ماجرای امام حسین (ع)

آرش بحیرایی

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

مقدمه

عموم انسانها زمانی که قصد انجام کاری را دارند، برنامه‌‌‌‌ای مد نظرشان می‌‌‌‌باشد که می‌‌‌‌خواهند با انجام آن، به هدف مورد نظرشان دست یابند. امّا خصوصِ انسانها که برنامه‌‌‌‌ریزتر و عاقل‌‌‌‌ترند، در خلال کارهایشان فقط یک برنامه را پیگیری نمی‌‌‌‌کنند، بلکه دو یا چند برنامه را دنبال می‌‌‌‌کنند. و البته از بین این برنامه‌‌‌‌ها قطعاً بعضی بر بعض دیگر فضیلت و ارجحیت دارند. برنامة آنها به گونه‌‌‌‌ای است که تمامی افراد می‌‌‌‌توانند متناسب با شاکلة خویش[مجموع فطریات، طینت، روحیات، نفسانیّات، فرهنگ و دیگر چیزهای اثرگذار بر انسان]، لایه و درجه‌‌‌‌ای از این برنامه را برگزیده و وارد آن شوند و بهرة خویش را از آن درجه از برنامه ببرند. در این میان، به میزانی که درجة برنامه بالاتر و هدف آن تربیتی‌تر باشد، قیمت برنامه بیشتر خواهد بود و انسان متناسب با قیمت و الهی بودنش، در پی برنامه‌هایی با اهداف تربیتی می‌باشد. به عبارت دیگر، یک انسان الهی برنامه‌‌‌‌ریزی‌‌‌‌اش تربیتی است و اهدافش در راستای تربیت و ارتقاء عالم و آدم است، حال آنکه یک انسانِ نفسانی، اهدافش نفسانی بوده و صرفاً بهره‌‌‌‌مندی خود را دنبال می‌کند.

اکنون در این راستا به ذکر مثالی می‌پردازیم؛ می‌دانیم که خداوند متعال پس از خلقت آدم(ع)، بهشت خاصی را برای ایشان مهیّا نموده و خطاب به آدم(ع) چنین می‌فرماید: ای آدم! شما و همسرت در این بهشت ساکن شوید و به این ترتیب ایشان را در آنجا مستقر می‌‌‌‌نماید. شاید در نگاه اول، انسان این فعل خداوند را فعلی یک بعدی و محدود به همین هدف تصور نماید، ولی باید دانست که شأن افعال خداوند حکیم، به قطع و یقین، برتر از این است. با اندکی تأمل در آیات قرآن، انسان در می‌یابد که اگر چه در ظاهر صحبت از یک ماجرا می‌باشد، اما خداوند، اهداف گوناگون و برنامه‌‌‌‌های متعددی را در قالب این یک ماجرا، مد نظر دارد که می‌توان با شناخت آن‌ها، تا حدی به قیمت این فعل پی برد. اینک برای شناخت بیشتر ابعاد این ماجرا، به برخی از آن‌ها اشاره خواهد شد:

1- زندگی بهشتی برای آدم(ع): یکی از اهدافی که در این ماجرا وجود دارد، خواست خداوند برای قرار دادن یک «زندگی بهشتی برای آدم(ع)» می‌باشد. خداوند بهشت را به عنوان محل استقرار برای آدم(ع) و همسرشان پسندید و ایشان را در آنجا سُکنی داد تا از نعمات موجود در آن بخورند و بهره‌‌‌‌مند گردند و این بهره‌‌‌‌مندی سبب کسب صفات و رشدِ باید و شاید، برای این بزرگواران شود.

2- عیان نمودن شیطنت ابلیس(لع): یکی دیگر از اهداف این ماجرا، «عیان نمودن شیطنت ابلیس(لع)» بود و بهشت آدم(ع) برنامه‌‌‌‌ای بود که در طی آن، ابلیس(لع) نتواند بیکار بنشیند و مجبور شود تا شیطنتش را آشکار کند.

3- برنامة درس و عبرت: از دیگر اهداف این ماجرا، گرفتن عبرت می‌باشد و اینکه فرزندان آدم(ع)، از ماجرای اِغوای ایشان درس بگیرند.

4- برنامة آشنایی با هدف: هدف دیگر این است که انسان‌‌‌‌ها بدانند که برای قرار گرفتن در بهشت خلق شده‌‌‌‌اند و نباید به بودن در دنیا راضی شده و به تجملات دنیا دل ببندند، بلکه باید دنیا را محل گذر دانسته و در خلال زندگی در دنیا، راهی خدایی را برای رسیدن به بهشت بپیمایند.

موارد فوق می‌تواند برخی از ابعاد این ماجرا باشد. بدین ترتیب مشاهده می‌کنیم که خداوند در قالب یک ماجرا[ماجرای بهشت آدم(ع)]، چندین برنامه را در سطوح و ارتفاعات مختلف مدّ نظر داشته است.

