکت کوکاکولا: 

فرض کنيد  زندگي همچون يک بازي است . قاعده اين بازي چنين است که بايستي پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهداريد و مانع افتادنشان بر زمين شويد

جنس يکي از آن توپها از لاستيک بوده و باقي آنها  شيشه اي هستند . پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستيکي بر روي زمين ، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد ، اما آن چهار توپ ديگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد ميشوند او در ادامه ميگويد : "  آن چهار توپ شيشه اي عبارتند از خانواده ، سلامتي ، دوستان و روح  خودتان و توپ لاستيکي همان کارتان است "

در خلال ساعات رسمي روز ، با کارائي وافر به کارتان مشغول شويد و بموقع محل کارتان را ترک کنيد . براي خانواده ، دوستانتان نيز وقت کافي بگذاريد و استراحت کامل و درستي داشته باشيد



روی هر سینه سری تکیه کند وقت وداع     سر ما وقت وداع تکیه به دیوار کند

به جای دسته گل بزرگی که روزی سر گورم میزاری و خواخی رفت

امروز که زنده ام با شاخه گل کوچکی یادم کن              مشغول تلفنmrj

معرفت دريست به هرکس ندهّندش          پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهندش

 

دوستت دارم نه بخاطر شخصيت تو،

 بلکه بخاطر شخصيتي که

من هنگام با تو بودن پيدا ميکنم

 

ای شمع آهسته بسوز که شب دراز است هنوز

ای اشک آهسته بريز که غم زياداست هنوز

شمع سوزان توام اينگونه خاموشم نکن

در کنارت نيستم اما فراموشم نکن

 

 

 

* روزي لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند مي دهم که کامروا شوي
اول اين که سعي کن در زندگي بهترين غذاي جهان را بخوري!
دوم اين که در بهترين بستر و رختخواب جهان بخوابي
 
و سوم اين که در بهترين کاخها و خانه هاي جهان زندگي کني!!!
 

پسر لقمان گفت اي پدر ما يک خانواده بسيار فقير هستيم چطور من مي توانم اين کارها را انجام دهم؟
 

لقمان جواب داد:
اگر کمي ديرتر و کمتر غذا بخوري هر غذايي که مي خوري طعم بهترين غذاي جهان را مي دهد.
اگر بيشتر کار کني و کمي ديرتر بخوابي در هر جا که خوابيده اي احساس مي کني بهترين خوابگاه جهان است
و اگر با مردم دوستي کني، در قلب آنها جاي مي گيري و آن وقت بهترين خانه هاي جهان مال توست

 


مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم مي‌زد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم مي‌شود و چيزي را از روي زمين بر مي‌دارد و توي اقيانوس پرت مي‌کند. نزديک تر مي شود، مي‌بيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل مي­افتد در آب مي‌اندازد.

 - صبح بخير رفيق، خيلي دلم مي­خواهد بدانم چه مي­کني؟

- اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. تو که نمي‌تواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي­کند؟

مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت:

"براي اين يکي اوضاع فرق کرد… !"

 

 


مايكل، راننده اتوبوس شهري، مثل هميشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسير هميشگي شروع به كار كرد. در چند ايستگاه اول همه چيز مثل معمول بود و تعدادي مسافر پياده مي شدند و چند نفر هم سوار مي شدند. در ايستگاه بعدي، يك مرد با هيكل بزرگ، قيافه اي خشن و رفتاري عجيب سوار شد..

او در حالي كه به مايكل زل زده بود گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!» و رفت و نشست.

مايكل كه تقريباً ريز جثه بود و اساساً آدم ملايمي بود چيزي نگفت اما راضي هم نبود. روز بعد هم دوباره همين اتفاق افتاد و مرد هيكلي سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روي صندلي نشست و روز بعد و روز بعد...

اين اتفاق كه به كابوسي براي مايكل تبديل شده بود خيلي او را آزار مي داد. بعد از مدتي مايكل ديگر نمي تواست اين موضوع را تحمل كند و بايد با او برخورد مي كرد. اما چطوري از پس آن هيكل بر مي آمد؟ بنابراين در چند كلاس بدنسازي، كاراته و جودو و ... ثبت نام كرد. در پايان تابستان، مايكل به اندازه كافي آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پيدا كرده بود.

بنابراين روز بعدي كه مرد هيكلي سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!»

مايكل ايستاد، به او زل زد و فرياد زد: «براي چي؟»

مرد هيكلي با چهره اي متعجب و ترسان گفت: «تام هيكل كارت استفاده رايگان داره.»

پيش از اتخاذ هر اقدام و تلاشي براي حل مسائل، ابتدا مطمئن شويد كه آيا اصلاً مسئله اي وجود دارد يا خير!

  


جمله روز :  کسی که دارای عزمی راسخ است جهان را مطابق میل خویش عوض می کند . گوته

 

 

 

**************************

اگر در کاري موفق شوي دوستان دروغين و دشمنان واقعي پيدا خواهي کرد

***************************

من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي خوانند .