 

اکنون می‌‌‌‌خواهیم از این منظر، نگاهی به یکی از عظیم‌‌‌‌ترین و شگرف‌‌‌‌ترین ماجرا‌‌‌‌هایی که در عالم واقع شده و مبداء و منشاء بسیاری از تحولات و دگرگونی‌‌‌‌ها قرار گرفته، داشته باشیم. ماجرایی که به دست یکی از مربّیان تامِّ بشر[هر یک از (ع) که به دنیا می‌‌‌‌آمدند، روی کتف راست یا بر پشت‌‌‌‌شان نوشته شده بود: وَ تَمَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ صِدْقًا وَ عَدْلاً، لا مُبَدِّلَ لِکَلِماتِهِ (انعام115)] یعنی حسین بن علی(ع) در سال 60 و 61 هجری در قالب یک کاروان، از مدینه به سوی مکه و سپس به سوی کربلا طراحی گردید و در طی چند ماه به منصة ظهور گذاشته شد و الگویی برای تمامی شیعیان و عاقلان و محبان و پاک‌‌‌‌طینتان گردید. این ماجرای الهی بی‌‌‌‌شک از معجزات عظیم و از بزرگترین کلاسهای تعلیم و تربیت بشری است. اگر انسان از این منظر به کاروان حسینی(ع) نگاه کند، شاید به اندازه وُسع خویش دریابد که چرا زینب(س) که یکی از تعلیم و تربیت شد‌‌‌‌گانِ اهل‌‌‌‌بیت(ع) و از شاگردان اول مکتب وحی می‌باشد، در مواجهه با این حرکت و این کاروان، به صداقت و عالمانه و به دور از احساسات، چنین می‌‌‌‌فرماید که: ما رَأیْتُ اِلا جَمیلاً!

امام اباعبدالله الحسین(ع) برای جاری نمودنِ تعلیم و تربیتِ مورد نظر خداوند، برای کلّ بشریت درسی را در قالب کاروان به تصویر کشاند تا همگان بتوانند وارد آن صحنه شده و آن درس را به صورت عملی تحصیل نمایند. ایشان حرکتی را شروع نمودند که دارای ابعاد گوناگون و درجاتِ مختلف هدف بود و حرکت‌‌‌‌کنندگانِ با ایشان، به تبع شاکلۀ خویش یکی از آن اهداف را برگزیده و در پی آن، با ایشان همراه می‌‌‌‌شدند. برخی همراهان نیز پس از اینکه در می‌‌‌‌یافتند هدف مورد نظرشان با اهداف موجود در این ماجرا سازگاری ندارد، به نقطۀ پایانی حرکت خویش می‌‌‌‌رسیدند و در ادامۀ مسیر، توفیق همراهی با کاروان را از دست می‌‌‌‌دادند. اگر انسانِ عاقل به این کاروان نگاه کند و به کلام و رفتار قافله‌‌‌‌سالارش توجه کند، می‌‌‌‌تواند به میزان فهمی که از صادره‌‌‌‌های ایشان دارد، با نیّت، اهداف، منطق‌‌‌‌ها و برنامه‌‌‌‌های مختلفِ صاحبِ کاروان آشنا شود و مناسب شاکله‌‌‌‌اش، وارد کاروان شده و با صاحب آن همراه شود. در یک نگاه اجمالی شاید بتوان این برنامه‌ها را در هفت سطح و درجه دسته‌بندی نموده و آن‌ها را تحت عنوان «برنامه‌‌‌‌های حسینی(ع)» نامگذاری نمود و از این منظر به ماجرای امام حسین(ع) نگریست.

 

منظرِ برنامه‌‌‌‌های حسینی(ع(

    انسان به لحاظِ منظری که نسبت به یک موضوع دارد می‌‌‌تواند از آن موضوع برداشت نماید و هر چه منظر انسان کامل‌‌‌تر و دقیق‌‌‌تر باشد، برداشت انسان، جامع‌‌‌تر و کامل‌‌‌تر خواهد بود. زمانی که انسان از منظرِ الهی به مقولات مختلف نظر کند، همان مطلبی را برداشت می‌‌‌کند که مورد نظر خداوند است. به عنوان مثال به ماجرای انبیاء و رسل(ع) در قرآن، می‌‌‌توان از منظرِ داستان، یا از منظر معجزه، یا از منظر نگاه به خوبان، یا از منظر تعلیم و تربیت و یا از منظر خلفای الهی که مجرای برنامۀ خداوند بودند، نگریست و البته به تبع هر منظر، از ماجرای ایشان برداشتی نمود. اما آنچه مسلّم و بدیهی می‌باشد این است که این برداشت‌‌‌ها هم‌‌‌سنگ و هم‌‌‌قیمت نیستند. اکنون سؤال این است که بهترین منظرها برای نگریستن به ماجرای امام حسین(ع) چیست؟ تاکنون از منظرهای زیادی به این ماجرا  نگریسته شده است که از جمله می‌توان از منظر حماسی، منظر مبارزه با ظلم، منظر امر به معروف و نهی از منکر و دیگر منظرها نام برد، ولی همیشه این سؤال باقی است که عالی‌‌‌ترین منظر چیست؟ از جملۀ منظرهایی که می‌‌‌توان از آن، به ماجرای امام حسین(ع) نگاه کرد، «منظر برنامه‌‌‌های حسینی(ع)» است. این منظر، علاوه بر اینکه با فطرت انسان سازگار است، با سخنان امام حسین(ع) نیز بسیار سازگار و منطبق است، لذا آرامشی را در وجود انسان به دنبال دارد و باعث نگرانی انسان نمی‌‌‌شود. زمانی که انسان از این منظر به حرکت امام حسین(ع) می‌نگرد، ماجرا به گونه‌‌‌ای دقیق‌‌‌تر و کامل‌‌‌تر جلوه می‌‌‌کند.

 از این منظر، خلیفة خداوند از جانب خداوند، طراح و برنامه‌ریز ماجرا می‌باشد و کل ماجرا یک برنامة دقیق و تحت سیطره و سلطة ولیِّ خدا می‌باشد. به تعبیر دیگر، اگر ما امام حسین(ع) را خلیفۀ خدا و صاحب شب قدر بدانیم، یقین خواهیم داشت که تمام ماجراهای سال 60 و 61 هجری را ایشان از جانب خداوند تقدیر فرموده است و به کلیّات و جزئیّات آن اشراف دارند، یعنی حرکت ایشان یک حرکت احساسی، اتفاقی و یا انفعالی نیست. اینگونه نیست که ایشان حرکتی را آغاز کنند و ندانند چه اتفاقاتی را در پیش رو دارند و در این حالت پیش بروند تا ببینند خداوند چه چیزی را برای ایشان مقدر فرموده است و سپس بخواهند برای آن تدبیری بیاندیشند، بلکه قطعاً ماجرا به گونۀ دیگری است. به این صورت که امام حسین(ع) در قالب ماجرایی بزرگ، چند برنامه که هر یک از آنها بر فراز دیگری قرار گرفته را در طی زمان و به صورت موازی با هم، به پیش می‌‌‌برند.

 

لزوم تفکیک برنامه‌‌‌‌های حسینی(ع(

در اینجا بیان یک نکتۀ مهم، ضروری به نظر می‌‌‌رسد و عدم توجه به آن باعث ایجاد اشتباه و انحراف در برداشت خواهد شد و آن نکته مهم این است که: باید برنامه‌‌‌های حسینی(ع) را به طور دقیق شناخته و آنها را از یکدیگر تفکیک نمود و به صورت تفکیک شده، مورد مطالعه قرار داد تا قدر هر برنامه شناخته شود. برای فهم بیشتر این مطلب، به بیان مثالی از قرآن خواهیم پرداخت:

بر اساس آیة 29 سورة بقره، خداوند آسمان را پرداخت نموده و آن را به صورت هفت آسمان قرار داده است [ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ فَسَوّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ / سپس به آسمان پرداخته و هفت آسمان را بر پا کرد] و طبیعتاً در هر آسمانی اشیاء و قوانین خاصی قرار داده و به این وسیلۀ آنها از یکدیگر جدا شده و تبدیل به هفت آسمان گردیده است. لذا برای بررسی آسمان باید به هفتگانه بودن آن توجه داشت. به عبارت دیگر، هر چند که در حین صحبت از آسمان، ما از یک شئ سخن می‌‌‌گوییم و واژة «آسمان» را به کار می‌‌‌بریم، اما اگر ‌‌‌بخواهیم آن را مطالعه کنیم، باید ابتدا قائل به هفت‌‌‌تایی بودن آن باشیم و سپس هر آسمان را در جای خود و با توجه به موضوعات مربوطه و اشیاء و قوانین موجود در آن و به صورت منفکّ از یکدیگر مطالعه نماییم. اگر انسان بخواهد آسمانها را به صورت یگانه و یا مخلوط با یکدیگر تصور نماید، قطعاً نمی‌تواند معارف و مطالب صحیحی از آن برداشت نماید.

ماجرای امام حسین(ع) نیز چنین است، یعنی به نظر می‌‌‌رسد که صحنه‌‌‌پرداز عالَم، همانگونه که آسمان‌ها را به صورت هفتگانه پرداخت نموده، آسمانِ حسین‌‌‌اش(ع) را نیز هفت‌‌‌تایی قرار داده است. جالب اینجاست که همانگونه که در میان آسمانهای هفتگانه، آسمانهای پایینی، محدودتر و سخت‌‌‌تر و آسمانهای بالاتر، لطیف‌‌‌تر و قیمتی‌‌‌تر می‌‌‌باشند، در برنامه‌های حسینی نیز برنامه‌های پایین‌تر دارای قیمت کمتر و برنامه‌های بالاتر قیمتی‌تر و ارزشمندتر هستند. در میان آسمانها، خداوند آسمان اول[که همان آسمان دنیاست] را پر از جانور و بَدی قرار داده است، لیکن هر چه به سمت آسمان هفتم بالاتر برویم، آسمانها زیباتر و با کیفیت‌‌‌تر خواهند بود. در برنامه‌‌‌های حسینی(ع) نیز، برنامة اول و دوم ایشان در مواجهه با بدی‌‌‌ها است و هر چه به سوی برنامه‌‌‌های اصلی‌‌‌تر بالا برویم، برنامه‌ها زیباتر و با کیفیت‌‌‌تر می‌‌‌شوند.