«  دکتر علي شريعتي  »

-----------------------------------------------------------

به سه چيز تکيه نکن    ،    غرور، دروغ و عشق .   آدم با غرور مي تازد،با دروغ مي بازد و با عشق مي ميرد .     «  دکتر علي شريعتي»

-----------------------------------------------------------

و هر روز او متولد ميشود؛

عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد....

و قرن هاست كه او؛ عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بر باد رفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش؛ گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد؛

سينه اي را به ياد مي اورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند ...  و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد...! و اين, رنج است ,                           دکتر علي شريعتي

-----------------------------------------------------------

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند... ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر...   مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ....    براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ...   در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...  او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...          او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني....او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ...   او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...               او مادر مي شود و همه جا مي پرسند   نام   پدر .....

-----------------------------------------------------------

اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست او جانشين همه نداشتنهاست

-----------------------------------------------------------

عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگي کني .

دکتر شريعتي

-----------------------------------------------------------

اگر مثل گاو گنده باشي،ميدوشنت، اگر مثل خر قوي باشي،بارت مي كنند، اگر مثل اسب دونده باشي،سوارت مي شوند.... فقط از فهميدن تو مي ترسند

-----------------------------------------------------------

آن روز که همه به دنبال چشم زيبا هستند، تو به دنبال نگاه زيبا باش

-----------------------------------------------------------

هر لحظه حرفي در ما زاده مي‏شود

هر لحظه دردي سر بر مي‏دارد

و هر لحظه نيازي از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش مي‏کند

اين ها بر سينه مي‏ريزند و راه فراري نمي‏يابند

مگر اين قفس کوچک استخواني گنجايش‏اش چه اندازه است؟

-----------------------------------------------------------

دکتر شريعتي : «کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آور بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالي گذشت يک روز که با همسرم ازخيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم

-----------------------------------------------------------


هر كس آنچنان مي ميرد كه زندگي مي كند

********************************************************

آن روز که همه به دنبال چشم زيبا هستند، تو به دنبال نگاه زيبا باش

********************************************************

اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد

********************************************************

مرد به اين اميد با زن ازدواج ميکند که زن هيچگاه تغيير نکند ، زن به اين اميد با مرد ازدواج ميکند که روزي مرد تغيير کند و همواره هر دو نااميد ميشوند .آلبرت انيشتين

 

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چيست؟
 
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پرخوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني؟
 
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.
 
استاد پرسيد: چه آوردي؟
 
و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو مي رفتم، خوشه هاي پرپشت تر مي ديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.
 
استاد گفت : عشق يعني همين !


 
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
 
استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي!
 
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت!!!
 
استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم!
 
استاد گفت: ازدواج يعني همين !!!

****************************

من و تو ميرفتيم : در دو راه موازي
به هم نميرسيديم : هرگز ، هيچ وقت
به هم ميرسيديم اگر: يکي از ما بيراهه ميرفت
اما
ما هر دو به بيراهه ميرويم امروز: در دو راه موازي !

*********************************************

پروردگارا!

به من قدرت فراموشی بده، تا بتوانم کسانی را که هیچگاه و در هر شرایطی دوستشان نداشته ام و نمیتوانم داشت، به دست فراموشی بسپارم

و

به من بخت خوب بده، تا به آغوش کسانی رو کنم که همیشه و در هر شرایطی دوستشان خواهم داشت و


چشمی بینا بده تا این دو گروه را به درستی از یکدیگر تشخیص دهم...

 

(از من نیست اما نمیدانم از کیست)

 

*****************************************************

اکثر انسانهای خوشبخت شبیه هم اند، اما انسانهای بدبخت، هر کدام به شکل خاصی بدبخت اند.

تولستوی - آنا کارنینا

****************************************************

امید
شخصی را به جهنم می بردند.در راه بر می‌گشت و به عقب خيره می‌شد. ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببريد.
فرشتگان پرسيدند چرا؟پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد... او اميد به بخشش داشت..

  عاشق
امیری به شاهزاده گفت:من عاشق توام.شاهزاده گفت:زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.
امیر برگشت و دید هیچکس نیست .شاهزاده گفت:عاشق نیستی !!!!عاشق به غیر نظر نمی کند .

زیبایی
دخترک طبق معمول هر روز جلوي کفش فروشي ايستاد و به کفش هاي قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته هاي چسب زخمي که در دست داشت خيره شد و ياد حرف پدرش افتاد :اگر تا پايان ماه هر روز بتوني تمام چسب زخم هايت را بفروشي آخر ماه کفش هاي قرمز رو برات مي خرم"دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:يعني من بايد دعا کنم که هر روز دست و پا يا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هايش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمي خوام


 *******************************************************
هیچ وقت به گمان اینکه وقت دارید ننشینید زیرا در عمل خواهید دید که همیشه وقت کم و کوتاه است. (فرانکلین)

*******************************************************

توانایی مهم نیست. شناختن مرز تواناییهایمان مهم تر است.