علی أیّ حال، به نظر می‌رسد که برای فهم بیشتر و برداشت صحیح از ماجرای امام حسین(ع)، ابتدا باید برنامه‌‌‌ها و هدفهای مختلف حرکتِ کاروان حسینی(ع) را از هم جداسازی نمود و سپس به مطالعۀ آنها پرداخت. ابتدا باید دانست که امام حسین(ع) به خاطر یک هدف و یک منظور، از مدینه حرکت نکردند، بلکه ایشان هدفها و برنامه‌‌‌های مختلف داشتند. مثلاً پایین‌‌‌ترین برنامة ایشان، «برنامة به سوی کوفه» بود، که مدام کم‌‌‌رنگ شد و در منزل ذُو حُسُم به اتمام رسید و این منزل را می‌‌‌توان، جایگاه انتهای این برنامه دانست. لذا ما نباید برنامۀ به سوی کوفه را با «برنامة شهادت» و یا سایر برنامه‌‌‌ها یکی بگیریم.

 

اشکالات «یک برنامه‌‌‌‌ای دانستن» ماجرای امام حسین(ع(

 اگر انسان قائل به این باشد که ماجرای امام حسین(ع) تنها دارای یک هدف می‌باشد، اشکالات و سؤالهایی پیش خواهد آمد. یکی از اشکالات این است که به دنبال این تفکر، این سؤال مطرح می‌‌‌شود که: این برنامه و هدف چه بوده است؟ البته در پاسخ این سؤال نیز جواب‌‌‌های متعددی مطرح خواهد ‌‌‌شد. به عنوان مثال یکی در پاسخ این سؤال می‌‌‌گوید: امام(ع) به قصد شهادت خروج کردند و برای اثبات این مدّعا نیز از احادیث استفاده نموده و استدلال‌‌‌هایی را مطرح می‌‌‌کند. دیگری در پاسخ این سؤال می‌‌‌گوید: امام حسین(ع) به قصد حکومت خروج کردند و او نیز برای مدّعای خویش احادیث و استدلال‌‌‌هایی را مطرح می‌‌‌کند. فرد سوم نیز دلیلی دیگر ابراز می‌‌‌کند و در این صورت شاید تنها ثمره این باشد که پس از مدتی، غائله‌‌‌ای مانند «غائلة ایجاد شده بر سر کتاب شهید جاوید» در جامعه پدیدار گشته و اوج می‌‌‌گیرد.

شاید یکی از بدترین اشکالات این نوع نگرش که ما همة برنامه‌‌‌ها را واحد و درون هم حساب کنیم، این است که در آن صورت ما باید عاشورا را پایان ماجرا بدانیم.

از دیگر اشکالات این نوع نگرش این است که بسیاری از کلمات و رفتارها جایگاه نخواهند داشت. به عنوان مثال: بسیاری از جملات امام(ع) برای ما بی‌‌‌معنا جلوه می‌‌‌کند. زیارت انبیاء و رسل(ع) در کربلا برای ما بی‌‌‌معنا جلوه می‌‌‌کند. قطب عالَم بودنِ کربلا برای ما بی‌‌‌معنا خواهد بود. این مفهوم که «قلوب ما به سمت کاروان حسینی(ع) است»، برای ما بی‌‌‌معنا خواهد بود. و مهمتر از همه اینکه اصلاً خود کاروان حسینی(ع) برای ما بی‌‌‌معنا می‌‌‌شود و در نهایت تنها چیزی که برای ما جلوه نموده و پررنگ می‌‌‌شود، روز عاشورا و وقایع اتفاق افتاده در آن است.

اگر این چند برنامه را یکی دانسته و بخواهیم با «عقل دنیایی» به ماجرای امام حسین(ع) نگاه کنیم، فعل و رفتار حسینی(ع) برای ما بی‌‌‌معنا و سؤال برانگیز خواهد بود، زیرا قطعاً ما تیزبین‌‌‌تر از ابن‌‌‌عباس نیستیم و ابن عباس به عنوان «اَعقَل مردم آن زمان» شهرت دارد. لذا در بهترین حالت، ما نیز همان نتیجه‌‌‌ای را می‌‌‌گیریم که او گرفت و همان را می‌‌‌گوییم که او گفت. ابن عباس به امام(ع) می‌‌‌گوید: «اگر به ناچار باید بروى، رهسپار یمن شو که در آنجا دژها و دره‌‌‌هاست، آنجا سرزمینى پهناور است و پدرت در آنجا پیروانى دارد. تو در آنجا خود را دور از مردم نگاه مى‌‌‌دارى و نامه می‌‌‌نویسی و به وسیلة فرستاده‌‌‌هاى خود (به اینجا و آنجا) مى‌‌‌فرستى. بدین سان امید است بى دردسر به خواستة خود برسى». اگر انسان دارای این نوع نگرش باشد، برای او نیز همان سؤالی پیش می‌‌‌آید که برای ابن عباس پیش آمد. یعنی او از خود می‌پرسد که آیا نعوذ بالله امام(ع) اشتباه نکردند؟! زمانی که ما مُحبّان اهل بیت(ع) [در صورتی که بخواهیم با عقل دنیایی نگاه کنیم] با این سؤال مواجه می‌گردیم، حبّ قلبی ما به کمکمان می‌‌‌آید و در پاسخ این سؤال می‌‌‌گوییم: نه! هر کاری که امام(ع) کرده‌اند، درست بوده است[البته این کلام و این پاسخ ما، برگرفته از یک منطق صحیح و عالی است، که در جای خود باید به آن پرداخته شود]. به عبارت دیگر در چنین شرایطی به جای اینکه معارف ما باعث نجاتمان شود، حبِّ ما باعث نجاتمان خواهد شد. در نتیجه ما سعی می‌کنیم در ماجرای امام حسین(ع) دیگر تفکر ‌نکنیم، زیرا با این نوع تفکر، ما نیز به ایدة ابن‌‌‌عباس می‌‌‌رسیم. در حالی که اگر ما این چند برنامه را از هم جدا نموده و به تفکیک از آنها صحبت کنیم، به این مشکلات و معضلات برخورد نخواهیم ‌‌‌کرد. در این صورت ما عاشورا را پایان نمی‌‌‌دانیم. بلکه قائل خواهیم بود که هر یک از برنامه‌‌‌ها پایانی دارد و عاشورا فقط پایان یک یا دو برنامه از برنامه‌های امام(ع) است.

 

انواع برنامه‌‌‌‌های حسینی(ع): مرتب شده به سوی با اهمیت‌‌‌‌تر[نه از لحاظ زمانی[

اگر ما برنامه‌‌‌های حسینی(ع) را بر اساس شروع زمانی هر یک از آنها درجه‌‌‌بندی کنیم، به نظم جالبی دست پیدا نخواهیم ‌‌‌کرد. بلکه این برنامه‌ها باید بر اساس «اهمیّت هر برنامه» درجه‌‌‌بندی شوند. نکتة جالب اینجاست که اگر این برنامه‌‌‌ها بر اساس «پایانِ هر برنامه» نیز درجه‌‌‌بندی شوند، درجه‌بندی به دست آمده همانند درجه‌‌‌بندی بر اساس «اهمیّت هر برنامه» خواهد شد. به عبارت دیگر پایان هر برنامه، گویای درجة اهمیّت آن برنامه خواهد بود و هر برنامه‌‌‌ای که دیرتر پایان یابد، دارای اهمیت و درجة بالاتری است. در مجموع می‌‌‌توان «برنامه‌‌‌های حسینی(ع)» را به صورت زیر درجه‌‌‌بندی نمود:  

 

1ـ برنامة به سوی کوفه

پایین‌‌‌ترین[اما نه اولین] برنامه‌‌‌ای که امام(ع) در پی آن بودند، یک برنامة فرعی با عنوان «برنامة به سوی کوفه» بود. بر طبق این برنامه، کوفیان خواستار آمدن امام(ع) به کوفه می‌باشند. اما نکتة حائز اهمیت و درخور دقت این است که میزان معرفت و شناخت کوفیان از امام در چه حدّی بود و ایشان طالب چه امامی بودند؟ برای یافتن پاسخ این سؤال که «کوفیان چه نوع امامی می‌‌‌خواستند؟» خوب است که انسان به فرمایش‌های امام(ع) توجه نماید. آنگونه که از فرمودة امام حسین(ع) فهمیده می‌‌‌شود، کوفیان خواهان یک امام[در حدّ رهبر دینی و سیاسی و اجتماعی]  برای شهر خود بودند، تا گرد او جمع شده و شیعة چنین امامی باشند. آنها امام حسین(ع) را هم به عنوان چنین امامی می‌‌‌خواستند، نه به عنوان امام عالَم. [رجوع به: نامة امام حسین(ع) در پاسخ به نامه‌‌‌هاى مردم کوفه.]

برنامة به سوی کوفه در ابتدا به صورت دعوت بود، اما پس از اینکه کوفیان نامه‌‌‌های فراوانی به حضرت نوشتند، با «حرکت به سوی کوفه» آغاز گردید. شروع این برنامه از مکه بود و در ابتدا بسیار پررنگ می‌‌‌نمود[البته برای دیگران پررنگ بود، نه برای امام(ع)] اما هر چه امام(ع) به سوی کربلا پیش می‌‌‌روند، این برنامه کم‌‌‌رنگ‌‌‌تر می‌‌‌شود و به میزانی که کم‌‌‌رنگ‌‌‌تر می‌‌‌شود، افرادی که با این برنامه و برای دستیابی به هدف این برنامه، با امام(ع) همراه شده بودند[عمدتاً در کوفه بودند]، از ایشان فاصله گرفته و حتی کار را به دشمنی و مقابله با ایشان می‌‌‌رسانند. یعنی به مرور، اشتیاق جای خود را به بغض و دشمنی و در مقابل امام(ع) ایستادن می‌‌‌دهد. از لحاظ زمانی، کلام فرزدق تقریبا مربوط به حد وسط این ماجرا است، فرزدق - که مدتی قبل از شهادت مسلم از کوفه به راه افتاده و ظاهراً مسلم را ندیده است، زیرا در مواجهه با امام(ع) هیچ سخنی از مسلم به میان نمی‌‌‌آورد- می‌‌‌گوید: آقا! این‌‌‌ها مردّد هستند، بین قلب و فعل‌‌‌شان جنگ است. آدمی از خود می‌‌‌پرسد: چرا آن دعوت و اصرار شدید و آن دوازده هزار نامه، به تدریج به بغض و کینه تبدیل می‌‌‌شود و کوفیان در مقابل امام(ع) می‌‌‌ایستند؟ در پاسخ این سؤال باید چنین گفت که علت این است که کوفیان تحت فرماندهی ائمه‌‌‌ی کفر می‌‌‌باشند - که باید درون برنامة بزرگتری به نام «برنامة مبارزه با یزید» به آن پرداخت - و ایشان بدترین جنایت‌‌‌ها را علیه امام حسین(ع) انجام می‌‌‌دهند. عمدة‌‌ آن کسانی که این جنایت‌‌‌ها را انجام دادند، خودِ کوفیان بودند و این نکته بسیار مهم است.