دانستن مهم نیست. شناختن مرز دانسته هایمان مهم تر است.

عاشق بودن مهم نیست. شناختن حد و مرز عشقمان مهم تر است.

قدرت داشتن مهم نیست. شناختن حد و مرز قدرتمان مهم تر است.

 

چه بسیار توانمندانی که سنگی بیش از توانایی خود برداشتند و آبرو بر زمین گذاشتند،

چه بسیار دانایانی که پا از مرز دانش خود فراتر گذاشتند و در گرداب جهل فرو رفتند،

چه بسیار عاشقانی که بیش از آنچه میتوانستند و میخواستند وعده دادند و

چه بسیار قدرتمندانی که پا از حیطه قدرت خود فراتر نهادند و مسند قدرت باختند...

 

******************************************************


يادمون باشه كه چهار چيز هست که نمي‌شه اونها رو بازگردوند :

1. سنگ ... پس از رها کردن!

2.حرف ... پس از گفتن!

3.موقعيت... پس از پايان يافتن!

4. و زمان ... پس از گذشتن!

**********************************************************************

زندگي براي کساني که فکر مي کنند کمدي و براي کساني که احساس مي کنند تراژدي است .         هوارس والپول

-----------------------------------------------------

*قدر داني از مادر*

 

   
  
مردی مقابل گل فروشی ايستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر ديگری بود سفارش دهد تا برايش پست شود .

وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را ديد که در کنار درب نشسته بود و گريه می کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب چرا گريه می کنی ؟

دختر گفت : می خواستم برای مادرم يک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد لبخندی زد و گفت :با من بيا٬ من برای تو يک دسته گل خيلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.


وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضايت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نيست!

مرد ديگرنمی توانست چيزی بگويد٬ بغض گلويش را گرفت و دلش شکست. طاقت نياورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کيلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هديه بدهد.

شکسپير می گويد: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همين امروز به من هديه کن

 

****************************************************

از تعارض استقبال کنید

 

از مدیر عامل شرکت خودرو سازی تویوتا سوال کردند چرا و چگونه یک ماشین خوب ساخته میشود؟

گفت از تعارض بین همکاران

همیشه دنبال کسی باش که افکار و عقایدش مثل تو نباشد.

------------------------------------------------------------------------

بار زندگی را با رشته عمرم به دوش می کشم.

زندگی بدون آب از گلوی ماهی پایین نمی رود.

جارو، شکم خالی سطل زباله را پر می کند.

برای مردن عمری فرصت دارم.

اگر خودم هم مثل ساعتم جلو رفته بودم حالا به همه جا رسیده بودم.

ستارگان سکه هایی هستند که فرشتگان در قلک آسمان پس انداز کرده اند.

با اینکه گل های قالی خارندارند ، مردم با کفش روی آن پا می گذارند.

سایۀ چهار نژاد یک رنگ است.

به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد

قلبم پرجمعیت ترین شهر دنیاست.     نوشته شده روی سنگ مزارش

به نگاهم خوش آمدی

قطرهٔ باران، اقیانوس کوچکی است

هر درخت پیر، صندلی جوانی می‌تواند باشد

اگر بخواهم پرنده را محبوس کنم، قفسی به بزرگی آسمان میسازم.

روی هم رفته زن و شوهر مهربانی هستند!

·         به عقیده گیوتین، سر آدم زیادی است.

·         برای اینکه پشه‌ها کاملاً ناامید نشوند، دستم را از پشه‌بند بیرون می‌گذارم

·         گربه بیش از دیگران در فکر آزادی پرندهٔ محبوس است.

·         غم، کلکسیون خندهام را به سرقت برد

·         بلبل مرتاض، روی گل خاردار می‌نشیند!

·          باغبان وقتی دید باران قبول زحمت کرده ، به آبپاش مرخصی داد.

·         قطره باران غمگین روی گونه ام اشک میریزد

·          فواره و قوه جاذبه از سربه سر گذاشتن هم سیر نمی شوند

·         در خشکسالی آب از آب تکان نمی خورد. 

·         رد پای ماهی نقش بر آب است

·          گل آفتابگردان در روزهای ابری احساس بلاتکلیفی می کند 

·         با چوب درختی که برف کمرش را شکسته بود ، پارو ساختم

·         با سرعتی که گربه از درخت بالا می رود، درخت از گربه پایین می آید

·          دلم برای ماهی ها می سوزد که در ایام کودکی نمیتوانند خاک بازی کنند

·         پرگاری که اختلال حواس پیدا می کند بیضی ترسیم می کند. 

·         آب به اندازه ای گل آلود بود که ماهی ، زندگی را تیره و تار میدید