علی ایّ حال، هر چه امام(ع) در مسیر حرکت‌‌‌شان جلوتر می‌‌‌روند، «برنامة به سوی کوفه» کم‌‌‌رنگ‌‌‌تر می‌‌‌شود تا جایی که این برنامه، در منزل ذُو حُسُم پایان می‌یابد. صحبت امام(ع) در منزل ذُو حُسُم، حاکی از انصراف ایشان از برنامة اول یعنی «برنامة به سوی کوفه» است. البته پیش از آن نیز امام(ع) تمایل زیادی به رفتن به کوفه نداشته‌اند و این مطلب در کلام ایشان آشکار است. امام(ع) می‌‌‌دانستند و بارها مطالبی را خطاب به کوفیان در ارتباط با نامه‌‌‌های ایشان و عدم پایبندی و شکستن پیمان‌‌‌شان و شیطنت‌‌‌شان و ... مطرح فرموده بودند.

شاید در اینجا این سؤال مطرح ‌‌‌شود که چرا امام حسین(ع) با توجه به علم لدنّی‌‌‌شان، باز هم به درخواست کوفیان پاسخ مثبت داده و به سوی کوفه رهسپار می‌‌‌شوند؟! جواب این سؤال را می‌‌‌توان در فرمایش‌های خود حضرت مشاهده نمود. ایشان در پاسخ به سؤال ابن‌‌‌عباس در مکه می‌‌‌فرمایند: وَ هذِهِ کُتُبُ اَهْلِ الکُوفَةِ وَ رُسُلُهُمْ. وَ قَدْ وَجَبَ عَلَیَّ إِجابَتُهُم وَ قامَ لَهُم العُذْرُ عَلَیَّ عِنْدَ اللهِ سُبْحانَهُ/ این نامه‌‌‌ها و فرستاده‌‌‌هاى کوفیان است و بر من واجب است که آنان را پاسخ گویم، تا حجت خداوندى بر آنان تمام شود. در همین راستا، امام حسین(ع) در نامه به بزرگان بصره نیز آنها را به بیعت با خود به عنوان خلیفة رسول‌‌‌الله(ص) دعوت کردند.

با توجه به این کلام امام(ع) و با توجه به برنامة دیگری از برنامه‌‌‌های امام(ع) تحت عنوان «برنامة ثار الله» و با توجه به برخی دلایل دیگر، می‌‌‌توان چنین نتیجه گرفت که امام حسین(ع) با حرکت به سوی کوفه، دنبال «برنامة به سوی حکومت» نبوده‌اند. با قطعی شدن این موضوع و پایان پذیرفتن «برنامة به سوی کوفه» در منزل ذوحسم، درجة بالاتری از برنامة امام(ع)، ظهور بیشتری می‌یابد که از این درجه از برنامه می‌توان با عنوان «برنامة مبارزه با امثالِ یزید» یاد کرد، که در ادامة مطلب به آن خواهیم پرداخت.

 

2ـ برنامة مبارزه با امثالِ یزید(لع(

مفاهیم دینی در خلال زمان، از آدم(ع) به سوی خاتم(ص) به تدریج رشد داده شده‌اند تا اینکه در دوران سیّد بشر و ظهور ِاسلام این مفاهیم به اوج خود رسیدند و ما در این دوران با اوج «مفاهیم عظیم» مواجه هستیم. اما پس از رسول‌‌‌الله(ص)، خواص جامعه شروع به مطرح نمودن تعاریف نفسانی از برخی مفاهیم اسلام و قرآن کردند، و از آن بدتر اینکه، برای بسیاری از این مفاهیمِ مرتفع و عظیم، تعاریف زمینی[سطحی] مطرح کرده و سپس به ساختن «معادل جعلی» برای آنها اقدام نمودند. از بارزترین مصادیق و قیمتی‌ترین مفاهیمی که دستخوش این تحریفات و معادل‌سازی‌ها قرار گرفت، مفاهیم «امامت» و «خلافت» بود. بر اساس تعریف اجتماعی و سیاسی[به جای تعریف عرشی] که از «امامت» و «خلافت» صورت پذیرفت و به تبع آن، نوعی «مدل امامت» و «مدل خلافت» که بعد از رسول‌‌‌الله(ص) در جامعة اسلامی برقرار شد، شأن و جایگاه «امامت و خلافت»، در اذهان مسلمین افول پیدا نموده و در پی آن، افراد زیادی به خود جرأت می‌‌‌دادند که مصداق آن باشند و در این امر خود را همپا و همتای اهل‌‌‌بیت(ع) می‌دیدند و با ایشان احساس رقابت می‌‌‌کردند. همچنین بر اساس آن نوع «مدل حکومتی» که بعد از رسول‌‌‌الله(ص) در جامعة اسلامی برقرار شد، افرادی مانند معاویه و یزید(لع) خود را شایستة امیرالمؤمنینی می‌‌‌دانستند.

دو دلیل فوق، به علاوة نفسانیات و ضعف شخصیتی و فرهنگیِ عمومی، باعث شد تا کم‌‌‌کم جامعة اسلامی از درون تهی شده و پذیرای حاکمیّت فردی چون یزید گردد.

امام حسین(ع) در منزل بَیْضَه در برابر لشگر خویش و لشگر حرّ، در این‌‌‌باره چنین فرمودند: «هان اى مردم! همانا رسول خدا(ص) فرمود: هر کسی که فرمانروایى ستمگر را ببیند که حرام‌‌‌هاى خدا را حلال مى‌‌‌شمرد، پیمان خدا را مى‌‌‌شکند، با سنت رسول خدا(ص) مخالفت کرده و در میان بندگان خدا با گناه و تجاوز رفتار مى‌‌‌کند و او با کردار و گفتار خود بر او نشورد، بر خداست که او را در جایگاه آن ستمگر در آورد. بدانید اینان به پیروى شیطان چسبیده و اطاعت خداى رحمان را ترک گفته، تباهی‌‌‌ها را آشکار ساخته، حدود خداوندى را تعطیل کرده، بیت‌‌‌المال را در انحصار خود در آورده، حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام ساخته‌‌‌اند و من از هر کس دیگر سزاوارترم که بر اینان شوریده و در برابرشان بایستم.»

این کلام امام(ع) گویای درجه‌ای از برنامة ایشان تحت عنوان «برنامة مبارزه با امثالِ یزید» می‌باشد. «برنامة مبارزه با یزید» مدّت‌‌‌ها در ذهن و کلام امام حسین(ع) مطرح بود. لیکن این برنامه، از زمانی که خبر مرگ معاویه(لع) وجایگزینی یزید(لع) و نیز درخواست بیعت از امام حسین(ع)، در مقرّ والی مدینه مطرح ‌گردید، به صورت عملی شکل ‌گرفت. «برنامة مبارزه با ظلمِ یزیدی» به تدریج پُررنگ شد. این برنامه به طور پیوسته در کاروان حسینی(ع) جریان داشت تا اینکه در روز عاشورا با رشادت و شهادت پایان یافت. اما این رفتار امام(ع) برای بسیاری از کسانی که در خلال دوران‌‌‌های بعد، نمی‌‌‌خواستند ظلم را تحمل کنند، به صورت یک الگو تثبیت گردید [و از این جنبه، این برنامه تا زمان ظهور هم ادامه خواهد داشت. از جمله اینکه در آخرالزمان، خوبان به تأسی از این الگو، به مقابله با سفیانی(لع) برمی‌‌‌خیزند یعنی همان خلف ناصالح یزید(لع) که در پی آن است که حکومت را در سوریه و عراق و .... در دست بگیرد.]

در این برنامه، امام(ع) از «روش تقدیس» وارد می‌‌‌شوند. مفهوم قداست با اختلاف سطح، ارتباط تنگاتنگ دارد. زمانی که انسان خطاب به خداوند عبارتِ «أنْتَ الْمالِکُ وَ أنَا الْمَمْلُوک» را بیان می‌کند، کوچکی و حقارت خویش را در مقابل عظمت و بزرگی خداوند یادآور می‌شود. در این هنگام انسان با کلام خویش اختلاف سطح را مطرح می‌‌‌کند و این مفهوم قداست است. امام(ع) در این کلام، از یک سو توانِ حکومت عالیِ خودشان و حکومت بسیار پست و سُفلای یزید و زایل شدن و ناماندگاری حکومت او را مطرح می‌‌‌کنند، و از سوی دیگر مشروعیت حکومت خودشان و نامشروع بودن حکومت یزید را مطرح می‌‌‌کنند. به تعبیر دیگر امام(ع) با مطرح نمودن اختلاف سطحی که بین ایشان و یزید(لع) وجود دارد، قداست خود را به رخ می‌کشند. از یک بُعد دیگر نیز بحث حق و باطل را مطرح می‌‌‌کنند. به این صورت که با بیانِ حق بودن حکومت خودشان و باطل بودن یزید، این سؤال را مطرح می‌‌‌کنند که آیا من به خلافت اَحَقّ[سزاوارتر] هستم یا یزید؟ و البته بسیار واضح است که یزید باطل است.

آن دسته از افرادی که به خاطر «برنامة مبارزه با یزید» با امام(ع) همراه شده و به میدان آمده بودند، در مقایسه با افرادی که بر اساس «برنامة به سوی حکومت» به سوی ایشان آمده بودند، پایدارتر بوده و مدت زمان بیشتری امام(ع) را همراهی نمودند. ایشان امام(ع) را تا کربلا نیز همراهی کردند، اما وقتی احساس نمودند که مبارزه با یزید جواب نخواهد داد و جان خویش را در خطر دیدند، با خود گفتند: دیگر دلیلی برای ماندن وجود ندارد، لذا آنها نیز به تدریج امام(ع) را تنها گذاشته و رفتند[البته با دلایلی می‌توان گفت که وقوع این موضوع حداکثر تا قبل از تاسوعا بوده است؛ زیرا اگر در تاسوعا یا عاشورا این افراد از امام(ع) جدا می‌‌‌شدند، برای لشگر حقّ بسیار بد می‌‌‌شد و از طرف دیگر، دشمن به این موضوع بسیار تمسک کرده و علیه امام(ع) مورد استفاده قرار می‌‌‌داد. در حالی که در تواریخ معتبر اثری از تمسخر در این زمینه توسط دشمن وجود ندارد].

 

3ـ برنامة ثار الله[برنامة شهادت[

یکی دیگر از درجات برنامة حسینی(ع)، برنامه ثار الله می‌باشد. بر اساس این برنامه می‌توان هدف امام(ع) از حرکت خویش را تحقق مقولة ثارالله دانست. برای آشنایی بیشتر با این برنامه، ابتدا به بیان مفهوم ثار الله می‌پردازیم.

مفهوم ثار الله: اَعمال ناشایست خلایق، به خصوص انسان‌‌‌ها، مدام تبدیل به حجاب می‌‌‌شود و این حجاب‌‌‌ها، راه بشریّت به سوی آیندة خدایی را سدّ می‌‌‌کنند. هر چه اَعمال بدتر باشد، به حجاب‌‌‌های خشن‌‌‌تری تبدیل می‌‌‌شود. بدترین اَعمال تاریخ بشر، بعد از رحلت رسول‌‌‌الله(ص) واقع شد؛ تا حدّی که به خاطر آنها، حتّی امامت نیز باید پس از امام حسین(ع) منقطع ‌‌‌گردیده و دیگر ادامه نمی‌‌‌یافت، لذا خداوند سالها قبل از وقوع آنها[حدوداً در سال سوّم هجری]، به رسول‌‌‌الله(ص) وحی می‌‌‌فرستد که اگر می‌‌‌خواهید امامت تا مهدی(عج) ادامه یابد، باید فرزندی[حسین(ع)] به دنیا بیاید که شهید شود. از احادیث بر می‌‌‌آید که رسول‌‌‌الله(ص) و امیرالمؤمنین(ع) و حضرت زهرا(س) بخاطر همین موضوع بود که راضی به ولادت چنین فرزندی شدند[رجوع به احادیث مربوط به «وَ وَصَّیْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَیْهِ إِحْساناً حَمَلَتْهُ أُمُّهُ کُرْهاً وَ وَضَعَتْهُ کُرْهاً»/ احقاف 15)] .

آه، بعد از رسول‌‌‌الله(ص) دو نفر با اَعمال‌‌‌شان دیوارهای قطوری درست کردند، دو ثار الله[امیرالمؤمنین(ع) و امام حسین(ع)] نیاز بود که آنها را برطرف کند. اَلسّلامُ عَلَیْکَ یا ثارَ اللهِ وَ ابْنَ ثارِه . ما دیوار نسازیم!

خداوند متعال خون شهید را مؤثر و شکافنده و زایل کنندة بدی‌‌‌ها قرار داده است. البته خون هر شهید مقداری در این موضوع مؤثر است. «ثار الله» خون آن شهیدی است که خداوند مقرر داشته تا بوسیلة آن، حجاب‌‌‌های سخت و قطور اعماق را تا مسافت‌‌‌های زیاد بشکافد.

همانگونه که مشاهده می‌شود در اینجا ما با دو مفهوم « شهادت و ثار الله» مواجه هستیم و به تبع هر یک از این دو مفهوم می‌تواند برنامه‌ای مطرح باشد و در نتیجه ما دو برنامه تحت عناوین «برنامة به سوی شهادت» و «برنامة ثار الله» داشته باشیم. اکنون سؤال این است که آیا «برنامة به سوی شهادت» با «برنامة ثار الله» یکی است؟ در ظاهر، «برنامة به سوی شهادت» مربوط به قبل از شهادت امام حسین(ع) است و «برنامة ثار الله» مربوط به بعد از شهادت ایشان. اما اگر از این جنبه نگاه کنیم که فلسفة «برنامة به سوی شهادت» چیست و اساساً چرا باید چنین برنامه‌ای وجود داشته باشد؟ آنگاه در پاسخ می‌توان چنین گفت که این برنامه بخاطر «برنامة ثار الله» باید محقق گردد. یعنی اینکه «ب

/ 0 نظر / 10 بازدید